آب را گل آلود می کند ماهی بگیرد :

دزد بازار آشفته می خواهد . برای منظور خود سایرین

را بجان یکدیگر می اندازد .

· آن غلامی که داشتی سیاه بود :

به شوخی ، حرفت را به زبان خوش می پذیرم ، ولی

فرمانبر تو نمی شوم ،

پاسخ به شوخی ، پولش حلال بود سفید درآمد .

· با سیلی صورت خود را سرخ کردن :

حرف برخورنده ای به کسی زدن ، آدم مغروری

رنجاندن .

· زیر کاسه نیم کاسه ای هست :

راز نهفته ای در این کار وجود دارد ، باید کلکی در

این قضیه باشد .

· قربان بند کیفتم تا پول داری رفیقتم :

طرح دوستی فقط تا زمانی که بشود از وجود کسی

استفاده کرد ، همانند :

این دغل دوستان که می بینی

مگسانند گرد شیرینی

· کار و بارش چاق بودن :

دارای ثروت و مال فراوان بودن ، همانند : دماغش

چاق بودن .

· مثل بادبادک :

آنقدر لاغر است که اگر فوتش کنی باد می برد .



· آب به آب شدن ( شده ) :

ناسازگار بودن آب و هوا در محل سکونت جدید ،‌منطقه

سکونت خود را تغییر دادن .

· آن روی ورق را نخواندن :

عاقبت کار را در نظر نگرفتن ، در حسابهایم پیش بینی

آن نکته را نکرده بودم .

· انگشت نمای خلق شدن :

رسوای عام و خاص شدن ،‌معروف و مشهور شدن .

· زن یک دنده اش کم است :

زود فریب می خورد ، همانند : ناقص عمل است .

· ظاهر و باطن یکی بودن :

یکدل و یکرنگ بودن ، آدم بی ریا و صادق بودن .

· کار چاق کن (‌کار چاق کنی ) :

وساطت و دلانی کردن ، کارگشایی کردن .

· مثل اسکلت :
لاغر و استخوانی .
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٦

 

کله گنجشک خورده است:

بسیار پرحرف است، چانه اش یک لحظه از گفتن باز نمی ماند.

کمر کاری را شکستن:

قسمت مهمی از کار را انجام دادن

کم بخور نوکر بگیر:

من که آدم و فرمانبر تو نیستم که هی دستور می دهی

کور از خدا چه خواهد دو چشم بینا:

نیازمند جز به شی مورد نیاز به چیز دیگری توجه ندارد.

کینه شتری داشتن:

عداوت را در دل نگه داشتن، بسیار بد دل بودن



قاب کسی را دزدیدن:

کسی را تحت اختیار و نفوذ خود در آوردن ، اغفال کردن.

قارت و قورت کردن:

کلمات خشن و درشت گفتن، همانند: شارت و شورت کردن.

قربان آدم چیز فهم:

اگر آدم فهمیده و عاقلی یافتم حاضرم حتی جانم را برایش فدا کنم.

قبراق بودن:

زبر و زرنگ بودن، فرز وچابک بودن.

قبض روح شدن:

مرگ را جلوی چشم دیدن، بشدت ترسیدن

آدم نمی داند به کدام سازش برقصد:

بر یک عقیده و قرار استوار نیست تا ادم بداند چه می کند، بهانه گیر و هردم خیال است.

آسمان و ریسمان بهم بافتن:

دروغ و راست سرهم کردن، حرفهای بی تناسب و بی ربط گفتن.

آمد ثواب کند کباب شد:

ندانسته خطاکار شد، آمد بهترش کند بدترش کرد، آمد ابرو را بردارد چشم را کور کرد.

آنهایی را که تو خوانده ای ما ازبرکرده ایم:

من از تو هشیارترم و گول ترا نمی خورم، دست تو را خوانده ام

اجاقش کور است:

بی فرزند و بدون پشتیبان است، اصلا صاحب فرزندی نمی شود.



آرزو بر جوانان عیب نیست :

کنایه ای است به پیران که ، هوسها و آرزوهای بیجا و نامناسب برای سن آنها پسندیده نیست .



· آتش بیار معرکه بودن :

ایجاد فتنه گری بین چند نفر ، افزودن ماده دشمنی و کینه توزی .



