ضرب المثل های لری :
1. (مو ای گم نره تو ای گوی بدوشش)من می گویم نر است تو می گویی بدوشش:کنایه است برای اصرار وسماجت وحرف نشنودن
2. (دس اشکسه کار ای کنه اما دل شکسه کار نی کنه)دست شکسته کار می کنداما دل شکسته کار نمی کند:کنایه از دلمردگی
3. (دیه وخه نیدی شی کنه کر جمو جمو ای خواس)دختر ترشیده امید شوهر نداشت شوهر که کرد پسر دو قلو می خواست:در مورد حاجت بی جا
4. (دووری که دایش تعریفش ای کنه سی هالوش خوبه)دختری را که مادرش ازاو تعریف می کند برای پسر داییش خوب است
5. (در تونه ای گم دیوار توگوش بگر)، به در اشاره می کنم دیوارتو بشنو
کنایه درمورد اشخاص کند فهم.
6. (می ای خوی بری هونه خالت ) مگر می خواهی خانه خاله ات بروی: در مورد محبت خاله ها.
7. (سوار غم پیاده نی خره)،سوار به فکر پیاده نیست : کنایه در مورد اشخاص خود خواه و تازه به مقام رسیده.
8. (می گردو بارت که رک و رک ای کنی)،مگر گردو بار داری که صدا میکند:کنایه در مورد افراد کم ظرفیت.
9. (تو که شوم نداری سی چه مهمون ای گیری) ،توکه شام نداری چرا مهمان می گیری :کنایه در مورد اشخاصی که قدرت ندارند و ادعا میکنند.
10.(جومه درسه فکرش به پرویه)،جامه پاره حواسش به وصله است:مانند اسب گم کرده دنبال افسارش می گردد.
11.(هر کس دس بنه سر کلاهش باد نبرش ) هر کس دست بر کلاه خود نهد تا باد او را نبرد :هر کس باید مواظب خود باشد
12.(هر کس گلیم خوشه باید از او بکشه )،هر کس گلیم خود را باید از آب بیرون آورد :هر کس باید حدود کار خود را بشناسد .
13.(کله کاغذی سرم نهادی )،کلاه کاغذی سرم گذاشتی:منظور حقه و نیرنگ و فریب دادن است ،کلاه گذاشتن .
14.(دندون درد درمونش کشیدنه)،دندان درد درمانش کشیدن است .در مورد دست شستن از کاری است وقتی که دیگر ثمری ندارد.
15.(سر همسات که تراشتن سر خوت تر کن)،سر همسایه ات را که تراشیدند سر خودت را تر کن :اشاره به این که اگر همسایه ات ناراحتی پیدا کرد به همسایه دیگر هم اثر خواهد کرد.
16.چه خش شیون کنی دلت نسوزه )چه خوب است شیون کنی دلت نسوزد:در رابطه با عدم دلسوزی اشخاص در برخی موارد .
17.دری ا دیر ای شله )دروغ از دور می لنگد :در مورد رسوائی و آشکاری دروغ.
وَرزا جَنگ، جنگی است که در شمال ایران بین گاوهای نر سازمان داده میشود. این مراس
وَرزا جَنگ، جنگی است که در شمال ایران بین گاوهای نر سازمان داده میشود. این مراسم هم اکنون تنها در استانهای گیلان و مازندران اجرا میشود. اما درگذشته، این مراسم در همه ایران معمول بود و بخشی از سرگرمیهای جشنهای محلی را در کنار سایر بازیهایی که از قرار دادن حیوانات علیه یکدیگر، از جمله قوچ، بوفالو، شتر، سگهای نگهبان، خرس و... استفاده میکردند تشکیل میداد.
