اسپند در فرهنگ عامه

در فرهنگ عامه ما این باور وجود دارد که در هر یک از برگ های اسپند و دانه اش خداوند فرشته ای را موکل کرده تا ریشه آن را ببوسد و سحر را برطرف کند.

 

اعتقاد به چشم زخم از دیرباز در بسیاری از فرهنگ های دنیا مثل هند و مصر و یونان و روم باستان،نیز در دین یهود و حتی در اسلام هم دیده شده و منحصر به یک فرهنگ و تمدن نیست.

 در فرهنگ های حاشیه دریای مدیترانه مخصوصا ترکیه و یونان برای دور کردن زخم چشم از چیزی به نام "نظر" یا "چشم آبی" استفاده می شود.(در مازندران هم استفاده از نظرقربانی و دانه های آبی تسبیح به نام کئومیرکا برای رفع چشم زخم معمول بوده است.)

در کشور ما برای دفع چشم زخم اغلب از روش دود کردن اسفند و همزمان گفتن جمله معروف"بترکه چشم حسود" و یا از آویزان کردن آیه" وان یکاد" در مکان مورد نظر استفاده می کنند.

بررسی های علمی ثابت کرده انسان دارای نیروهای شگفتی است که می تواند آثارمثبت و منفی از خود به جا بگذارد.

 مفسران تفسیر نمونه هم بر این باورند که این نیرو در برخی از چشم ها تقویت شده و شخص از راه امواج ویژه ای می تواند در دیگری تاثیر بگذارد !

 به گفته کارشناسان فرهنگ عامه در سرزمین ها و فرهنگ های‌مختلف‌،اسپند را به‌ شیوه‌های‌ گوناگون‌ و با آداب‌ و رفتارهای‌ خاص‌، به‌ قصد چشم‌ زخم‌زدایى‌ و درمان‌ بیماریها و دردها به‌ کار مى‌برند که رایج‌ترین‌ این‌ شیوه‌ها ‌"اسفند گردانى" و "خال‌ گذاری" است‌.

 مشتى‌ دانة اسپند را برمى‌دارند و دور سر شخص‌ یا حیوان‌ مى‌گردانند. بعد دانه‌های‌ اسپند را یکى‌ یکى‌ مى‌شکافند، یا همه‌ را درسته‌ در آتش‌ منقل‌ یا آتش‌ گردان‌ مى‌ریزند و دود آن‌ را در فضای‌ خانه‌ و پیرامون‌ شخص‌ و حیوان‌ مى‌پراکنند.

گاهى‌ با دانه‌های‌ اسپند موادی‌ دیگر همراه‌ مى‌کنند و مى‌سوزانند.معمول‌ترین‌ چیزهایى‌ که‌ با اسپند مى‌آمیزند کندر و زاج‌ یا زاگ‌ است‌. وِشا و کندر از صمغ های‌ خوش‌ بو و معطر است‌ و زاج‌ ماده‌ای‌ است‌ که‌ رنگى‌ کبود دارد و با چشم‌ کبود یا چشم‌ زاغ‌ همرنگ‌ است‌.

گاهى‌ هم‌ دانه‌های‌ اسپند را با چیزهایى‌ وابسته‌ به‌ انسان‌ یا حیوان‌، یا چیزهایى‌ که‌ با انسان‌ و حیوان‌ تماس‌ دارد، همراه‌ مى‌کنند و مى‌سوزانند، مثلاً یک‌ تکه‌ پارچه‌ یا یک‌ تار نخ‌ یا بندی از لباس‌ شخص‌ِ دارندة چشم‌ بد، یا کسى‌ که‌ احتمال‌ زخم‌ چشم‌ از او مى‌رود، به‌ دست‌ مى‌آورند و با دانه‌های‌ اسپند دور سر شخص‌ نظرخورده‌ مى‌گردانند و بعد در آتش‌ مى‌ریزند و مى‌سوزانند و چنانچه نتوانند این‌ چیزها را به‌ دست‌ آورند، مقداری‌ از خاک‌ ته‌ کفش‌ دارندة چشم‌ بد را، یا خاک‌ جایى‌ را که‌ او از آنجا عبور کرده‌، مى‌گیرند و با دانه‌های‌ اسفند مى‌سوزانند.

 مردم‌ لرستان‌ سرجارویى‌ را به‌ نام‌ شورچشمانى‌ که‌ مى‌شناسند، قیچى‌ مى‌کنند، سپس‌ بریده‌های‌ سرجارو را با دانه‌های‌ اسفند مخلوط مى‌کنند و در غروب‌ دوشنبه‌ یا چهارشنبه‌ دور سر بیمار چشم‌خورده‌ مى‌گردانند و در آتش‌ مى‌ریزند و دود مى‌کنند.

 همچنین‌ در برخى‌ جامعه‌های‌ سنتى‌ ایران‌ برای‌ باطل‌ کردن‌ سحر و جادو، اسفند و کندر را با مقداری‌ پوست‌ سیر و پیاز، یا خرده‌هایى‌ از استخوان‌ جمجمة سگ‌ مخلوط مى‌کردند و در شب‌ چهارشنبه‌ آنها را در آتش‌ مى‌ریختند و دود مى‌کردند و مى‌گفتند: «توعاطل‌ کردی‌،من‌باطل‌کردم‌».

*اسفند دونه دونه

 در مراسم‌ اسفند گردانى‌ و ریختن‌ دانة اسفند در آتش‌ و سوزاندن‌ آن‌، وردها یا دعاهایى‌ خوانده‌ مى‌شود. این‌ وردها موزون‌ و شعر گونه‌اند. واژگان‌ وردها در فرهنگ های‌ مختلف‌ با هم‌ فرقهایى‌ دارند، اما ساخت‌ معنایى‌ آنها، یکسان‌ است‌ و تماماً یک‌ عقیده‌ و پنداشت‌ عمومى‌ را با رمز و نشانه‌ مى‌رساند.

 وردها عموماً با نام‌ گیاه‌ اسپند و شمار «سى‌ و سه‌» یا «صد و سى‌» دانة اسپند است و این‌ چنین‌ آغاز مى‌شود: «اسفند، اسفند دونه‌/ اسفند سى‌ و سه‌ دونه‌یا صد و سى‌ دونه‌».

 این‌ شماره‌ احتمالاً به‌ کثرت‌ دانه‌های‌ اسپندی‌ که‌ مى‌خواهند دود کنند، اشاره‌ دارد. وردها معمولاً با عبارت‌ «بترکه‌ چشم‌ حسود و بخیل‌ و بیگانه‌!» یا عباراتى‌ شبیه‌ آن‌، پایان‌ مى‌یابد.

در مازندران موقع دود کردن اسپند می گویند:"اسفند دونه دونه،صد وسی و سه دونه،هر خونه ای یه دونه،کولک دکاشته موسی،کولک بچیه عیسی،شنبه زا،یک شنبه زا...جمعه زا،بترکه چشم حسود."

 آدم های‌ کبود چشم‌، ازرق‌ چشم‌، شور چشم‌ و سیاه‌ چشم‌، زنان‌ بزا و نزا ، آدم های‌ سرسیاه‌، سق‌ سیاه‌ و دندان‌ سفید، همسایگان‌ دست‌ راست‌ و دست‌ چپ‌ ، اهل‌ کوچه‌، محله‌ و زاده‌ شدگان‌ روزهای‌ هفته‌ مثل‌ شنبه‌زا، یکشنبه‌زا ... و جمعه‌زا و زاده‌ شدگان‌ اوقات‌ مختلف‌ شبانه‌روز مانند صبح‌زا، ظهرزا ... و شب‌زا، بیرون‌ روندگان‌ از شهر و دروازه‌ و واردشدگان‌ از دروازه‌ به‌ شهر ، چرندگان‌ و پرندگان‌، انس‌ و جن‌ و پری‌ و پریزاد و ... یکایک‌ در اوراد مخصوص‌ اسپند مى‌آیند .

در فرهنگ های‌ کهن‌ و سنتى‌، عامة مردم‌ بر این‌ باور بوده‌اند که‌ همزمان‌ با خواندن‌ هر یک‌ از کلمه‌های‌ اوراد مخصوص‌ اسپند و سوختن‌ و ترکیدن‌ هر یک‌ از دانه‌ها در آتش‌، یکى‌ از نیروهای‌ شریر و زیانکار چشمان‌ بد و حسود و بخیل‌ نیز مى‌سوزند و نابود مى‌شوند.

 برخی همچنین‌ مى‌پنداشتند که‌ صداهایى‌ که‌ از سوختن‌ دانه‌های‌ اسفند در آتش‌ برمى‌خیزد، علامت‌ ترکیدن‌ چشم‌ بد و حسود است‌.

*خط و خال

 خال‌ گذاشتن‌ با خاکستر اسفند روی‌ تن‌ و صورت‌ نظر خورده‌ به‌ این‌ ترتیب‌ است‌ که‌ با خاکستر دانه‌های‌ سوختة اسپند، خط و خال هایى‌ روی‌ پیشانى‌، میان‌ ابروان‌، روی‌ گونه‌ها و چانه‌ و بناگوش‌، و گاهى‌ تن‌ کودکان‌ یا بزرگ‌سالان‌ مى‌گذاشته‌اند.

خط و خال هایى‌ را که‌ به‌ شکل‌ چشم‌ مى‌کشیدند چشمارو یا چشمارُخ‌، و خط و خال هایى‌ که‌ به‌ شکل‌ «ل‌» مى‌گذاشتند "لام‌" یا "لامچه‌"مى‌نامیدند.

 در میان‌ برخى‌ از ایرانیان‌ رسم‌ بود که‌ از دانه‌های‌ اسپند طلسم هایى‌ مى‌ساختند، به‌ این‌ شکل‌ که‌ نخست‌ دانه‌های‌ اسفند را به‌ چند رشته‌ نخ‌ مى‌کشیدند. سپس‌ آنها را به‌ یکدیگر مى‌بستند و از آنها شَدّه‌هایى‌ به‌ شکل‌ چهارگوش‌ و سه‌گوش‌ و لوزی‌ و گرد، درمى‌آوردند.

 از دانه‌های‌ اسفند برای‌ تندرستى‌ و سعادت‌ و شگون‌ و شادی‌ در آراستن‌ و تزیین‌ سفره نوروزی‌ و خوانچة سر عقد هم استفاده‌ مى‌کنند.

دانه‌های‌ اسفند رنگ‌ شده‌ را در خوان‌ یا خوانچه‌ یا سینى‌ و ظرفى‌ به‌ شکلهای‌ گوناگون‌ مى‌آراستند و در روی‌ سفرة هفت‌سین‌ و سفرة عقد مى‌گذاشتند.

در شیراز رسم‌ بود که‌ از یکى‌ دو هفته‌ به‌ نوروز مانده‌، اسفند فروشان‌ دوره‌ گرد با طبق های‌ پر از اسفندِ رنگ‌ شده‌، در محله‌ها به‌ راه‌ مى‌افتادند.

 هر خانواده‌ مقداری‌ اسپند یا به‌ اصطلاح‌ شیرازی‌ «بوخوش‌»، از اسفند فروش‌ مى‌خرید و با آن‌ سفرة نوروزی‌ خود را مى‌آراست‌.

در گذشته‌، همراه‌ جهاز عروس‌، یک‌ کیسة ترمه‌ یا مخمل‌، یا یک‌ کیسة پارچه‌ای‌ گلدوزی‌ شده‌ پر از اسپند و یک‌ منقل‌ یا آتشدان‌ کوچک‌ برنجى‌ کنده‌ کاری‌ شده‌ در خوانچه‌ یا طبق‌ مى‌گذاشتند و به‌ خانة داماد مى‌فرستادند. این‌ رسم‌ هنوز هم‌ در برخى‌ از جامعه‌های‌ سنتى‌ ایران‌ معمول‌ است.