از کیسه خلیفه می بخشد :

از مال دیگران بذل و بخشش کردن ، به حساب دیگری خرج کردن .



اگر کاه از تو نیست کاهدان که از تو ست :

به شوخی ، اگر خوردنی مفت هم هست آنقدر نخور که به تندرستی تو ضرر برساند .



پرده دری کردن :

چشم پوشی از خطای کسی کردن ، پنهان کردن .



پشه چو پر شد بزند پیل را ( ... با همه تندی و صلابت در اوست ) :

همانند : آری به اتفاق جهان می توان گرفت .



تف سر بالا برمیگرده به ریش صاحبش :

عمل نادرست و زشتی که زیان آن به خود شخص نصیب می شود ، توهین به خودی نتیجه اش بی احترامی به خود است .
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٦

 

هر چه پول بدهی آش می خوری:

برابر تلاش و زحمت خود بهره می بری.

هر چه رشتم پنبه شد:

آنچه زحمت کشیده بودم بی نتیجه ماند، نقشه هایم به کلی به هم خورد.

هر چه دختر همسایه چل تر برای ما بهتر:

آنچه به مصلحت تو بود گفتم وگرنه ناز شست من.

هر چه خورده است پس نداده :

سخت فربه و گوشت آلود است. چاق و چله است.

هر چه خدا خواست همان می شود:

همانند: خدا کشتی آنجا که خواهد برد، و گر ناخدا جامه برتن درد.



فاتحه کسی (یاچیزی) را خواندن:

به ادامه زندگی کسی امید نداشتن، چیزی را از دست رفته دانستن.

فارسی شکر است، ترکی هنر است:

فارسی آوا و لحن خوشی دارد و آموختن زبان ترکی آسان نیست.

فال بد بر زبان بد باشد:

آدم بد دل و بد رای همیشه نفوس بد می زند.

فردا را کسی ندیده (فردا را که دیده):

چه کسی از آینده خود آگاه است، معلوم نیست فردا چه پیش خواهد آمد.
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٦

 

خشت برآب زدن :

دست به کار بیهوده زدن، همانند : آهن سرد کوفتن، آب به غربال پیمودن

خطش را خواندن

ارزشی برایش قائل شدن، حرفش در رو داشتن

خروسش می خواند:

اوضاعش روبراه است، پول فراوانی دارد، کبکش می خواند.

خروس بی محل بودن:

کاری را بی موقع و نسنجیده انجام دادن، حرف بیجا زدن

خلق تنگی کردن:

کم حوصلگی کردن، اوقات تلخی و عصبانیت

خواهر شوهر عقرب زیر فرش است:

چون چشم دیدن زن برادر را ندارد

خواب خرگوشی:

غفلت داشتن از آنچه در اطراف می گذرد، خود را به خواب زدن، بی خبر وانمود کردن

خوردن خوبی دارد ، پس دادن بدی

گرفتن وام مشکل گشاست، پس دادن آن دردسر

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٦

 

چرتش پاره شده :

یکه خوردن و بسختی پریدن از خواب

چراغ هیج کس تا صبح نسوزد:

روزهای خوش و خوشبختی های انسان دایمی و پایدار نیست.

چراغ پای خودش را روشن نمی کند:

همانند: کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد.

چر اندر چار گفتن:

سخنان بی معنی و بی سروته گفتن ، یاوه گویی کردن

چاه نکنده منار دزدیدن:

بدون تهیه نقشه و مقدمات امر دست به کار شدن.

چشم آب نخوردن:

انتظار درست شدن کاری را نداشتن ، باور نکردن

چشمت را درویش کن:

نظر پاک باش و حرمت را نگهدار، شتر دیدی ندیدی

چشم بسته غیب گفتن:

سخن گفتن از بدیهیات ، صبحت چیزی که شنونده قبلا از آن اطلاع دارد.

چشمت روز بد نبیند:

همان بهتر که نبودی و ندیدی که چقدر تاثرآور بود.

چشم کسی آب نخوردن:

تصور انجام کاری یا امری را مشکل دانستن، امید نداشتن


میان دعوا حلوا خیر نمی کنند:

منتظری در حین دعوا و زد و خورد حرف خوش و خوردنی نثار هم کنند، نتیجه دعوا خسارت و زیان است.