گاو نر را به زبان گیلگی ورزا میگویند. ورزا جنگ از گذشتههای دور به هنگام فراغت از کارهای زراعت و کشاورزی و مناسبتهای مختلف انجام شدهاست، قبل از مسابقه گاوهای نر را برای مسابقه حاضر میکردند و برای اینکار سیر خام را به شاخهای گاو میزدند تا ضربه شاخ موثرتر و تیزتر شود. صاحبان ورزاها دقت زیادی نسبت به این حیوانات میکنند، پس از آرایش دادن ورزا را با طناب دور گردن حیوان حلقه شده و به میدان مبارزه میآورند با به گردش در آوردن آنها حمله ور میشوند، و همدیگر را فشار میدهند. گاوداران نزدیک آنها قرار گرفته و گاوهای جنگی را باچماقهای کلفت و ضخیم خود تحریک میکنند و جنگ آن قدر ادامه دارد تا انکه یکی از ان ورزاها فرار کند، یا بیفتد و یا اینکه شدیدا مجروح یا مقتول شود امروزه بعضی از نقاط گیلان بصورت مخفیانه انجام میشود.
نمایش ورزا جنگ عمدتاً در نواحی جلگهای گیلان در شهرستانهای فومن، انزلی، صومعه سرا، رشت، لاهیجان، سیاهکل و رودسر انجام میگیرد. در هنگام جنگ پس از آمادگیهای اولیه، گاوهای نر را برای نبرد با یکدیگر به میدان میفرستند و صاحبان آنها از مردم پول جمع میکنند، برخی برسر این بازی شرط بندی میکنند که همین کار باعث شد تا محدودیتهایی در اجرای این نمایش اعمال گردد. پاییز و اوایل زمستان بهترین موقع ورزا جنگ است چون در این زمان گاوها از قدرت جسمانی کافی برخوردار هستند. این نمایش محلی ریشه در باورها و اعتقادات مردم گیلان داشته و با نوع نگرش و شیوه زندگی اجداد و نیاکان آنان پیوندهای عمیقی دارد
فولکلور گیلان نمونهای قابل توجه از پیوندهای پیچیده بین رسوم قبل از اسلام و رسوم اسلامی است
به طور خاص تلفیقگرایی درخت، گاو نر و تخم مرغ در جاهای مقدس نظیر امامزاده و بقعه برای شیعیان و تربت برای اقلیت سنی تالش، و اهمیت عناصر طبیعی در اجرای مراسم مذهبی قابل توجه است. اهمیت درختان بی شک مشخصهای مهم در فولکلور گیلانی است. در این جهان سبز، درختان می توانند به خودی خود اشیایی برای پرستش باشند؛ گاهی به عنوان بازماندگان ائمه و شناخته می شوند و بیشتر شان در کنار پرستش گاهها قرار دارند. این درختان مقدس گاهی بزرگوار، پیر یا آقا دار خوانده می شوند تنه بزرگی دارند و صدای باد از میان شان چون زمزمه به گوش می رسد. شیره این درختان عظیم سرخ است و گیلانیان به این دلیل آن را خون امامان می دانند. این درختان محل نذر، برای بچه دار شدن یا شفای بیماری اند. زائران در پای آنان دخیل می بندند، شمع روشن می کنند و قربانی می کنند. پوشش جنگلی در مراسم عزاداری عاشورا هم نقش مهمی دارد، علمها با چوب شمشاد تزیین می شوند. بنا بر یک افسانه غار دیو سپید که تنها راهش از طریق یک جنگل انبوه است، در قلب جنگل در بلندیهای دانیال در مرز مازندران واقع شده است. جنگل هم مهمان نواز، و محلی برای پناه بردن و هم منشأ خطر و جایگاه جن و پری ظاهر می شود. جنگل محافظی برای حیات وحش، خصوصاً خرس که نقش برجستهای در فولکلور محلی دارد، دانسته می شود.
نازایی بلایی ست که زن باید پاسخگوی آن باشد. به چنین افرادی اجاق کور یا مرده شور گفته می شود. مراسم سنتی دندن فشون با درآمدن اولین دندانهای کودک برگزار می شود، او را بر سفره ای که آینه، قیچی، قرآن، سکه طلا، کتاب، قلم، سوزن و ... قرار دارد می نشانند و اولین چیزی که از زمین بردارد سرنوشت آینده او را پیش گویی می کند. مثلاً اگر قرآن را بردارد روحانی می شود، اگر قیچی را بردارد آرایشگر می شود
پیرادراستان گیلان صورتهای متفاوتی از نمایش و ورز شهای سنتی وجود داشته و دارد، که بعضی از آن ها از قبیل : نمایشهای عروسکی؛ خیمه شب بازی وآینه تکم، به طوراقتباسی از فرهنگهای همسایه گرفته شده است، در حالی که نمایشهایی ازقبیل آهو چره، پیربابو(عروسی گوله)، لال بازی(در تیرماسیزه) و ورزشهای سنتی نظیر؛ کشتی گیله مردی و ورزا جنگ و بند بازی که کارهای یالانچی پهلوان دقیقاً جنبه نمایشی داشته، ریشه درفرهنگ این مرزوبوم دارد.