 کارشناسان فولکور یکی دیگر از دلایل تقدس اسپند را رنگ آن می دانند و می گویند: در فرهنگ‌ ایران‌ رنگ‌ سبز و سبزی‌، نمادی‌ از حیات‌ و فراوانى‌ و برکت‌ بوده‌، جنبة قدسى‌ داشته‌ است‌. همیشه‌ سبز و بارور بودن‌ گیاه‌ اسپند نیز مانند درخت‌ سرو، انگیزة دیگری‌ بر مقدس‌ و مبارک‌ شمردن‌ اسفند در میان‌ مردم‌ به‌ شمار مى‌رفت‌.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠

 

مرده خورها

 

چراغ نفتی که سر تا قچه بود دود می زد، ولی دو نفر زنی که روی مخده نشسته بودند ملتفت نمی شدند. در باز شد هووی او با چشم های پف آلود قلیان آورد جلو مهمان گذاشت و خودش رفت پایین اتاق نشست.زنی که پهلوی مهمان نشسته بود ناگهان مثل چیزی که حالت عصبانی به او دست بدهد،شروع کرد به گیس کندن و سر وسینه زدن :

-   بی بی خانم جونم :این شوهر نبود ، یک پارچه جواهر بود ؛ خاک بر سرم بکنند ! او نمرد، او را کشتند. چادر از سرش افتاد، موهای حنا بسته روی صورتش پریشان شد،؛ خودش را انداخت روی تشک وغش کرد.

بی بی خانم همین طور که قلیان زیر لبش بود رو کرد به هوو:- نرگس خانم کاه گل و گلاب این جا به هم نمی رسد؟

نرگس با خونسردی بلند شد از سر رف شیشه ی گلاب را برداشت داد به دست مهمان و آهسته گفت :

-این غش ها دروغی است.همان ساعتی که مشدی چانه می انداخت دست کرد ساعت جیبش را در آورد.

بی بی خانم گلاب نزدیک بینی او برد،حالش سر جا آمد نشست و می گفت:

-   دیدی چه به روزم آمد؟ بی بی خانم،همین امروز صبح بود،مشدی توی رختخوابش نشسته بود به من گفت: که من دیگر می میرم،اما چه بکنم با این همه خجالت های تو؟گفتم الهی تو زنده باشی. اگر برای خانه یک بخشش نامه بنویسی،من پایش را مهر می کنم.

قلیان را بی بی خانم داد به منیژه .

منیژه خانم:- نه،بعد از مشدی رجب من دیگر نمی توانم زنده باشم،.بی بی خانم:-آن خدا بیامرز همان وقتی که رو به قبله بود به من گفت کلیدم را دریاب تا به دست کسی نیفتد.

نرگس پایین اتاق هق هق گریه می کند.

منیژه:- سه شب و سه روز بود که من خواب به چشمم نیامد. خانم،من به پای بالین این مرد جان فشانی کردم،رفتم از مسجد جمعه برایش دعای بی وقتی گرفتم،حکیم موسی را برایش آوردم،گفت ثقل سرد کرده من هم تا توانستم گرمی به نافش بستم،دو روز بودحالش بهتر بود،امروز صبح من پهلوی رختخواب او چرت می زدم مشدی گفت:

منیجه تو به پای من خیلی زحمت کشیدی. اگر من سر تو زن گرفتم برای تو کنیزی بود.دو بار گفت ما را حلال بکن! خانم من رفتم یک چرت بخوابم،نرگس را فرستادم پیش مشدی تا اگر لازم شد دست زیر بالش بکند. اما بی بی خانم،به جان یک دانه فرزندم اگر بخواهم دروغ بگویم،نزدیک ظهر که بیدار شدم دیدم حالش بدتر شده،همین یک ساعتی که از او منفک شدم!...

نرگس:حالا دست پیش گرفته تا پس نیفتد! همچنین تنها تنها به قاضی نرو.تا آن خدا بیامرز زنده بود به خونش تشنه بودی، حالا یکهو عزیز شد؟ بی بی خانم،خیر از جوانیم نبینم اگر بخواهم دروغ بگویم، من همه اش پرستاری مشدی را می کردم،او همه اش می خورد و می خوابید.

منی‍‍ژه : - چه فضولی ها ، کسی با تو حرف نمی زد مثل نخود همه ی آش خودت را قاطی هر حرفی می کنی .

نرگس گریه کنان از دربیرون رفت .

منیژه : - فرستادم پی آشیخ علی ، او را وکیل دفن و کفن کردم ، حالا لابد او را به خاک سپرده اند .

بی بی خانم : - خوشا به سعادتش ،از بس که ثواب کار بوده ؛ روحش را زود خلاص کردند ، خدا بیامرزدش .

در باز شد نرگس ومادرش وارد می شوند .

( به دخترش ): - ننه ، نرگس اینجور گریه نکن ! توی این خانه تو وبچه هایت بی کس هستید.

نرگس گریه کنان از در بیرون می رود.

مادر نرگس : - من آمده ام تکلیف دخترم را معین بکنم. همین امشب در و پیکر را بدهید مهر وموم بکنند ، باید هر چه زودتر وکیل و وصی را معین بکنید .

بی بی خانم : - صلوات بفرستید ، لعنت بر شیطان بکنید . این به جای حمد و سوره است ؟ روح او الان همه ی حرفهای شما را می شنود . به قولی سه ساعت نیست که او مرده . فکر بچه هایش را بکنید .

منیژه :- زنگوله های پای تابوت !

مادر نرگس فریاد می زند : - خاک به گورم ، مرده را ببین ! ( غش می کند ) .

بی بی خانم جیغ می کشد : - وای ننه پشت شیشه را نگاه بکن ، مشدی – مشدی آمده ( زبانش بند می آید ) .

زن ها یک مرتبه با هم فریاد می کشند ، در باز می شود .

مشدی با کفن سفید خاک آلود ، صورت رنگ پریده ، موهای ژولیده ، وارد اتاق می شود و به در تکیه داده در درگاه می ایستد .

منیژه دستپاچه کیسه را از گردن خودش در می آورد. با دسته ی کلید و النگوها جلو مشدی پرت می کند – نه ، نه ، نزدیک من نیا ! بردار و برو ، مرده ، مرده ... دسته کلیدت را بردار ، صد تومانی که از توی صندوقت برداشتم توی کیسه است . بردار و برو ، به من رحم بکن ( بلند می شود خودش را پشت بی بی خانم پنهان می کند ) .

نرگس از گوشه ی چارقدش چیزی در آورده می اندازد جلوی او – این هم دندان های عاریه ات . بردار و برو ( با دستهایش صورت خودش را پنهان می کند و می افتد در دامن مادرش ) .

مشدی رجب مات با لبخند : نه نترسید ... من نمرده ام ، سکته ی ناقص بود ، در قبر به هوش آمدم !

منیژه :- نه نه ، تومرده ای برو . دست از جانمان بردار مرا که دوست نداشتی ، زن عزیزت آنجاست ( اشاره به نرگس می کند ) .

مشدی رجب : - نه من نمرده ام وقتی به هوش آمدم ... گرو کن غش کرد ، عبای یوز باشی را پوشیدم ،او خودش مرا با درشکه به خانه آورد .

منیژه :- این هم ...این هم ماشا الله ازکار کردن آشیخ علی گورکن !سه ساعت مرده را به زمین گذاشت !قلیان ... یکی به من قلیان برساند ...

او زنده به گور... زنده به گور     صادق هدایت

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠
تگ ها : مرده خورها

 

چون سمک از پیش خورشید شاه به شهر بازآمد از بهر طلب کردن بندیان 1 در شهر به سرای دو برادران قصاب آمد. صابر و صملاد بودند. با ایشان بگفت که به چه کار به شهر
آمده ام و امشب بیرون خواهم رفتن، ایشان گفتند: «ما را با خود ببر تا در خدمت باشیم
سمک عیار گفت: «ای آزاد مردان، من به طلب سرخ ورد و دیگران می روم، باشد که از ایشان نشانی به دست آورم، یا آن کس که این کرده است. شما را چگونه توانم بردن؟ شما این جایگاه باشید. گوش با من دارید. اگر چنان که فردا چاشتگاه من آمدم نیک، و الا پیش خورشید شاه بروید و احوال بگویید تا او طالب من باشد، به مرده یا زنده
این بگفت و می بود تا شب درآمد. برخاست و بیرون آمد و پاره ای راه برفت. با خود گفت: «هر شب به راه بیراه می روم. امشب به راه راست خواهم رفت که از راه بیراه راست بر
نمی آید.» این بگفت و به راه راست برفت و نگاهداری می کرد تا به کوچه ای رسید و آوازی شنید. پنداشت که کسی چیزی می خواهد. تا به زیر دریچه ای رسید. آوازی شنید. زنی دید سر از دریچه بیرون کرده، گفت: «ای آزاد مرد، کجا می روی در این کوچه؟ مگر تو را بر جان خود رحمت نیست؟ از کردار سرخ کافر مگر خبر نداری؟»
سمک گفت:«ای زن، مردی غریبم و راه به هیچ مُقام نمی دانم و دروازه ها بسته است و من در شهر بازمانده ام. جوانمردی کن و مرا جایگاهی ده. نباید که مرا رنجی رسد.» زن بیامد و در بگشاد. سمک عیار گفت: «ای زن، سرخ کافر کیست؟ و کجا می باشد؟ و چرا مردم را از وی می باید گریخت؟»
زن گفت: «ای آزاد مرد، تو غریبی و نمی دانی. سرخ کافر مردی ناداشت است. عیار پیشه و ناپاک و شب رو، و تا این حادثه افتاد و سمک بر این ولایت آمد و این کارها کرد و دلارام را برد و زندان را بشکست و پسران کانون را ببرد. شاه سرخ کافر را بخواند و شفاعت کرد و دلخوشی داد و شهر به وی بسپرد و به سوگند او را به اطاعت آورد. اکنون در شهر می گردد و طلب سمک می کند و در این کوچه است و این دو سه شب که گذشت پنج تن را دیدم که گرفته بود و به سرای خویش می برد، که او را راه گذر در این کوچه است
سمک گفت: « ای مادر هیچ دانی که مُقام او کجاست.» زن گفت: «چون از این کوچه بیرون روی، دست راست از میان بازار بگذری. در میان بازار زرگران مقام اوست.» سمک عیار گفت: «ای مادر این سلیح 2 من به امانت به خانه ی تو بنه، تا من به گوشه ای پنهان شوم، تا چون مرا ببیند و هیچ سلیح با من نباشد، هیچ نگوید.» زن گفت: «اگر خواهی تو در سرای من آرام گیر تا روز روشن شود و برو.» سمک عیار گفت: «سلاح بنهم و صداع3 ببرم.» زن گفت: «روا باشد
سمک سلیح بنهاد و دشنه و کمند برگرفت و روی بر آن کوچه نهاد که زن نشان داده بود؛ و چنان بود که روز کانون باز خانه آمده بود و چند کس را به تهمت گرفته بود و آویخته بود. سمک آن دانسته بود که آن روز کانون بازآمده است. می آمد تا به بازار زرگران رسید. نگاه کرد شخصی دید چند مناره ای به دکان نشسته و کاردی به مقدار دو گز به دست گرفته و
می غرد و با خود چیزی می گفت که آواز پای سمک به گوش وی رسید. نعره ای زد و گفت: «تو کیستی؟ مگر مرا نمی شناسی؟ که چنین گستاخ وار می آیی؟ عظیم زهره ای داری
سمک به زبانی شکسنه جواب داد که: «ای پهلوان چرا نمی دانم؟ ولیکن از بهر آن آمده ام که از این قوم که کانون آویخته است، یکی خویش من است. زهره ندارم که او را به روز فرو گیرم . اکنون آمده ام که او را ببرم. اکنون ندانم که کجاست.» سرخ کافر گفت: «از آن جانب است در میان بازار.» سمک بازگشت و در گوشه ای بایستاد و در سرخ کافر نگاه می کرد و با خود می گفت: من با این چه توانم کردن؟ اگر مرا دستی بزند، بر زمین پخش کند. در اندیشه
می بود تا سرخ کافر در خواب شد. آواز خواب او به گوش سمک رسید. برخاست و گفت: «هرچه بادا باد. اگر مرا اجل رسیده است باز نتوانم داشت، و اگر نه، باشد که به مراد رسم
این با خود بگفت، و به بالای دکان آمد و دشنه برکشید و بزد بر کتف سرخ کافر. پنداشت که دشنه از سینه ی او بگذشت، که سرخ کافر از جای بجست و او را بگرفت و بر سر دست آورد تا بر زمین زند. دست سمک به گلوی سرخ کافر آمد بگرفت و بفشرد، چنان که مردی بدان قوت یازده گز بالا، از پای درآمد و بی هوش گشت.
سمک در وی جست و سبک دست و پای وی به کمند دربست و دهان وی بیاگند.4 و به هزار رنج او را برداشت و روی به راه نهاد و به سرای زن آمد، که سلاح آن جا نهاده بود. او را به در خانه بیافکند و در بزد و گفت: «ای مادر آن امانت بازده
زن به زیر آمد و در بگشاد. شخصی دید چندِ مناره ای افتاده. گفت: «ای آزاد مرد این کیست؟»‌گفت:« ای مادر سرخ کافر است.» زن چون نام سرخ کافر بشنید از جای برآمد5 و گفت: «این سرخ کافر که آورد؟ و کدام پهلوان او را چنین بربست؟» سمک گفت: « من آوردم.» گفت: «تو کیستی که چنین توانستی کردن؟» گفت: «منم سمک عیّار. »
چون زن نام سمک شنید از پای درافتاد و گفت: «ای جوان مرد در عالم من طلبکار توام. اکنون چون سرخ کافر را گرفتی بدان که پدر صابر و صملاد، خمار، مرا برادر است و امانتی به من سپرده است در آن وقت که تو از سرای وی برفتی.» گفت: «چون او را ببینی و از احوال او خبر یابی و مقام او بدانی این امانت به وی رسان.» سمک گفت: «ای مادر چیست؟» گفت: «صندوقی، ندانم در آن چیست؟»
سمک بخندید و گفت: «ای زن تو مرا مادری. خمار مرا پدر است.» نیک آمد. سلیح در پوشید و سرخ کافر را بسته در آن خانه افکند. گفت: «او را نگاه دار تا من بروم و برادرزادگان تو را بیاورم تا مرا یاری دهند و سرخ کافر را ببرم که من طاقت او را ندارم.» زن گفت:«نباید که سرخ کافر را برود.» گفت: «ای مادر این کارد در دست گیر که من او را سخت بربسته ام که اگر این مرد بجنبد این کارد به وی زن تا بمیرد که روا باشد
سمک زن را بر وی موکًّل کرد و روی به راه نهاد تا به خانه ی دو برادر قصاب آمد. احوال بگفت که:« من سرخ کافر را بگرفتم و در خانه ی خواهر پدر شما بربسته ام. بیایید و یاری کنید تا او را به لشگرگاه برم که او را در این شهر نتوانم داشتن.»‌صابر و صملاد خرم شدند. گفتند: «ای پهلوان چگونه راه دانستی به سرای خواهر پدر ما؟» سمک احوال بگفت که: «یزدان کار راست برمی آورد و راه می نماید.»