میان دعوا اوقات تلخی نکن:

به شوخی، چون کسی خشمگین گردد و بنای بد حرفی بگذارد برای آرام کردن و خندانیدن او چنین می گویند.

میان حرف کسی دویدن:

حرف کسی را بریدن، به میان حرف کسی حرف آوردن

میان تهی تر از طبل:

شخص پرمدعا و بی هنر

میان بستن:

برای انجام کاری آماده شدن

میان دعوا نرخ معین می کند:

مقصود خود را در موقعی نامناسب و غیر منتظره بیان داشتن

میان دو سنگ آرد خواستن:

آدم طمعکاری است، در پی سودجویی و استفاده است.

میان زمین و آسمان ماندن:

سرگردان کار خود بودن ، سرگشته و حیران ماندن

میان دو نفر را بهم زدن:

ایجاد نفاق و کدروت بین دو نفر
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٦

 

رکاب دادن :

سر موافقت داشتن - مطیع شدن

رگ خواب کسی را به دست آوردن:

نقطه ضعف پیدا کردن- کسی را تابع اراده خود کردن

رگ دیوانگیش گل کردن:

از شدت خشم دست به کارهای نامعقول و غیر طبیعی زدن

رگ عیرتش جنبید:

حس شهامت و جسارتش تحریک شد.

رنگ به رنگ شدن:

از شدت شرمندگی رنگ به صورت آوردن- تغییر رنگ رخسار

روبراه بودن:

مرتب و آماده بودن - سرسازش داشتن

روبرو بودن به از پهلو بود:

لذت هم صحبتی دو نفر و برخورداری از دیدن یکدیگر بیشتر و بهتر است

روبرو کردن :

مواجهه دادن دو نفر برای کشف مطلبی

روبند کردن کسی:

در پیشرفت کار خود از حجب و حیای کسی استفاده کردن

روده بزرگه روده کوچیکه را خورد:

از شدت گرسنگی بیتاب شده - سروصدای شکم گرسنه درآمده

روده درازی کردن:

یکریز حرف زدن - پرگویی و وراجی کردن

روز از نو روزی از نو:

هرروز برای خود به تلاشی جداگانه نیاز دارد

روزه شک دار گرفتن:

در امور و یا کارهای که احتمال شکست و زیان است وارد شدن

رو که بدهی آستر هم می خواهد:

از خوشرویی و مهربانی کسی بهره جویی کردن

روغن چراغی ریخته وقف امامزاده :

منت گذاشتن خشک و خالی و بی خاصیت


میخ دوز شدن (میخکوب شدن):

محکم در جای خود ماندن، بشدت مات و مبهوت شدن.

میخ دو شاخ برزمین فرو نرود:

با دوئیت و نفاق کاری از پیش نمیرود و منافع مشترک را از بین میبرد.

میخش قایم است:

اساس کارش استوار است، پشتیبانش پر زور و قوی است.

میخ طویله پای خروس:

کسی که قد کوتاه و پستی دارد، آدم قد کوتاه

میخواهد از آب بگذرد و پایش هم تر نشود:

در پی سودجودیی می افتد ولی کمترین زحمت و خرجی را متحمل نیست.

میخواهی عزیز شوی یا دور شو یا کور شو:

همانند: آب که در گودال بماند می گندد، دوری و دوستی.

میدان دادن به کسی:

فرصت کار و فعالیت به کسی دادن ، ا جازه زور آمایی دادن.

میدان را خالی دیدن:

به هر عملی دست زدن، خود را مصون از دیگران دانستن.

میرزا بنویس:

نامه نگاری که در نگارش هر مطلب تابع دیگری است و از خود اراده ندارد.

میرود از آسمان شوربا بیاورد:

بسیار بلند قامت است ، روز بروز بلندتر میشود.

میرزا قلمدانی است:

نویسنده کم مایه و بی سوادی است.

میرغضبی آهسته ببر ندارد:

همانند: دشمنی آهسته بزن ندارد.

میرزا قشمشم:

آدمی با لباسهای جلف و قیمتی، لوس و خودخواه و بیکاره



کاسه چه کنم در دست داشتن:

دچار درماندگی و سرگردانی بودن، همیشه از بخت خود شاکی بودن.

کاسه و کوزه را سرکسی شکستن:

دق دلی خود را به سرکسی خالی کردن.