نمایش عروسکی آهو چره
بازی آهو چره تا حدود بیست سال پیش در منطقه شرق گیلان در شمار بازیها و نمایشهای مقدمه نوروز انجام میشد.در گروه آهو چره که شامل سه نفر، بازیگر نقش آهو، شعرخوان وتوبره کش میباشد محوربازی، اهو است که با وسایل مختلف، چیزی شبیه سر آهو یا بز درست می کردند. برایش شاخ و با مهره شیشهای چشم می گذاشتند. زنگوله به آن می آویختند و آن را به سر چوبی قرار میدادند. بازیگر نقش آهو کیسه یا گونی پارچه روی سر می کشید، تا بدنش پیدا نشود و از داخل آن کله آهو را که روی چوبی قرار داشته، بیرون میآورد. چنانکه به هیات حیوانی در آمده و با آن چوب می توانست سرش را حرکت بدهد. نفر دوم شعر می خواند و با چوبی که در دست داشته، نمایش را هدایت می کرد. نفر سوم تو برکش بود که هر سه با هم کوچه به کوچه، به خانههای ده رفته و نمایش را اجرا می کردند و هدایایی از مردم میگرفتند.شعری که معمولاً خوانده میشد از اینقرار بود:
آهو چره، آهو چره، ببین چقدر خوب می چره. آهو از باغ آمده، چریده و چاق آمده. آهو مرغانه خوره، صدتا به کمتر نخوره.
به اینجا که میرسید آهو غش می کرد و تا تخم مرغ یا چیز دیگری ازصاحبخانه نمیگرفت حالش جا نمی آمد.بعد از خواندن هربند، همان قسمت اول{آهوچره، آهوچره، ببین چقدر خوب می چره} به صورت واگرد{ترجیع بند} تکرار میشد. سپس خواننده بند دیگری را تکرار می کرد. با این کارها از صاحبخانه چیزهایی چون: برنج، تخم مرغ و شیرینی میگرفتند. این گروه کارشان را از غروب آغاز می کردند و درچند روستاو آبادی نزدیک را می گشتند.
این نمایش از شرقترین نقاط گیلان تا حدود تنکابن و روستای اطرف آن معمول بوده و امروز نیز کم وبیش معمول است.
کشتی گیله مردی
سنت کشتی گرفتن و پهلوانی در همه حوزههای فرهنگی ایران پیشهای کهن دارد که درهرجای جغرفیایی با نام و شیوهای خاص اجرا میشود.از قبیل؛ کشتی چوخه خراسانی، کشتی مازندران و کشتی گیله مردی. در کتاب فتوت نامه سلطانی، از متون قرن نهم هجری آمده است: « اگر پرسند که کشتی چند نوع است؛ بگو دو نوع : اول قبض، دوم اضطرار. اگر پرسند که هر یک چگونه است: بگو: قبض، کشتی گرفتن اهل خراسان و عراق است که آن را شهری وار گویند و اضطرار، کشتی گیلان و شیروان و بعضی از آذربایجان است و آن را دیلم وار خوانند.» .