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠
تگ ها : سمک عیار

 

 

روزی بود و روزگاری بود در زمانهای قدیم ، در شهری بزرگ، دکانداری می زیست که به پرهیزگاری و پارسایی مشهورخاص عام بود  بسیار مهمان نواز بود و مهربان و همواره از بینوایان و درماندگان دستگیری می کرد .

از قضای روزگار ، روزی از روزها،در دکانش با مردی روستایی آشنا شد و پس از مدت کوتاه،دوستی محکمی بین آنها بوجود آمد.مرد روستایی در فصلهای پاییز و زمستان به شهر می آمد و در شهر کار می کرد وبا نزدیک شدن بهار دوباره به روستایش باز می گشت.او در تجارتخانه ای کار می کرد و شبها را در مسافر خانه ای به صبح میرساند. یک روز مرد شهری به دوست روستایی اش گفت:"دوست عزیز می دانم  که تو در فصلهای پاییز و زمستان بی کاری و برای کار به شهر می آیی، اما هر چه کار میکنی ، نمی توانی پس انداز بکنی. چون هرچه پول در می آوری،می دهی به مسافرخانه چی  بنابراین به توپیشنهاد می کنم که به خانه ما بیایی و شبها در خانه ما بمانی . من اتاقی به تو می دهم و تا وقتی که در شهر مشغول به کار هستی، می توانی شبها در آن اتاق بخوابی!"

مرد روستایی از خدا خواسته پذیرفت .از آن پس مرد روستایی در تمام مدتی که در شهر کار می کرد،در خانه مرد شهری می زیست. در آنجا میخورد و می خوابید. گاهی از مرد شهری به خاطر آنهمه مهربانی و مهمان نوازی تشکر می کرد و می گفت:"دوست عزیزم ، رفیق مهربانم،من اینهمه زحمت به تو داده ام و می دهم، دلم می خواهد که من هم بتوانم این همه خوبی و مهمانوازی را جبران کنم . تا کی می خواهی دراین شهر بمانی؟ فرصتی بدست آور و به روستای ما بیا،تا هم هوایی تازه کنی و هم از زیبایی های طبیعت لذت ببری. اگر این کار را بکنی و در بهار یا تابستان به خانه ی من بیایی، مرا بسیارخوشحال می کنی.  اگر به روستای ما بیایی، شاید من بتوانم گوشه ی کوچکی از خوبیهای تورا جبران کنم."

هر بار که مرد روستایی این حرفهارا با او می زد ،مرد شهری بهانه ای می آورد و می گفت:"دوست عزیزم فعلا" که وقتش را ندارم . انشاءالله بماند برای بعد بالاخره روزی با فرزندانم واهل و عیالم به روستای تو میآیم و حسابی زحمتت می دهم."

هر سال که می گذشت مرد شهری به وعده خود عمل نمی کرد و به روستای دوستش نمی رفت. مرد روستایی ناراحت می شد و می گفت:" باز تابستان گذشت و تونیامدی. آخر چه می شود که یکبار به روستای ما بیایی و من و زن و فرزندانم را خوشحال کنی؟"

مرد شهری هر سا ل بهانه ای می ساخت یکبار می گفت: " عیالم بیمار بود " بار دیگر  می گفت:"خودم بیمار بودم  و فرصت نشد به روستای شما بیایم."

خلاصه هر سال این حرفها بین مرد شهری و دوست روستایی اش رد و بدل می شد و هر سال مرد شهری ،مرد روستایی را در خانه اش نگه می داشت و از او پذیرایی می کرد .  آخرین باری که روستایی به شهر آمد ،مرد شهری شش ماه تمام او را در خانه اش نگه داشت و از اوپذیرایی کرد. تا اینکه مرد روستایی ناراحت شد . مرد شهری گفت :"برادر و دوست عزیزم. اگر تا بحال به شهر تو نیامده ام ، علتش این نبوده که دلم نمی خواسته است ،بلکه قسمت نبوده است.انشاءالله تابستان آینده اگر قسمت شد خواهم آمد ."

مرد روستایی گفت:" چرا تابستان ؟بهار بیایید تا اقلا" بتوانید 2-3ماهی مهمان من بشوید!"

مرد شهری گفت به روی چشم اگر قسمت شد حتماخواهم آمد!"

مرد روستایی گفت:"اگر توبخواهی خدا هم می خواهد."

مرد شهری گفت:" نه اصلا" خواست خداست!."

با نزدیک شدن فصل بهارمرد روستایی خداحافظی کرد و به روستایش بازگشت و از مرد شهری قول گرفت که حتما" اینبار به قولش عمل کند و سری به روستای او بزند و چند ماهی مهمان او باشد.

بهار و تابستان گذشت و باز مرد شهری نتوانست به قولش عمل کند . پاییز و زمستان هم فرا رسید اما این باراز مرد روستایی خبری نشد . مرد شهری به زن و فرزندانش  گفت:"نمی دانم چرا امسال دوست من به شهر نیامد!"

زنش گفت :"لابد از اینکه به قولت عمل نکردهای و به خانه ی آنها نرفتی ،ناراحت شده است شاید هم به شهر آمده آما به خانه ما نمی آید!"

مرد شهری گفت:" نه اینطور نیست اگر به شهر می آمد حتما" سری  به من می زد او از دوستان بی وفا نیست که به این سادگی دوستش را فراموش کند."

چند سالی گذشت و بازهم از مرد روستایی خبری نشد در یکی از روزهای اواسط بهار کودکان مرد شهری به پدر گفتند"پدر سالهاست که تو مارا به سفر نبرده ای ! از بس که در شهر مانده ایم و دور از طبیعت زیبا، دلتنگ شده ایم ...."

زنش گفت:" آری همه چیز در حال سفر است باد و آب و انسانها. آب اگر یکجا بماند می گندد هر چیزی نیازمند سفر و سیاحت است بهتر است ما هم به سفری برویم چطور است برویم به خانه آن دوست روستایی ات آن بیچاره آنهمه اسرار می کرد که در بهار یا تابستان سری به خانه آنها بزنیم، اما تو هیچوقت به اصرارها و التماسهای او توجهی نشان ندادی !"

مرد شهری گفت:" حق با شماست عزیزانم آماده شوید تا به روستای او سفر کنیم!"

روستایی که دوست مرد شهری در آن می زیست بسیار دور بود و آنها یک ماه تمام در راه بودند .شبها در بیابان چادر می زدند و روزها راه می پیمودند و زیر آفتاب سوزان راه می رفتند،با این امید که وقتی به  روستا برسند به آسایش و راحتی خواهند رسید .

مرد شهری و زن و فرزندانش ،با خوشحالی پشت در خانه مرد روستایی ایستادند ولی هرچه در زدند کسی در را نگشود.اما از دور دیدند که مرد روستایی و زن و فرزندانش با دیدن آنها در و پنجره ها را و درهای اندرونی را میبندند .مرد روستایی آنها را در پشت در دیده بود ،اما بی اعتنایی کرده بود  .

خواجه به زن و فرزندانش گفت:"چند سالی است که دوستم را ندیده ام شاید ما را نشناخته ."

زنش گفت:"اگرما را نشناخته اند چرا درها و پنجره ها را می بندند؟ می توانند بیایند اینجا و بپرسند ما کیستیم.حتما" ما را شناخته اند اما بی اعتنایی می کنند این هم از این دوست مهربان و وفادارت که آن همه از مهربانی هایش داد سخن میدادی!" 

روز در حال رفتن بود و شب در راه بود. مرد شهری با ناراحتی گفت:" عجیب است چرا در را باز نمیکنند.دارد شب می شود .

و شب شد ودر باز نشد .روز بعد و روز بعد را نیز در پشت در ماندند. و از غذاهایی که آورده بودند ،خوردند.خوشبختانه بهار بود و هوا خوش ، و آنها شب را چندان در بیرون خانه در عذاب نبودند . ولی با اینهمه ، شبها سرمای خودش را داشت .پنج روز تمام مرد روستایی و زن و فرزندانش بیرون نیامدند . تا اینکه غروب روز پنجم مرد روستایی مجبور شد که بیرون بیاید .مرد شهری تا چشمش به دوستش افتاد دوید به سویش.

مرد شهری هرچه بیشتر خود را معرفی می کرد و می شناساند و مرد روستایی بیشتر بی اعتنایی میکرد و اصرار که او را نمی شناسد .

مرد شهری با حیرت می گفت :"چطور مرا نمی شناسی؟ من همان دوست شهری تو هستم که التماس می کردی و اصرار که به خانه ات بیایم تا جبران خوبی ها و مهمان نوازی های مرا بکنی من همانم که تو در خانه اش می خوابیدی و میخوردی و جیب من را جیب خود می پنداشتی همانم که برای تو فلان جنس را خریدم و فلان قدر پول نقد دادم وقتی که درمانده بودی !

هرچه شهری می گفت: روستایی بیشتر بی وفایی می نمود.

روز پنجم نیز به سر رسید و شب از راه آمد و با آمدن شب  هوا هم ابری و تیره و تار شد و بارانی سخت  باریدن گرفت بارانی سیل آسا و سخت!