کاسه و کوزه کسی را بهم زدن:

وسایل زندگی کسی را بهم زدن، سبب آزار و اذیت کسی شدن

کاسه همان کاسه است و آش همان آش:

چیزی تغییر نیافته و کارها برهمان منوال پیشین است.

کاش پاهایم شکسته بود:

اگر می دانستم نتیجه کار اینطور است هرگز نمی رفتم.

کاش دوقلو بودی:

به شوخی، خودت تنها اینقدر لوس و بی مزه بودی.

کاسه از آش گرمتر:

به دلسوزی بیش از اندازه تظاهر کردن

کاسه ای زیر نیم کاسه بودن:

سری در پشت پرده وجود داشتن، راز مهمی در کار بودن

کاسبی کاه سابی است:

زیرا به اندک سودا و خرید و فروشی قانع است.

کار یک شاهی صنار نیست:

آن طور هم که تصور کرده ای کار آسانی نیست.

کاری را پخته کردن:

مقدمات انجام و اجرای کاری را فراهم کردن

کار یکبار اتفاق می افتد:

در هر کاری باید شرط احتیاط و پیش بینی را فراموش نکرد.

کار و بارش چاق بودن:

دارای ثروت ومال فراوان بودن، همانند: دماغش چاق بودن

کاری بکن بهر ثواب ، نه سیخ بسوزد نه کباب:

اگر واسطه کار خیری هستی انصاف و عدالت و حق را رعایت کن

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٦

 

عاشق چشم و ابروی کسی نبودن:

مفت و مجانی برای کسی کار نکردن ، بی جهت برای کسی به آب و آتش نزدن.

عاشقی پیداست از زاری دل :

همانند: رنگ رخساره خبر میدهد از سرضمیر

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد:

به دست آوردن مطلوب خویش کار چندان آسانی نیست.

عاقبت به خیر شدن:

به رستگاری و راه خوشبختی رسیدن

عاقبت جوینده یابنده بود:

باجستجو و تلاش به مقصود خود نایل خواهی شد

عاقبت خشم پشیمانی است.

از آدم خشمگین کارهای سرمی زند که سپس باعث ندامت اوست.

عاقبت گذر پوست به دباغ خانه می افتد:

هر کسی باید روزی حساب اعمال خود را پس بدهد.

عاقل تا پی پل می گشت، دیوانه پا برهنه از آب گذشت :

هر مشکل چاره ای دارد، اگر از راه ملایمت نشدباید جسارت به خرج داد.

عبای ملانصرالدین است:

چند نفر به نوبت آن را می پوشند، همه از آن استفاده میکنند.

عجب کشکی ساییدم

همه چیز بر خلاف انتظار ما از آب درامد

عذر بدتر از گناه :

در توجیه کار بد خود دلیل زشت تری آوردن

عروس تعریفی آخرش شلخته از آب درامد

با آنهمه تعریفش جنس نامرغوبی از آب درآمد


گاو بی شاخ و دم :

آدم تنومند شوریده و احمق، همانند: غول بی شاخ و دم.

گاو پیشانی سفید:

معروف و مشهور نزد همه، همه کس او را می شناسد.

گاو خوش آب و علف:

کسی که از هیچ نوع خوردنی رو گردان نیست، هر چه پیشش ببیند بدون اکراه و با اشتهای تمام می خورد

گدا بازی درآوردن:

مقابل دست و دلبازی ، خست و پستی به خرج دادن

گدا حیا ندارد:

بر اثر تکرار خواهش و تمنا آبرویش ریخته شده و شرم نمی کند.

گذر پوست به دباغخانه می افتد:

هر کسی سرانجام به نتیجه اعمال خود میرسد، بالاخره روزی بهم میرسیم.

گاهی به نعل و گاهی به میخ زدن :

ضمن صبحت و گفتگو کنایه زدن ، همانند : از این شاخ به آن شاخ پریدن

گذشت آنچه گذشت :

افسوس گذشته را نباید خورد ، همانند : تقویم پارسالی به کار نمی خورد.

گذشت بر گشت ندارد:

بخشیده را پس نمی گیرند، بر آنچه بخشیدی چشم طمع نداشته باش.

گربه آمد و آن دنبه را برد:

باید بجنبی و چاره کار خود کنی و گرنه ر نود از تو جلو می افتند.

گربه را دم حجله باید کشت:

از آغاز هر کاری باید محکم کاری کرد.