آنچه در این متن کشتی« اضطرار» یا « دیلم وار» نامیده شده، همان کشتی گیله مردی است و قدیمیترین خبرآن درکتاب « احسن التقاسیم فی معرفته الا قالیم »، تالیف مقدسی، درقرن چهارم هجری است. این ورزش سنتی در گیلان در هفته بازارها و در مراسم عروسیهای سنتی و در کنار روستاها و شهرهای کوچک برگزار میشود. میدان مصف پهلوانان فضای وسیعی است که « سبزه میدان » یا « سیمبر» نیز نامیده می شوند. کشتی گیله مردی همانند سایر کشتیها مراتبی دارد ودارای فنون و قوانین خاص و آداب و رسمهایی است. تازه کاران را « نوچه» و به اصطلاح محلی « تنگوله» می نامند و کشتی گیران میدان دیده و کار آزموده را « پهلوان» خطاب می کنند و درهرمحله و روستا نیز یکی از پهلوانان پیش کسوت، عنوان « سر پهلوان» را دارد. برگزاری کشتی روز وزمان مشخص ندارد. معمولاً کشتی گیران هر محل، با نظر سر پهلوان تصمیم به زور آزمایی میگیرند که در این صورت به شهرها و آبادیهای نزدیک خبر میدهند وکشتی گیران آن نقاط را برای انجام مسابقه دعوت می کنند.
مراسم آغاز و نحوه اجرا:
این مراسم دارای آغازی بسیار زیبا و دیدنی است با صدای ساز و نقاره همه اهالی محل را با خبر می کنند و جمعیت بسیاری دور میدان کشتی گرد میآیند و کشتی گیران هر محل در قسمتی از میدان در کنار هم قرار میگیرند که به طورمنظم و مرتب پهلوانان میزبان و مهمان دور میدان حرکت می کنند و درجلوی هردسته از مهمانان بنا به رسم، روی زانوی چپ خم شده و سر انگشتان دست را به خاک می سایند و می بوسند و بر پیشانی می نهند. آغاز مصف کشتی گیران گیلان با رجزخوانی که در اصطلاح محلی«خزومما» یا« فوز ما» نامیده میشود همراه است تعیین هماورد به طور آزاد با قبول دعوت به نبرد میباشد. پایان کشتی وقتی است که یکی ازدوطرف جز کف پا، نقطه دیگری از تنش با زمین تماس پیدا کند، که در این صورت شکست خورده و پهلوان پیروز با جست و خیز میدان را طی میکند و گاهی درمیان جمعیت دوران میزند وپول جمع میکند و معمولاً دوباره به میدان میآید و حریف می طلبد. جامه مخصوص کشتی، شلواری پارچه ای و تنگ و چسبان است که «لاسپاره» نامیده میشود. جایزه کشتی گیران « برم » است و شامل : پارچه، آینه، کیف پول، دستکش، جوراب، هن، سیب و نارنج و. . .می باشد.
در گیلان بویژه در روستاها، بیشتر از هر جای ایران مهرگان جشن گرفته میشود. زمان همه این جشنها مصادف است با پایان فصل برداشت محصولات کشاورزی. در واقع این جشنها مراسم سپاسگزاری از ایزد مهر و بار آوری است که یاور چند هزار سالهٔ دهقانان در امر کاشت و برداشت میباشد. در بسیاری از روستاهای گیلان جشن خرمن در این ایام برگزار میشود.
در توسکامحله قاسم آباد در گیلان هر سال در سه آدینه مردم در شاه شهیدان جمع شده و جشن میگیرند. در آدینه آخر که جشن مهرگان اصلی هست مردم بسیاری از شهرها و روستاهای شرق گیلان و غرب مازندران نیز به آنجا میآیند. تا حدود بیست سال پیش دختران و پسران روستایی در این روز بهترین لباسهای خود را، چون ایام نوروز، میپوشیدند. مبدا بسیاری از آشناییها و احتمالا پیمان تشکیل خانواده بین دختران و پسران مجرد همین آدینه در توسکامحله بود. در همین ایام در گیلان و مازندران در چندین آدینه پیاپی مراسم کشتی گیری برگزار میشد و در آدینه آخر با گذاشتن برُم (داربست یا نردبانی که جوایزی مثل پیراهن، ظرف و مشابه را به آن آویزان میکردند) به کشتی گیران برنده جایزه میدادند. اواخر تابستان و اوایل پاییز، در ایام خرمن محصولات کشاورزی که هوای آفتابی از ضروریات میباشد، هرگاه ابر و بارندگی زیاد مانع این کار شود در روستاهای شرق گیلان نوجوانان با رقص و پایکوبی از خورشید میخواهند که با تابش گرما آفرین خود کشاورزان را یاری دهد. معمولا یک نفر با گذاشتن یک دُم که از ساقه برنج درست میکنند نقش اهریمن یا همان ایزد ملعون هوم را بازی میکند و میرقصد و بقیه دورش جمع شده و با دست زدن و هو کردنش همزمان میخوانند:«ای خدا آفتاب بنه / منگ منگتاب بنه» و بدینسان خورشید را به تابیدن دعوت میکنند. به در هر خانه روستایی که میرسند صاحب خانه اندکی برنج در توبره یا کیسهای که به گردن ملعون آویزان هست میریزد. بعد برنج را به بقالی محل داده و او نیز بهای برنج را با نخودچی، کشمش، شکلات و یا دیگر تنقلات میپردازد.