مرد شهری که دیگر از ماندن در آنجا خسته شده بود  و در این پنج روز آذوقه هایش هم تمام شده بود با صدای بلند و خشمگین مرد روستایی را صدا زد مرد روستایی با اکراه آمد دم در و پرسید:چرا فریاد میزنی مردک؟ آخه چه می خواهی از جان ما ؟من تورا نمی شناسم! چند بار بگویم که نمی شناسمت ؟ زن و فرزندانت را از اینجا بردار و برو.

مرد شهری لبخندی تمسخر آمیز بر لب آورد .

القصه مرد شهری زبان به التماس گشود و گفت تو که آنهمه خوبی را فراموش کردی و با نامردی مرا از در خانه ات راندی. من از حق خود بگذشتم و انگار نه انگار که به تو خوبی کرده ام اما لا اقل امشب را جوانمردی کن و در این شب بارانی جایی به ما بده که فرزندانم در زیر باران هلاک نشوند قول می دهم که فردا با بند آمدن باران حرکت کنیم و بسوی شهرمان برگردیم!

مرد روستایی کمی به فکر فرو رفت مرد شهری پنداشت که دوستش از کرده خود پشیمان شده ودلش به حال او و فرزندانش سوخته است و هر لحظه ممکن است که به پایش بیفتد و از اوعذر بخواهد . چنین ولی نشد .

مرد روستایی گفت: بسیار خوب در گوشه ای از باغمان یک آلونک هست آنجا را برای پاسبانی ساخته ایم  در این حوالی گرگ بسیاراست تو می توانی بازن  و فرزندانت در آن آلونک بیاسایی به شرط آنکه تا صبح به نوبت پاسبانی کنید و مواظب باشید که  گرگ و شغال وارد باغم نشوند من یک تیر وکمان هم به تو می دهم که اگر گرگی دیدی با تیر بزنی .

 مرد روستایی به خانه رفت و لحظه ای دیگر با تیر و کمانی در دست برگشت.

مرد شهری که مجبور بود به خاطر زن و فرزندانش هر کاری را قبول کند .

القصه مرد شهری وزن و فرزندانش به آلونک توی باغ رفتند . کودکان از شدت خستگی خوابشان برد . مرد شهری و زنش اما بیدار ماندند و منتظر نشستند تا مبادا گرگی در رسد و آنها را غافلگیر کند زن همسرش را ملامت می کرد که چرا حرفهای این دوست بی وفایت را گوش کردی و ما را به اینجا آوردی؟ و مرد می گفت :"من که نمی خواستم بیایم شما و بچه ها اصرار کردید که به اینجا بیایم .اگر شما نمی خواستید و مرا مجبور نمی کردید من صد سال دیگر هم از این روستایی نامرد پذیرایی می کردم

ولی در هیچ تابستان و بهاری به خانه اش نمی آمدم من به خاطر خدا اورا می نواختم نه برای آنکه روزی محبتهایم را جبران کند .

روستایی که صدای باد شکم حیوان را شنیده بود سراسیمه بیرون دوید و بانگ بر زد که آی مردک ناجوانمرد بیچاره ام کردی آنکه با تیر زدی و کشتی گرگ نبود کره خر نازنین من بود.

 مرد شهری گفت:" چه می گویی مرد؟کره خر چیست؟ خر کدام است آنکه من کشتم بی شک گرگ است گرگی درنده و قوی پیکر!

مرد روستایی نالید ! نه !بادی که از حیوان برخواست ازآن کره خر من بود من باد شکم کره خرم را خوب می شناسم حتما" مال خرم بود !"

مرد شهری گفت:" نه تو اشتباه می کنی شب است و هوا ابری  و تاریک و جلوتر بیا و خوب نگاه کن شاید کره خرت نباشد . مرد روستایی نالان و گریان گفت چه می گویی ای ناجوان مرد ؟تو خر بیچاره و بیگناه مرا کشتی اصلا" گرگ اینجا چه می کند؟ تاریکی چیست؟ شب کدام است ؟

ابر و باران چیست؟ من صدای باد خرم را میشناسم .

مرد شهری به فکر فرو رفت و در دل گفت:" ای نامرد پس در این حوالی گرگی یافت نمی شود تو فقط از این رو حرف از گرگ گفتی که ما تا صبح در رنج باشیم و احساس نا امنی کنیم . ای نا جوانمرد تو چطور در تاریکی خرت را و باد شکم خرت را می شناسی و خوبی های مرا به یاد نمی آوری؟"

القصه مرد شهری فرصتی خوب و مناسب بدست آوردتا حرف دلش را با دوست بی وفایش بگوید در حالی که گریبان او را در چنگ داشت می گفت:" ناجوانمرد پلید ، توچگونه در شبی تاریک از صدای باد شکم کره خری او را می شناسی ولی در روز روشن نمی شناسی مرا که آن همه نیکی به تو کرده ام.

مرد روستایی چون این سخنان را از دوست شهری اش شنید سرش را با خجالت و شرمندگی به زیر انداخت چون دیگر پاسخی نداشت که بگوید . مرد شهری کاملا" به هدف زده بود دیگر  مرد روستایی نمی توانست دوباره بگوید من تو را نمی شناسم اودیگر دلیلش نمانده بود و ذلیل شده بود مرد شهری وقتی دید که دوستش خوار و ذلیل و ساکت مانده است. مرد شهری بسیار گفت وگفت.

 

فردای آن شب مرد شهری و زن و فرزندانش بار سفر بستند و بسوی شهر حرکت کردند. مرد روستایی فقط از دور رفتن آنها را تماشا می کرد . می دانست که دیگر همه چیز به پایان رسیده است و دوستی آنها دیگر معنایی ندارد می دانست که اگر به پای مرد شهری بیفتد و به اوالتماس کند که بمانند باز هم مرد شهری لحظه ای کوتاه در آنجا نخواهد ماند می دانست که برای همیشه خوردن و خوابیدن در خانه دوست شهری اش را از دست داده است واین بیش از هر چیزی او را عذاب می داد.

مرد شهری رفت ودر راه شکر خدای را به جای آورد دعا می خواند و می گفت:"ای خدای بزرگ از تو سپاس گزارم  که من و فرزندانم را مهربان و مهمان نواز آفریده ای و همچون آن دوست روستایی ام نیافریده ای که آنهمه خوبی و مهربانی را به دست فراموشی سپرده است مارا مثل کسانی نیافریده ای که دوست دارند به همه زحمت بدهند ولی تا ب ذره ای زحمت از سوی کسی را ندارند .

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠

 

اما در این سرزمین کهنسالی که از دیرباز در آن ردپای هنرهای گوناگون مشاهده می‌شود، اسناد به جای مانده از نمایش‌های کهن و آیین‌های نمایشی بسیار اندک است چنان که در نگاه نخست به نظر می‌رسد که ساکنان این سرزمین عنایت چندانی به هنر نمایش نداشته‌اند یا حداقل این در اسناد به جای مانده از ایرانیان کهن چندان مورد لطف نگارندگان، که به دلیل انحصار سواد نوشتن جملگی از خواص بودند، نبوده است. هرچند که مردمان باستان حداقل طبق نوشته‌های مورخین یونانی هنگام سقوط هخامنشیان و ورود اسکندر و دوران حکومت پارت‌ها (اشکانیان) «یونانی دوست» امکان آشنایی با تئاتر یونانی را داشته‌اند.(1) و هم‌چنین در آیین‌هایی چون سوگ سیاوش(2)، مغ‌کشی(3)، میر نوروزی(4)، کوسه برنشین(5)، حضور پیک‌های بهاری(6) و... ذوق نمایشی خود را به ثبت رسانیده‌اند و یا گفته می‌شود که در دوران ساسانیان گروهی از مطربان و لعبت‌بازان هندی برای انجام این امور وارد کشور شده بوده اند.
پس از شکست ایرانیان از اعراب و پذیرش دین اسلام از سوی ایرانیان نیز تا مدت‌ها خبری از پدیده‌های نمایشی در اسناد دیده نمی‌شود تا کم کم از قرن چهارم هجری و ظهور نگرش‌ها و تفاسیر عرفانی برخی از نمایش‌ها امکان ظهور می یابند و در بعضی از دواوین شعر و پاره‌ای از رسالات مکتوب پژوهشگران ایرانی راجع به اشکال گوناگون نمایش‌های سنتی و آیین‌ها و مراسم نمایشی اشاراتی می آید از جمله در این شعر معروف خیام:
ما لعبت کانیم و فلک لعبت‌باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
بازیچه همی کنیم بر نطع وجود
افتیم به صندوق عدم یک یک باز
که اشاره به نمایش‌های عروسکی ایرانی (خیمه‌شب‌بازی) دارد.
اما از اواخر قرن نهم هجری به طور مشخص با روی کار آمدن صفویان است که به دلیل حاکم کشتن امنیت در کشور و وجود یک حکومت مرکزی مقتدر و دست یابی به ثروت امکان بروز خلاقیت‌های نمایشی بیش از پیش فراهم می‌شود و به جز آیین‌ها و مراسمی، که در گوشه و کنار مملکت به طور پنهان و آشکار توسط مردمان عالمی برگزار می‌شده‌اند، اشکال سنتی نمایش نظم و نسجی می‌یابند امکان ظهور نمایش تأثیرگذار و سوگناک تعزیه (شبیه‌خوانی) فراهم می‌آید، دسته‌های مطرب شهری که اجرای نمایش‌های شادی‌آور در کنار سایر برنامه‌های مفرح خود یکی از وظایفشان است انسجام یافته و زمینه تکامل نمایش‌های شادی‌آور فراهم می‌شود و هنر نقالی در انواع گوناگون خود تقویت می‌شود.
اشکال سنتی نمایش که در مقاله حاضر به معرفی مختصر آنها خواهیم پرداخت.