گر تو بهتر می زنی بستان بزن:

اگر فقط ادعا نمی کنی چرا کنار گود نشسته ای



چاله چوله چیزی را پر کردن:

نواقص را برطرف کردن ، قرضها را پرداخت کردن.

چاقو دسته خودش را نمی برد:

هیچ آدم عاقلی به خودش زیان نمی زند، خویشاوند به خودی آزار نمیرساند.

چاردیواری اختیاری:

محترم بودن خانه و زندگی هرکس، اختیار زندگی و محدوده خود را داشتن

چار میخه کردن:

پی و پایه چیزی را محکم و استوار کردن ، محکم کاری کردن

چارتکبیر زدن :

ترک کسی را برای همیشه گفتن، یکباره از چیزی چشم پوشیدن

چاه کن همیشه در ته چاه است:

هر بدی و ظلم به دیگران در پایان گریبانگیر خود آدم میشود. همانند: چه مکن بهرکسی،اول خودت دوم کسی.

چشم و همچشمی کردن:

رقابت کردن با دیگران ، هم طرازی نمودن با اطرافیان

چشمها چهار تا شدن:

دندش نرم میخواست چنین کاری نکند، از تعجب چشمها را گشاد کردن.

چشم وگوشی کسی باز بودن:

از همه جا آگاه بودن، درجریان امور قرار داشتن، آدم با تجربه و فهمیده

چشم و گوش بسته :

از هیچ جا و هیچ چیز باخبر نبودن، چیزی نیاموخته و بی تجربه

چشم ودل سیر است:

به هیچ چیز اعتنایی ندارد، اختیار نفس خود را دارد
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٦

 

نشسته پاک است:

به شوخی، شخصی است که به تمیزی بدن و جامه اش بی اعتناست.

نصیب کسی را کسی نخورد:

همانند: روزی کس را، کس نخورد.

نطقش کور شدن:

براثر گفتگو وجنجال سخن کسی قطع شدن، از ادامه صحبت بازماندن.

نظر زدن :

به چشم بد نگاه کردن، از نظر عوام چشم زخم بودن.

نشادرش تند است:

به شوخی، در کارها شتاب وعجله میکند

نسیه آخر به دعوا رسیه:

همانند: معامله نقدی بوی مشک میدهد.

نزن در کسی را تا نزنند درت را:

همانند: چو بد کردی مباش ایمن ز افات

نشترش بزنی خونش درنمی اید

در نهایت خشم و عصابیت است، سخت آشفته است.

نرم کردن:

شخصی را به منظور خاصی مطیع و رام خود کردن

نرم نرم پوست کندن:

آرام آرام و به ملایمت کار خود را به ضرر دیگری فیصله دادن



ضامن بهشت و دوزخش نیستم:

من وظیفه خودم را به خوبی انجام میدهم وکاری به بد و خوب بعدش ندارم.

ضرب شستی به کار بردن:

برای پیشرفت امر خود تدبیری به کار بردن، با هر حیله بر حریف غالب شدن.

ضرب دستش را چشیده است:

برتری حریف خود را می داند و جرئت مقابله با او را ندارد.

ضرر را از هر کجا جلویش را بگیری منفعت است

آدم عاقل همینکه فهمید راهی را به اشتباهی رفته، برمی گردد.

طاق ابرو نمودن:

کاری مخصوص زنان، عشوه گری کردن

طاقت کسی طاق شدن:

بیقرار شدن ، آرام خود از دست دادن.

طبل زیر گلیم زدن:

پنهان داشتن موضوعی که همه می دانند، پنهانکاری کردن

طرف کسی را گرفتن :

پشتیبانی از کسی کردن، از کسی حمایت و طرفداری کردن

طشتش از بام افتاده :

راز نهان کسی آشکار شدن، رسوا شده است

طی نکرده گز کردن:

بدون مطالعه و نسنجیده دست به کاری زدن

طوق لعنت برگردن کسی افتادن:

گرفتار زحمت و دردسر شدن، دچار همسر بد رفتار و بد اخلاق شدن

طناب گدایی کسی را بریدن:

از ادامه کمک به کسی خود را رها ساختن

طمع زیاد مایه جوانمرگی است:

ادم طمع پیشه غالبا جان خود را به خطر می اندازد
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٦