نقل نمایش
هنر نقالی و قصه‌گویی از کهن‌ترین هنرهای رایج در جوامع انسانی‌ است. این هنر در ایران زمین نیز پیشینه‌ای بسیار کهن دارد که وجود قصه‌های گوناگون موجود در ادبیات شفاهی اقوام گوناگون ساکن در این سرزمین خود شاهدی بر این مدعا است. علاقه به این هنر چنان در ایران زمین رواج داشته است که عده‌ای معتقدند وجود آن را شاید بتوان به عنوان یکی از دلایل عدم شکل‌گیری نمایش ویژه ایرانیان ـ نمایشی چون تئاتر یونانی ـ به شمار آورد.
نقالی در ایران اما انواع گوناگون داشته و دارد که مهمترین آنها از نظر چگونگی بهره بردن از وسایل جنبی و نقش‌پذیری عبارتند از: 1ـ نقل موسیقایی که از کهن‌ترین اشکال نقالی به شمار می‌آید و بنابر اسناد قدیمی‌ترین نقالان که به این شیوه قصه می‌گفته‌اند گوسان‌های پارتی بودند که بعدها راه ایشان را خنیاگران ساسانی ادامه دادند و از الحانی چون کین ایرج یا کین سیاوش در موسیقی کهن ایرانی خود دلیلی بر این مدعا است. اسلاف این نقالان در روزگار ما در اقصی نقاط کشور هنوز به فعالیت خویش در جشن‌ها و شادی‌ها و مراسم آیینی ادامه می‌دهند که از جمله آنها می‌توان به عاشیق‌های آذری، بخش‌های ترکمن، چریکه‌خوان‌های کرد و... اشاره نمود. این نقالان که قصه‌های منظوم خود را با همراهی یک ساز و به آواز نقل می‌کنند کمتر به سوی ایفای نقش می‌روند که این البته قبل از هر چیز به دلیل وجود ساز در دستان قصه‌گو است.
نقل موسیقایی پس از دوران صفویه به سبب رشد قهوه خانه‌ها مکان ثابتی یافت و قصه‌های جدید پیرامون شخصیت‌های محوری حکومت صفوی چون شاه اسماعیل و خورشید بانو به آن افزوده شد در این شیوه نقل جز در هنگامی که دو شخصیت اصلی خطاب بر یکدیگر سخن می‌گویند فرصت دیگری برای نقش‌پذیری وجود ندارد.
شیوه دیگری از نقالی که آن نیز از دیرباز در ایران رواج داشته است نقل با استفاده از تصاویر است که می‌گویند نخستین نشانه‌های آن را در گروه‌های مبلغ مانوی که از یک واعظ و یک نقاش که از اساطیر مانوی سخن می‌راند تشکیل شده بود می‌توان یافت. در دوران اسلامی به ویژه در حکومت صفویان این شیوه نقل رواج قابل ملاحظه‌ای پیدا کرد چنان که نمونه‌های آن را در «شمایل‌گردانی» و «پرده‌خوانی» که به جهت تبلیغ مذهب شیعه در کانون توجه قرار داشت، می‌توان دید. اشکالی از روایت که در آنها نقال با اشاره به تصاویر ترسیم شده در پرده نقالی و یا شمایل در دست خود به روایت قصه می‌پردازد پرده‌خوانان و شمایل‌گردانان معمولاً بساط نقل خود را در گذرگاه‌ها، معابر و محوطه مقابر و امامزاده‌ها بر پا می‌نمودند. در این شیوه از نقل نیز علیرغم وجود قصصی که امکانان لازم را برای بدل یک نمایش تک نفره یا دو نفره دارد به اشاره نقال به تصاویر شخصیت‌های ترسیم شده در پرده بسنده می‌شود.
شیوه دیگری از نقالی که مانند دو گروه قبلی نیازی به قصه‌گویان حرفه‌ای در آن حس نمی‌شود و در قدیم افراد با سواد ساکن روستا و با عشیره آن را برعهده دانسته‌اند نقل با استفاده از متون مکتوب است که در شب‌های زمستانی در سال ارایه می‌شد و تاریخ‌نویسان دوران صفویه اشاراتی به برخی از افراد صاحب نام در این شیوه نقل کرده‌اند. در این شیوه چنان که از عنوان آن پیداست نقش‌پذیری کمتر رخ می‌داد اما دیگری از نقالی که بیشتر مورد توجه نظریه‌پردازان و مورخین تاریخ نمایش در ایران قرار گرفته است «نقل نمایش» است که متکی بر توانایی‌های نقل در نقش‌پذیری و ارایه شخصیت‌های گوناگون قصه بود و تنها با استفاده نقال از امکانات بیان و بدن خود اجرا می‌شد. این شیوه نقل از دیرباز در ایران زمین وجود داشته است اما چون سایر نحله‌های نقل از دوران صفویه و با به وجود آمدن قهوه‌خانه‌ها به عنوان پاتوق این گروه از قصه‌گویان گسترش فراوانی یافت. چنان که نقالان نمایشگر از این پس برای اقشار گوناگون مردم به هنرنمایی می‌پرداختند. نقل نمایشی در دوره‌ی صفویه به اوج تکامل خویش دست یافت اما پس از مشروطه و به ویژه پس از سقوط سلسله قاجار کم‌کم و با رواج اشکال گوناگون ارایه قصص در تماشاخانه‌ها و بعدها رادیو و تلویزیون رونق خود را از دست داد. چنان که اکنون در روزگار ما تنها چند از این راویان خوش سخن باقی مانده‌اند که آنها نیز نقل خود را عمدتاً در مناسبت‌های خاص و جشنواره‌ها ارایه می‌کنند از نقالان به نام این شیوه نقل می‌توان به حسین آقای مشکین، مرشد برزو، مرشد زریری صافهانی، مرشد حسن خوش ضمیر، مرشد سیدمصطفی سعیدی بروجردی، مرشد ولی‌ا... ترابی -که این دو تن از نقالان به نام روزگار ما به شمار می‌آیند- اشاره نمود.

نمایش‌های عروسکی سنتی
می‌گویند تاریخ نمایش عروسکی از همان لحظه‌ای که انسان نشسته در کنار آتش متوجه سایه خود و اشیاء پیرامونش در دیوارهای غار شد و یا وقتی نخستین عروسک‌های خود را با جان بخشیدن به هر اشیاء پیرامونش برای سرگرمی و یا به عنوان نشانه‌ای از نیروهای ماوراء‌الطبیعی آغاز شده است اما به هر حال هر چه که بود این نکته واضح است که نمایش‌های عروسکی از کهن‌ترین انواع نمایش در سراسر جهان و به ویژه شرق، که کهن‌ترین شیوه‌های نمایشی عروسکی در آن یافت شده‌اند، به شمار می‌آید در ایران نیز نمایش عروسکی قدمتی کهن دارد چنان که نظامی گنجوی نیز در شعر خود به این نکته اشاره نمود و متذکر می‌شود که در دوران بهرام گور ساسانی شش هزاراستاد سرگرمی ساز که بخشی از ایشان نیز در لعبت‌بازی مهارت داشته‌اند از هندوستان به ایران آورده می‌شوند تا به سرگرم نمودن خلق بپردازند. در دوران پس از اسلام نیز به ویژه از قرن چهارم هجری دیوان شعرای نامداری چون خیام، فردوسی و اسدی طوسی پر است از اشارتی به انواع نمایش‌های عروسکی، اما محکم‌ترین سندی که در این رابطه وجود دارد همانا اشاره ملاحسین واعظ کاشف سبزواری در فتوت‌نامه سلطانی‌ست که لعبت‌بازان را در نسخ اهل بازی از اصحاب اهل معرکه ذکر می‌نماید در مورد انواع نمایش عروسکی روزگار خود که در شب و روز اجرا می‌شده‌اند و اصطلاحاً «خیمه» و «پیش‌بند» نامیده می‌شدند مطالبی هر چند کوتاه را می‌نویسد و یک مجلس را نیز به طور مختصر معرفی می‌کند. کار این گروه‌های عروسک باز نیز پس از دوران صفویه رونق می‌گیرد و انواع نمایش‌های عروسکی در نقاط مختلف ایران رواج می‌یابند که از جمله آنها می‌توان به «سایه‌بازی»، «پهلوان کچل (پنج)»، «حاجی مبارک»، «خیمه شب‌بازی»، «شاه سلیم بازی»، «خم‌بازی»، «جی‌جی‌وی‌جی» اشاره نمود. این نمایش‌ها نیز دوران اوج خود را در دوران حکومت قاجار تجربه کردند چنان که روایت کرده‌اند که در این دوران شخصی به نام کاکاه محمد شیرازی با ورود تعدادی عروسک که با خود از چین آورده بود این هنر را دچار تحولی نمود و پس از آن در دوره پهلوی به دلیل ورود سرگرمی‌های جدید کم‌کم از دور خارج شدند. هر چند که هنوز تا پایان حکومت پهلوی در بنگاه‌های شادمانی و برخی از قهوه‌خانه‌های جنوب شهر تهران و بعضی از شهرهای بزرگ هنوز گروه‌های کوچکی وجود داشتد که نمایش‌های عروسکی سنتی را اجرا می‌کردند اما به مرور با فوت این اساتید صحنه از وجود پیش‌کسوتان نمایش‌های عروسکی سنتی خالی شد و اکنون در کنار معدود اساتید باقی‌مانده تنها برخی از فارغ‌التحصیلان تئاتر که امکان بهره بردن از محضر آخرین بازماندگان این هنر را داشته‌اند در جشنواره‌ها و مدارس به اجرای یکی از شیوه‌های رایج در این نمایش‌ها خیمه‌شب‌بازی نخی مشغولند.
امروز دیگر کسی نیست که بتواند سایه‌بازی سنتی را اجرا نماید و از میان نمایش‌ها عروسکی دستکشی تنها «جی‌جی‌وی‌جی» شیراز که ردپای نمایش «پهلوان کچل» را در آن می‌توان دید هنوز توسط مطربان سپیدموی اجرا می‌شود و نمایش عروسکی نخی که گفته می‌شود در آن داستان‌های فراوانی اجرا می‌شده است اکنون تنها منحصر به اجرای داستان بارگاه سلیم‌خان است.
در میان نمایش‌های سنتی عروسکی نمایش «پهلوان کچل (پنج)»، که در آن پنج عروسک پهلوان کچل، معلم، عروس (دختر)، وروره‌جادو (شیطان) و رستم نقش محوری داشته‌اند، از معروفیت به‌سزایی برخوردار بوده است و گفته می‌شود که شخصیت های نمایش «قره‌گز» در ترکیه تحت تأثیر شخصیت پهلوان که رندی نظرباز است به وجود آمده‌اند این نمایش با عروسک‌های دستکشی اجرا می‌شده صدای عروسک‌ها توسط سوتی به «صفیر» توسط عروسک گردان ایجاد می‌شده است در یکی ازداستان‌های معروف این نمایش پهلوان کچل انسانی فریبکار است که با وسوسه‌ی وروره‌جادو (شیطان) معلم را می‌فریبد تا به دختر (عروس) او دست یابد اما رستم با وی مقابله نموده و شکستش می‌دهد و در داستانی دیگر او پهلوانی‌ست که برای نجات نامزد خود به جنگ وروره‌جادو و فرزندانش می‌رود و این همان داستانی است که در «جی‌جی‌وی‌جی» شیراز نیز اجرا می‌شود با این تفاوت که این بار قهرمان محوری «قلی» نام دارد.
در «پهلوان کچل» گاه پهلوان نوکری سیاه نیز دارد که مبارک یا فیروز نامیده می‌شود و شیرین‌کاری‌ها و ماجراهای مربوط به خود را دارد. در سال‌های اخیر اجرای این نمایش گزارش نشده است.
دیگر نمایش عروسکی معروف ایرانی که اکنون نیز رواج بیشتری دارد و بیشتر آن را تحت عنوان «خیمه‌شب‌بازی» می‌شناسند «بارگاه سلیم‌خان» یا «شاه سلیم‌بازی» است. گفته می‌شود در این نمایش که با عروسک‌های نخی اجرا می‌شود قصه‌های متعددی چون هولاردهند، چهار صندوق، بیژن و منیژه و ... اجرا می‌شده است اما تنها نمایش که در سال های اخیر توسط اساتید پیش‌کسوت این نمایش حداقل ظرف نیم قرن اخیر اجرا شده است مجلس بارگاه سلیم‌خان بوده است که برماجرای زندگی در دربار سلیم‌خان یمنی، عروسی پسر او و ماجراهای مبارک نوکر سیاه دربار کهب سیار بازیگوش است می‌پردازد عروسک‌های این نمایش با توجه به حرکاتی که دارند با دو تا شش نخ اداره می‌شوند و صدای آنها نیز توسط «صفیر» عروسک‌گردان (استاد) ایجاد می‌شود.
در هر دو شیوه یاد شده با توجه به اجرای این آثار در مجلس شادمانی گروه موسیقی از ارکان اصلی به شمار می‌آید که معمولاً متشکل از یک تنبک، یک کمانچه و گاه یک تار است که در دوره‌ معاصر به ویژه در «جی‌جی‌وی‌جی» گاه به جای کمانچه از ویلن نیز ا ستفاده شده است.
ضمناً در هر دو این نمایش ها مرشدی در پای خیمه مستقر می‌گردد که ضمن ایفای نقش دیلماج (مترجم) عروسک‌ها به عنوان راوی و هدایت‌گر مجلس و همچنین بازیگری که با عروسک‌ها وارد بازی می‌شود نیز عمل می‌نماید چنان که می‌توان این نمایش‌ها را تلفیقی از نمایش عروسکی و زنده دانست.
از اساتید به نام نمایش‌های عروسکی که نام آنها در سفرنامه‌های مستشرقین در دوره قاجار و همچنین گزارش‌های موجود در دوران متأخر آمده است می‌توان به «کاکا محمد شیرازی»، «لوطی عظیم»، «لوطی رمضان»، «احمد خمسه‌ای»، «علی‌اصغر و علی‌اکبر احمدی (احمدعلی)» اشاره نمود.

تخت‌حوضی (تقلید)
نمایش‌های شادی‌آور ایرانی را معمولاً با دو اصطلاح تخت‌حوضی، که اشاره به مکان اجرای این نمایش‌ها بر سکویی که با تخته انداختن و یا تخت گذاردن بر حوض میان حیاط منازل می‌انداختند، دارد و تقلید، که شیوه بازی پر اغراق این آثار را مشخص می‌کند، می‌شناسند. این نمایش‌ها هر چند که ریشه در مراسم و آیین‌های شادی‌اور دارند اما همچون سایر نمایش‌های سنتی آیینی نیز به دلیل نظم و نسج یافتن دسته‌های مطرب شهری در دوره صفویه سیر تکامل خود را از خرده نمایش‌های شادی‌آور میان رقص‌های گوناگون گروه تا به نمایش‌های طولانی که محور اصلی مراسم بود آغاز نمودند و این نمایش‌ها نیز در دوران سلاطین تنوع طلب قاجار به اوج خویش دست یافتند.
از میان این نمایش‌های شادی‌آور می‌توان به تقلیدهای زنانه، بقال‌بازی، کچلک‌بازی، سیاه بازی اشاره نمود که همگی به دلیل اجرا در مجالس شادمانی نمایش‌هایی توام با رقص و موسیقی بودند.

تقلیدهای زنانه
در مورد این نمایش‌ها تاریخچه مدونی در دست نیست اما ما می‌دانیم که از دوران صفویه به بعد گروه‌های مطرب‌ زنانه‌ای وجود داشتند که در مجالس خصوصی زنانه و در پشت درهای بسته به اجرای انواع رقص‌ها و خرده نمایش‌های موزیکالی می‌پرداختند این نمایش ها عمدتاً حول محور مسایل و مشکلات زنان شکل می‌گرفت، مسایلی از قبیل هوو آوردن، خواستگاری رفتن، دعوای میان زن و شوهر و ارتباط زنان خانه‌دار با دیگر اقشار جامعه، نمایش‌هایی چون خاله رورو، آقو چرا زن ستودی (آقا چه از زن گرفته‌ای)، عموسبزی‌فروش ،آبجی صنم، ننه غلامحسین و... نمایش‌های موزیکالی که همراه با رقص و آواز اجرا می‌شد این تقلیدها نیز در دوره‌ی قاجار به اوج خود دست یافت و تا پایان حکومت پهلوی نیز همچنان توسط گروه‌های حرفه‌ای و یا افرادی غیرحرفه‌ای اما آشنای با این مهارت‌ها عمدتاً در مجالس خصوصی زنانه و همچنین گاه میان برنامه‌های متنوع دسته‌های شادمانی در مجالس جشن اجرا می‌شدند آثاری که امروزه جز نامی و یادی از آنها باقی نمانده است.

بقال بازی
ریشه‌های این نمایش در میان خرده نمایش‌هایی است که پیرامون دعواهای میان ارباب و رعیت و استاد و شاگرد از دیرباز در میان ایرانیان رواج داشت و عمدتاً متکی بر کمدی لهجه و لوده بازی و درگیری‌های فیزیکی بود. رشد و تکامل این خرده نمایش سرانجام در دوران قاجار به نمایشی منجر شد که عوام آن را بقال‌بازی می‌نامیدند. نمایش که ظاهراً داستانی ساده داشت ماجرای بقالی که گروهی رند و دغل‌باز به ترفندهای گوناگون سعی می‌کردند تا ظرف شیره یا ماست او را از چنگش درآورند وی گاهی شاگردی نیز داشت که با او بگو و مگو می‌کرد اما این تنها ظاهر ماجرا بود زیر در پوشش این داستان ساده بسیاری از مشکلات جامعه از طریق ارایه تیپ‌های گوناگون اجتماعی توسط رندهای دغل‌باز برملا می‌گشت. در تنها متن ثبت شده کاملی که از دوران ناصرالدین‌شاه قاجار در مورد این نمایش به جای مانده است و به قلم شخصی ناشناسی است که خود در هنگام اجرای یک گروه بقال‌بازی به سرپرستی کریم شیره‌ای دلقک معروف آن دوره‌ برای شاه حضور داشته است رندان حیله‌گر با تغییر چهره و بازی در بازی ماجرای روستاییان از قحطی برگشته و ماست ندیده و گزمه‌هایی رشوه‌بگیر را طی برخوردهای خود با بقال برملا می‌سازند و کوزه ماست بقال را قالب این نقش‌ها به غارت می‌برند.
این نمایش به قدری میان عوام و خواص طرفدار داشت که گفته می‌شود در هنگام سفر ناصرالدین شاه به اصفهان بقال‌بازان تنها کسانی بودند که توانستند مشکلات شهر را نزد شاه طرح نموده و از حقوق مردم دفاع نمایند.
نمایش بقال‌بازی اوج خود را در همین دوران تجربه نمود و تقریباً از اوایل دوران پهلوی دیگر نامی از آن به میان نیامد که این شاید به واسطه‌ی اوج گرفتن شکل دیگری از نمایش‌های شادی‌آوری ـ سیاه بازی ـ در اواخر دوران قاجار بود نمایشی که تقریباً تمامی تجارب تقلیدچیان در طول سال‌ها را در دل خود جای داده بود.

پانویس ها:
1- گفته می شود که هنگام رسیدن خبر شکست کراسوس رومی از سورنا –سردار ایرانی- پادشاه در حال تماشای تراژدی باکائه اثر اورپید که توسط بازیگران یونانی اجرا می شد، بود.
2- مراسمی کهن برای تجلیل از سیاوش قهرمان اسطوره ای ایران که در آن از دسته روی، شبیه سازی، نوحه و سرود و قوالی استفاده می شده است.
3- مراسمی شادی آور برای یاد آوری کشته شدن بردیای دروغین – گئوماتای غاصب – توسط داریوش و قبایل پارسی که در آن نیز از دسته روی و شبیه سوزی و موسیقی استفاده می شده است.
4- مراسمی در ایام عید نوروز که در آن فردی به عنوان حاکم موقت انتخاب می شد و برای خود درباری ترتیب می داد.
5- مراسمی در مورد تغییر فصل که طی آن نماد زمستان – کوسه ای نشسته بر مرکب – را با دست افشانی و پایکوبی از روستا بیرون می کردند.
6- قاصدان بهاری که خبر رفتن زمستان و آمدن بهار را می دادند مانند حاجی فیروز، نوروز نوسال، غولک

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩

 

بازیهای روستایی کرمان - نونونو هل مهلو (hel mehelô)
نونونو هل مهلو (hel mehelô)



داستان این نمایش داستان معروف خاله رورو است، زنى که باردار است و بچه‌اى در راه دارد. نمایش بدین‌گونه آغاز مى‌شود :


خاله: نونونوهل مهلو، شیرین‌پلو، عاروس نو، چن ماهه دارى خاله چرا نمى‌زائی؟


و پاسخ‌ها کم و بیش شبیه روایت‌هاى دیگر است. در پایان نمایش کسى که نقش زن را بازى مى‌کند مى‌خواند :


' ى دخترا عاروس مَشین بد دردیه اى یاروا دومات بشین خوب کاریه .'


سپس پارچه‌اى را که زیر پیراهن خود پنهان کرده بیرون مى‌آورد و مى‌خواند :


بچه نبود باد بود
تخم على داد بود

بچه نبود رخش بود
تخم خدابخش بود .






بازی شترسواری در عروسی ها و جشن ها اجرا می شود.شترسواران از محل شروع مسابقه حرکت کرده و به سرعت خود را به مقصد تعیین شده، می رسانند. در مسابقه اصلی مسافتی که باید طی شود، معمولا کمتر از ۵ کیلومتر نیست. این مسابقه در مقابل تماشاگران زیادی انجام می شود

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩
تگ ها : خاله رورو

 

میرزای ید اللّه قشنگ

به دنبال ورود فرهنگ اروپایی به کشور ما،اشخاص‏ خود کم‏بین برای مطرح شدن و جلب توجه ژست‏های‏ فرنگی مآبانه می‏گرفتند که البته مورد تمسخر دیگران‏ نیز بودند.از جمله این اشخاص دانشجویانی که برای‏ ادامه تحصیل به اروپا می‏رفتند و بعد از چند سال که به‏ کشور باز می‏گشتند طوری رفتار می‏کردند که گویی‏ برای اولین بار است ایران را می‏بینند.نمایش‏نامه‏ای با این مضمون تحت عنوان جعفرخان از فرنگ برگشته‏ توسط آقای حسن مقدم نیز نوشته شده است.

بازی نمایشی میرزای ید اللّه قشنگ در واقع نگاه انتقادی‏ به این نوع رفتارها داشته است.

 

نحوه اجرا

خانمی با لباس مبدل شامل کلاه لبه‏دار،نیم‏تنه،شلوار نقش میرزا ید اللّه را روایت می‏کند.(البته گاهی برای‏ ایجاد خنده بیشتر تقلیدچی شلوار پارچه‏ای کش‏دار به تن می‏کند و روی آن کمربند می‏بندد).ساز مورد استفاده در این بازی مانند دیگر بازی‏های نمایشی‏ داریه است.صحنه گرد و تماشاچیان گردتاگرد اتاق‏ می‏نشینند.

تقلیدچی میرزا ید اللّه با ریتم داریه شروع به خواندن‏ می‏کند و خود را به رخ دیگران می‏کشد.کلاهش را برمی‏دارد و اشاره به نیم‏تنه‏اش می‏کند.

میرزا ید اللّه:میرزای ید اللّه قشنگ

آمده از شهر فرنگ

دم‏گیری:بارک اللّه میرزا

بارک اللّه میرزا

میرزا ید اللّه:کلاه لب‏دار به سرش

نیم‏تنه کوتاه بر تنش

دم‏گیری:بارک اللّه میرزا

بارک اللّه میرزا

میرزا ید اللّه:به گردنش افسار خر

تسمه جای شال کمر

دم‏گیری:بارک اللّه میرزا

بارک اللّه میرزا

میرزا ید اللّه:نابینا چون‏که چشمشه

به روی چشم عینکشه

دم‏گیری:بارک اللّه میرزا

بارک اللّه میرزا

میرزا ید اللّه:زیاد شده سبکی اداش

قاشق و چنگال پا غذاش

دم‏گیری:بارک اللّه میرزا

بارک اللّه میرزا

میرزا ید اللّه:آبو با چنگال می‏خوره

آش و با گزلیک می‏بره

دم‏گیری:بارک اللّه میرزا

بارک اللّه میرزا

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩

 

مجالس نمایش‌های شادی‌آور زنانه
اگرچه ریشة نمایش‌های شادی‌آور زنانه را باید در رقص و مطربی و آواز خلاصه کرد، اما به تدریج مضامین و موضوعاتی در دل این گونه مراسم جای گرفتند که تبدیل به عناوین و مجالس مشخصی شدند. در بررسی مجالس این نوع نمایش‌های شادی‌آور زنانه، سعی می‌شود به بررسی مجالسی بپردازیم که دارای داستان‌های مشخص و ساختار نمایشی قوام یافته تری هستند و در متن آنها مهم ترین ویژگی روان شناسانة این نوع آثار یعنی نوع خودباوری در میان زنان و اعتراض و عقده‌های فروخوردة آنان در قالب نمایش بیان شود. انجوی شیرازی در سال 1352در کتاب بازی‌های نمایشی به تعدادی دیگر از نمایش‌های شادی‌آور زنانه اشاره می‌کند که عبارتند از آبجی گلبهار، آی تو به باغ رفته بودی، آبجی نساء، آقو چرا زن استادی، بشکن بشکنه، خاله ستاره، فاطمه خانم، کیه کیه در می‌زنه و قنبر سیما.تعدد مجالس و نبود منابع مکتوب در این حیطه باعث می‌شود تا نگارنده به چند داستان شناخته تر شدة این مجالس اکتفا نماید. ضمن آنکه بجز یکی دو مورد بعنوان نمونه مجالسی را که صرفا به رقص و آواز اختصاص یافته است در این تحلیل مورد بررسی قرار نداده ام.

خاله رورو
زایمان همواره یکی از مهم ترین بخش‌های زندگی زنان را از دیرباز تشکیل می‌دهد، نوع رنج و مرارت و در عین حال شیرینی خاص از احساس وجود فرزند، زحمت و تلاش زنان در دوران بارداری از مهم ترین مجالس نمایش‌های شادی‌آور زنانه است. در نمایش خاله رورو یکی از زنان با استفاده از آرایش و لباس و قرار دادن چند پارچه در زیر لباس خود ادای زن حامله را در می‌آورد، در اجرای تک نفره که با موسیقی همراه می‌شود، زن با رقص و دیالوگ و آواز مراحل مختلف بارداری را برای مخاطبان تشریح می‌کند و البته با دست زدن و همراهی و پاسخ تماشاگران نیز مواجه می‌شود. در این نمایش اگرچه حضور عنصر مخالف، یعنی مردان مطرح نمی شود اما در سرتاسر اجرا رنج و مرارت و زحماتی که زن در دوره بارداری متحمل می‌شود به رخ کشیده می‌شود. زایمانی که در این نمایش پیش از وقت مقرر یعنی در هفت ماهگی اتفاق می‌افتد. بازیگر نقش عروس با ذکر جزئیات مراحل مختلف بارداری از ابتدا تا لحظه زایمان با رقص و آواز و همراهی تماشاگران به دو هدف عمده از نظر روانشناسی شخصیت زن دست پیدا می‌کند. نخست برتری زنان بر مردان و ارزش و فداکاری که یک زن در طول بارداری و سپس زایمان فرزند ایفا می کند. این بروز شخصیت زنانه را می‌توان به نوعی اقتدار عاطفی آنان تلقی کرد. نوعی اقتدار ارزش گرایانه که زن خود را در واقع به نوعی سرشار از مهر و معنویت در بعد عاطفی از نظر استحکام خانوادگی و شرایط اجتماعی ستون و خیمه خانواده قلمداد می‌کند. نمایش خاله رورو یک مرور و یادآوری توام با اقتدار، برنامه ریزی و هدفمند از نقش و حضور زن در خانواده است که با تکرار آن در مجالس زنانه به نوعی پالایش و قدردانی از نقش زن در درون این طیف می‌پردازد. زنانی که مخاطب هستند ممکن است هر کدام فرزندی به دنیا آورده باشند که در این صورت این یادآوری شیرین به لحاظ روان شناسی تجدید خاطره ای دلنشین برای آنان تلقی می‌شود و تا حدودی اجر معنوی آنان را دوباره به رخ می‌کشد و برای دخترانی که حضور دارند و هنوز ازدواج نکرده اند نوعی آینده نگری شیرین را تداعی می‌کند. در لابه لای دیالوگ‌ها و اشعار زن، جسته و گریخته مردان نیز مورد انتقاد قرار می‌گیرند و این بخش دوم اجرا است که باظرافت و طنز و هجویه‌های خاصی مورد توجه قرار می‌گیرد. خاله رورو نمایشی است تک پرسوناژی که بیشتر متکی بر حرکت و آواز است.

گندم گل گندم
گندم گل گندم نمایشی تک نفره است و این بار زن در مقام روایت گر بازتابی از حرکت اجتماعی خود را در جامعه و خارج از خانه به تصویر می‌کشد. اگر در خاله رورو با دنیای کاملا درونی زن مواجه می‌شویم در مجلس گندم گل گندم حضور اجتماعی زن در عرصه تلاش و کار و کوشش به صحنه می‌آید. زنان در جوامع روستایی نقش پررنگی در همراهی با مردان دارند، در منطقه شمال کشور، بخش عمده ای از فعالیت‌های مزارع برنج را زنان انجام می‌دهند، در تمامی کشور و در مناطق مختلف حضور زنان در کاشت و برداشت محصولات کشاورزی غیرقابل انکار است. در گندم گل گندم این حضور در قالب فرم وشکل حرکتی و به همراه شعر و آواز تصویر می‌شود. در این مجلس نوع مشارکت و همراهی در تولید و کار بیان می‌شود که نوعی بازآفرینی غرور ملی در زنان را تداعی می‌کند. باور این حضور در یک اجرای کوتاه مدت تجلی می‌یابد و به عبارتی بی آنکه زنان مجلس به مفاهیم روانشناسی و جامعه شناسی آشنا باشند در موقعیتی قرار می‌گیرندکه به نوعی غرور زنانه و ارزش و سهم خودشان در زندگی ایمان بیاورند. گندم گل گندم به لحاظ اجرا و ضرباهنگ و حتی تاثیرگذاری در رده مجالسی از نمایش‌های شادی زنانه قرار می‌گیرد که دارای فرم و استحکام نسبتا هنری بیشتری است، هم به لحاظ اشعار و حرکت و هم به لحاظ فضا سازی و موسیقی هرگز به مضحکه و مطربی نزدیک نمی شود. این مجلس زنانه را می‌توان یکی از نمایش‌های نسبتا جدی تر زنانه قلمداد کرد.

عمو سبزی فروش
در زمان‌های نه چندان دور، شاید تنها دلخوشی زنان حضور در کوچه و خیابان و البته آن هم به قصد خرید وسایل روزمره زندگی بود، سبزی فروشی از دیرباز تا کنون یکی از مرتبط ترین شغل‌هایی است که با زنان مطرح می‌شود و هنوز هم در نقاط جنوب تهران سبزی فروش‌ها، در مغازه عمدتا مشتریانشان زنان هستند، مجلس عمو سبزی فروش در واقع یک بده بستان کلامی است از حضور زن در سبزی فروشی و این دیالوگ در قالب شعر و آواز و موسیقی در بردارنده نوعی نگاه مردان به زنان از یک سو و نیشخند و تحقیر زنان در مجلس داخلی خود نسبت به مردان است. در این نمایش زن که قصد خرید سبزی دارد با سئوال و جواب‌های متعددی که با سبزی فروش برقرار می‌کند، کنایه ها، کرشمه‌ها و شیطنت‌های موجود این نوع روابط را مطرح می‌کند. در فرهنگ گذشته و حتی فرهنگ کنونی جامعه ایرانی، در بازار و کوچه و خیابان و حتی به ظرافت هر نوع شغلی، همواره زنان خریدار کالا و مردان فروشنده اند اما در لابلای مباحث خرید و فروش نوعی کرشمه و راز ونیاز نیز وجود دارد، چه بسا که بیشتر این نوع ابراز تمایل از ناحیه مردان شکل می‌گیرد و وقتی که جنبه عمومی تری می‌گیرد و تبدیل به یک سنت اجتماعی و اخلاقی می‌شود، حالا دیگر زنان نیز برای ارزان تر خریدن جنس دست به ترفند‌هایی می‌زنند و با ایما و اشاره‌ها و لبخند هایی، در نهایت جنس مورد نظر را ارزان تر خریداری می‌کنند، در دو سوی این ارتباط اقتصادی و اجتماعی، سوی سومی شکل می‌گیرد که کاملا روانشناسانه و جامعه شناسانه است، هر دو سوی این مراوده می‌پندارند برنده بازی هستند، زن می‌پندارد با کرشمه ای و گوشه چشمی جنس را ارزان تر خریده است و مرد فروشنده می‌پندارد با تخفیفی که داده است، چند صباحی در فضای عاطفی و احساسی و حتی عاشقانه ای قرار گرفته است، مجلس عمو سبزی فروش در نمایش‌های شادی‌آور زنانه به تحلیل و بررسی این پدیده پرداخته و در واقع با اجرایی ضد مردسالاری به فتح و پیروزی زنان در مقابل مردان می‌پردازد.
باز هم به وضوح متوجه این نکته می‌شویم که زنان دوره قاجار و یا حتی دوران پهلوی اول و آنهم زنان عوام و یا حتی زنان خاص دربار و یا بزرگان، وقتی دست به اجرای این نوع مجالس می‌زدند، پس زمینه روانی و اجتماعی آن را تحلیل نمی کردند، در واقع به جز تفریح و خوشگذراتی بازتاب این نوع برخوردهای شهوت طلبانه مردان را در اجرای نمایش مد نظر قرار می‌دادند. در نمایش عمو سبزی فروش انواع دیالوگ ها، انتقادها، تعاریف و بده بستان‌هایی رایج در آن دوره بین زنان و مردان به نمایش در می‌آید.
زنی که نقش مرد سبزی فروش را به عهده می‌گیرد در فرم و شکل اجرایی به شدت تحقیر می‌شود و در نقطه مقابل زن قصه با عشوه‌ها و کرشمه‌های خود، زیبایی و ارزش‌های خود را نمایش می‌دهد.

مجلس فاطمه خانم و قنبر سیما
مجالس"فاطمه خانم" و"قنبرسیما" نیز تقریبا از مضمون‌های مشترکی بهره می‌برند و موضوع اصلی آنها مناسبات زن و شوهر و بحث هوو است. تقریبا پدیده زن دوم یا سوم و یا زن صیغه ای یکی از مهم ترین معضلات جامعه مردسالار ایران بوده و هست. زن دوم همچون هیولایی است که همواره و در همه لحظات روح و روان زنان را می‌آزارد، در گفتگوهای زنانه و نشست و برخواست‌هایی که همواره در دید و بازدید‌های زنانه وجود دارد، بحث هوو و زن دوم یکی از مهم ترین مباحث مورد نظر است. در اینجا و در خانواده ها، حضور یک مثلث زن و شوهرو زن دوم، نشان از یک خودزنی درونی دارد، زنی که به همنوع خود خیانت می‌کند وارد زندگی شوهر او می‌شود. در این نوع نمایش‌ها زن در مقابل شوهر قرار می‌گیرد ویکی از مهم ترین دشمنانش، شوهر تلقی می‌شود، یعنی جنس مخالف، اما زن دوم مورد هجوم بیشتری از ناحیه زن قرار می‌گیرد و اینجا دیگر جدا از مفهوم مردم سالاری، درگیری دو همنوع و همجنس هم شکل و شمایل تازه ای می‌گیرد.
در نمایش فاطمه خانم که باز هم براساس رقص و آواز طراحی شده است، زن با کلفت خانه درباره شوهرش حرف می‌زند، کلفت خانه از عاشق شدن مرد به زن دیگری حرف می‌زند و زن دلایل این عشق را می‌پرسد و کلفت از زبان شوهر از ایرادهای زن می‌گوید که بیشتر ایرادهای فیزیکی زن شامل، صورت و چشم و دهان و... می‌شود، با هربار پرسش، زن شکل و شمایل خود را عوض می‌کند و با حرکات بدن خود را شبیه توصیف شوهر می‌کند.
در این نمایش بحث هوسبازی مردان مطرح می‌شود و نوع نگاه آنان به زنان که شاید بیشتر متکی بر شکل ظاهری آنان است. در نمایش قنبر سیما نیز با داستانی مشابه مواجه هستیم، شوهری قرار است برای زنش هوو بیاورد و حالا در یک گفتگو و پرسش و پاسخ زن با کلفت خانه که محرم شوهر است از خصوصیات زن جدید و مراحل مختلف خواستگاری تا ازدواج پرسش می‌کند و کلفت نیز با اشعار ریتمیک به توصیف زن و مراحل مختلف می‌پردازد تا جایی که در پایان هوو پسردار هم می‌شود ولی پسر می‌میرد و مرد دوباره به دامان خانواده برمی گردد و هوو را رها می‌کند.
پایان نمایش شاد و باز هم مثل سایر مجالس زنانه به گونه ای طراحی می‌شود که شوهر پشیمان شده و به دامان زندگی برمی گردد. این نوع نگاه دقیقا در نقطه مقابل واقعیت‌های اجتماعی قرار می‌گیرد و طبیعی است در نمایش و بازی است که انسان دوست دارد آمال و آرزوهایش به واقعیت بپیوندد، سینما، تئاتر و نمایش بخشی از عقده‌های زندگی بشر را در خیال و رویا پاسخگو است. در زندگی واقعی هووهای بسیاری وارد زندگی زنان می‌شوند که حتی باعث نابودی زن اول، طلاق یا مرگ او می‌شوند. اما در نمایش مجلس قنبر سیما، همه چیز به خوبی به پایان می‌رسد.
زنان، می‌خواهند حتی اگر برای ساعتی هم شده دنیای خیالی خود را با رویا‌های شیرینی که دارند به گونه ای دیگر رقم زنند، دراین مجلس زنانه، از نظر روانشناختی، نوعی پالایش مقطعی برای زنان شکل می‌گیرد، حتی زن تماشاگری که هوو دارد و روزگار تلخ و تیره ای را می‌گذراند در پایان مجلس قنبر سیما وقتی که پسر نوزاد هوو می‌میرد و شوهر دوباره به خانواده و زن اولش می‌پیوندد برای لحظاتی احساس آرامش می‌کند.
بخش عمده ای از مجالس‌های شادی‌آور زنانه به موضوع مناسبات خانواده و رابطه زن و شوهر می‌پردازد و در بخشی دیگر ویژگی‌ها و دنیای خاص زنان و مسائل زنانه مدنظر است.
در نمایش خاله ستاره با پیرزن فضول و خبرچینی مواجه می‌شویم که مدام در حال سرک کشیدن به زندگی دیگران است، در این نوع آثار بیشتر سعی می‌شود از جنبه‌های اخلاقی و اجتماعی و مفاهیم مضحک مرتبط با کاراکتر زن، صرفا برای سرگرمی استفاده شود.
به جز ارتباط زن و شوهر، در نمایش‌های شادی‌آور زنانه بحث حق و حقوق زنان و دختران نیز از موضوعات مهم نمایشی است. مسئله ازدواج‌های اجباری و زورگویی پدر در خانواده‌ها برای ازدواج دختر با کسانی که دوستش ندارد، از موضوعات مهم و قابل توجه است. متاسفانه در جوامع مردسالار و در زمان دورتر، دختران حق انتخاب نداشتند وهمین مسئله باعث می‌شد تا ازدواج‌ها برخلاف میل باطنی زنان انجام شود و در نهایت یک عمر اندوه و درد و بدبختی برای زنان به ارمغان می‌آورد، در نمایش‌هایی چون آبجی نساء و ننه غلامحسین به این موضوعات پرداخته می‌شود.

آبجی نساء
آبجی نساء دختری دارد به نام سکینه که خواستگاری پول دار به نام حاجی جواد دارد، دختر مخالفت می‌کند و آبجی نساء در ابتدای نمایش قصد دارد نزد شیخ برود تا برای سکینه دعا بگیرد، در بین راه با آبجی خاتون برخورد می‌کند و موضوع را با او در میان می‌گذارد، آبجی خاتون قول می‌دهد نظر دختر را عوض کند، هر دو به خانه برمی گردند و تلاش گسترده آبجی خاتون برای مجاب کردن سکینه پاسخ نمی دهد و سکینه ازدواج با حاجی جواد را نمی پذیرد.
در این نمایش جبر مطلق حاکم بر خانواده و به خصوص دختران مطرح می‌شود، از نگاه پدر خانواده دختر باید با کسی ازدواج کند که دو برابر او سن دارد، قیافه مناسبی ندارد، یک پایش چلاق است وفقط پول زیادی دارد. در نمایش آبجی نساء از زبان سکینه و آبجی خاتون تمام ویژگی‌های یک شوهر ایده آل مورد بحث قرار می‌گیرد، حاجی جواد در یک تصویر اغراق آمیز فاقد هر گونه ویژگی جسمی است و فقط پول دارد و در نقطه مقابل نامزد جوان سکینه با اینکه پول ندارد اما تمام خصوصیات مورد قبول یک زن یا دختر جوان را داراست.
بازهم برخورد با روحیه مرد سالاری در این نمایش حرف اول را می‌زند، ابتدا پدری که با زور می‌خواهد سرنوشت دختر خود را بهم بزند و سپس مردی که چون پول دارد باید هرکس را تصاحب کند.

عروس و مادر شوهر
از دیگر موضوعات مهم برای زنان در جامعه ایران مسئله مادرشوهر است، مادر شوهر بعنوان عنصر خبیث و مزاحم در زندگی زن و شوهران وجودداشته است وتصویری که خصوصا نوعروسان از مادر شوهر ارائه می‌دهند او را تبدیل به موجودی خشن و بهانه گیر و بدجنس می‌کند. یکی دیگر از نمایش‌های شادی‌آور زنانه مجلس عروس و مادر شوهر یا مادرشوهر بهانه گیراست، دراین نمایش باز هم دشمن از جبهة درونی است، یعنی یک زن، مادر شوهری که تا حدودی برای عروس یا زن خانه تداعی هوو را می‌کند، با این تفاوت که مادر شوهر صرفا قصد دارد که پسرش را برای خود حفظ کند و از نظر روحی و روانی دوست ندارد پسرش را تمام و کمال در اختیار غریبه ای بگذارد که حالا به عنوان عروس خانواده دل و دین پسرش را ربوده است. در این مجلس یک جنگ تمام عیار بین دو زن شکل می‌گیرد، که هر کدام سعی دارند پیروز میدان باشند و در این میان مرد(شوهر زن و پسر مادر) قربانی این درگیری و مبارزه است. داستان این مجلس با سخن و گویش‌های دوسویه ای از ناحیه عروس و مادر شوهر طراحی می‌شود که نسبت به مجلس‌های دیگری که از نمایش‌های شادی‌آور زنانه مطرح کرده ایم صیغل یافته تر و منسجم تر عمل می‌کند. تغییر مکان‌های پی در پی و زمان‌ها با فواصل مختلف از زمان آشنایی زن و مرد و بعد حضور عنصری به نام مادر شوهر در داستان ساختار نسبتا مناسب تری به این نمایش زنانه داده است . اگرچه در شکل داستانی نمایش هرکدام از دو زن موجود در قصه سعی دارند حقانیت خود را حفظ کنند اما در نهایت بازندة اصلی این نمایش مردی است که مورد سرزنش و تحقیر و خفت هر دو زن قرار می‌گیرد. می‌توان مدعی شد بخاطر برآورده شدن عقده‌های زنان رابطه عروس و مادر شوهر می‌تواند ورای مناسبات زنانه، نوعی سازش تلقی شود و چماق اصلی برسر دشمن مشترک یعنی مرد وارد شود.

ننه غلامحسینی
در نمایش ننه غلامحسینی، داستان مادری تعریف میشود که برای پسر بی عرضه اش به خواستگاری دختر خوشگلی می‌رود، اما درنهایت دختر زشتی را به پسر قالب می‌کنند و وقتی که عاقد برای خواندن خطبه عقد می‌آید، یک دل نه صددل عاشق همان دختر زشت می‌شود وخطبه را به نام خود می‌خواند وپسر شلی دست خالی با مادرش برمی گردد.
اگرچه نقش مادرانه در این مجلس نوعی جانبداری و حمایت از مرد را در خود جای ‌داده است، "مادری که برای پسر بی‌عرضه‌اش به خواستگاری می‌رود" اما کماکان با مردانی در این نمایش مواجه می‌شویم که قرار است سرکوب شوند و یا به عبارتی طوری طراحی و بیان شده اند که در نهایت چهره‌های منفی نمایش لقب گیرند، پسری که دست و پا چلفتی است و عاقدی که شهوت‌ران است و به راحتی با دسیسه دختر زشت را از دست پسر شلی در می‌آورد. دختر زیبای قصه که حاضر نیست با پسر ازدواج کند نماد و نشانه نوعی فخرفروشی زنان به مردان در این قصه است.
نمایش‌های شادی‌آور زنانه که با فرم‌ها و شکل‌های متفاوت و داستان‌های مختلف سعی در نوعی خودنمایی و حضور زنان در صحنة اجتماعی و احساسی را داشته‌اند به تدریج با حضور زنان در نمایش‌های صحنه ای و تماشاخانه‌ها از بین رفت و سرگرمی‌های متنوع دیگری جایگزین آن شدند.

نتیجه گیری
حضور زنان در جامعة ایرانی از دیرباز دچار مشکل بوده است و جامعه نسوان برای برخورد با این پدیده سعی داشته نقش و جایگاه خود را پیدا کند. اگر چه در دنیای معاصر حضور پررنگ زنان در جای جای جامعه و در پست‌ها و مقام‌های مختلف و مسئولیت‌های علمی و پژوهشی، فرهنگی و هنری جای تامل دارد اما در دوره‌های پیشین این حضور با محدودیت‌های گسترده ای از سوی جامعه مرد سالار مواجه بود.
شاید یکی از مهم ترین بخش‌هایی که زنان این مقابله به مثل تاریخی را در مقابل مردان به سرانجام رسانده باشند اجرای همین نمایش‌های شادی‌آور زنانه باشد. نمایش‌هایی که به نوعی مقابلة تمام قد و تمام عیار زنان و فریاد و اعتراض سرکوب شدة آنان را بازتاب می‌دهد. جایگاه اجتماعی زنان در دوره قاجار و حتی قبل تر از آن این اجازه را برای ورود در عرصه اجتماعی به آنان نمی داد و در نتیجه برای بازتاب این فشار و خفقان اجتماعی زنان از طریق اجرای مجالس خصوصی و نمایش‌های شادی‌آور زنانه سعی کردند تا ظلم‌های رفته برخود را ولو محدود و اندک و در یک جمع زنانه فریاد کنند.
در نمایش‌های شادی‌آور زنانه محور‌های اساسی مواجهه را باید در موضوعات مختص زنان، رفتار‌ها و مسائل مرتبط با خصلت‌های زنانه، خودنمایی و نمایش خویشتن با نوع بزک و آرایش و لباس‌هایی که ممکن بود در جامعه امکان نمایش آن وجود نداشته باشد، پاسخگویی به دردها، رنج‌ها و ناملایماتی که در طول زندگی زنان از ناحیه مردان وارد شده است و این دغدغه‌های و عقده‌های انباشته شده در قالب یک نمایش می‌توانست به نوعی شادابی و آرامشی هرچند موقت را برای آنها به ارمغان بیاورد.
می توان مدعی شد که جایگاه و دلایل پیدایش این نوع نمایش را باید در نیازها و ضرورت‌های جامعه نسوان تلقی نمود، جامعه ای که در طی قرون متمادی از آزادی بیان و نوع زندگی و انتخاب برخوردار نبوده است. در نمایش‌های شادی‌آور زنانه مردان، محکومانی هستند که به استهزاء و ریشخند گرفته می‌شوند و توسط زنان نمایش سرکوب می‌شوند و در قالب داستان‌های نمایشی مورد تحقیر قرار می‌گیرند. اینجا در یک مکان مشخص و در یک محفل زنانه حتی شاید برای دقایقی زنان به نوعی آرامش و آزادی دست پیدا می‌کنند. جدا از مضامین نمایش‌ها و شیوه‌های اجرایی آنان و برخورد‌هایی که با مردان در این نوع نمایش‌ها می‌شود انتخاب نوازندگان مرد نیز نوعی شکنجه عملی به عنوان نماد مردان تلقی می‌شود، خصوصا در نمایش‌هایی که نوعی عریان شدن و مسائل زنانه در آنها حضور پررنگ تری دارد. حضور دو نوازنده مرد که چشمهای آنان را بسته اند و آنها تصورات و سروصدا و فضای یک محفل زنانه را با چشمانی بسته در زیر چشم بندها پیگری می‌کنند به صورتی عملی تبدیل به نوعی انتقام و شکنجه از مردان می‌شود.
نمایش شادی‌آور زنانه بازتاب خشم و نابسامانی و ظلم و ستمی است که بر زنان این دیار در گذشته ای نه چندان دور روا داشته شده است و فرآیند اجتماعی اخلاقی و روان شناسانة محدودیت‌هایی است که بر نسل زن رفته است اگر چه در کنار التیام این رنج‌ها فضای مفرح و شادی نیز برای فراموشی معضلات و مشکلات زندگی برای مخاطبان ایجاد می‌کند.

منابع و ماخذ
1. انجوی شیرازی، بازی‌های نمایشی، امیر کبیر، 1352
2. بیضایی، بهرام، نمایش در ایران، کاویان، 1344
3. جمال زاده، محمد علی، هزار بیشه، چاپ علمی و زوار، 1326
4. جنتی عطایی، ابوالقاسم، بنیاد نمایش در ایران، ابن سینا، 1333
5. جیمز ویلس، چارلز، تاریخ اجتماعی ایران، جمشید دو دانگه، طلوع، 1363
6. خوانساری، آقا جمال، عقاید‌النساء، به‌کوشش محمد کتیرایی، طهوری، 1349

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩

← صفحه بعد