نوروز خوانی
یک هفته مانده به شب عید، چند نفر شب هنگام فانوس به دست میگرفتند و دو چوب برداشته به هم میکوبیدند و به حیاط خانه مردم میرفتند. به در هر خانهای که میرسیدند اجازه نوروزخوانی میگرفتند. بعد از آن صاحب خانه هدیهای مثل پول، برنج یا تخم مرغ به آنها میداد
ضرب المثل ترکی خلجی
1- hər kez`ləki ülcdim kola kəldi.
- هرکئزله کی اوٍلجدیم کولا کلدی.
1- باهر متری که اندازه گرفتم کوتاه آمد(منظور هراندازه تلاش کردم به نتیجه نرسیدم).
2- hər nə artuq kəzdim artuq yitirdim.
- هرنه آرتوق کزدیم آرتوق ییتیردیم.
2- هرچه بیشتر گشتم بیشتر گم کردم(کنایه از آن است که هرچه بیشتر مطالعه کردم متوجه شدم که کمتر می دانم).
3- biztə taqu hıraqu qolaylaştırmışaq.
- بیزته تاقو هیراقو قولایلاشتیرمیشاق.
3- ماهم بیشتر راه را پیموده ایم.(کنایه ان است که ماهم دیگه عمرمان به سرآمده است.
4-husarqan ketkə arpa hikməki bahanarı.
- هوسارقان کئتکه آرپا حیکمکی باهاناری.
4- کسی که معتاد به انجام کاری باشد ،آوردن دلیل وبرهان برای اعتیادش بهانه ای بیش نیست.
ضرب المثل خلجی زیر توسط آقای احمد تلخابی معروف به احمد بهداشت ارسال شده است.
Meman sahup xanay valuq bızovuru.
۱- مئمان صاحوب خاناین والوق بیزوْوورو.
مهمان گوساله بسته صاحب خانه است.
۲- بیزده:
قوناق ائو صاحابی نین دوه سی دیر .
آقای بیات
کلمات قصار:
1- سعی کنید چیزی را به دل نگیرید آنچه که آدمها درباره شما می گویند بازتابی ازخودشان است نه شما.
برگردان به زبان ترکی خلجی
سعی ائتدین هئچ زادو کؤینیزکه آلماین ،چون هرنهسه کی خالق سیزین حقیزچه هایور اؤز دانقلاری ری نه سیزین کی.
sey étdīn héç zadu köynīzke almayn,çün hernese ki xalq sizīn heqqiz`çe hayor öz danqları-rı ne sizīn ki.
2- هیچوقت:
بیش ازحدعاشق نباش؛
بیش ازحد اعتمادنکن؛
وبیش ازحد محبت نکن.
چون همین«بیش ازحد» به تو «بیش ازحد»آسیب می رساند.
برگردان به زبان ترکی خلجی:
هئچ واقت آرتوقدا عاشق اولما،/héçvaqt artuqda aşıq olma
آرتوقدا کوونمه،/artuqda küvenme
آرتوقدا محبت ائتمه./artuqda möhibbet étme
چون کی بو «آرتوقدا» سنه «آرتوقدا»لطمه وورور.
çün ki bu àrtuqda sene artuqda letme vurur
دوست سوزلری
dost sözleri
تیرریلیکیزچه اوچ بوررا (گروپ) انسانلاری یاددا هیمه ین:
Tirrilikiz`çe üç burra(grup)insanları yadda himey(n):
1- سیزی چتینلیکلرچه کؤمک ائتگیلیلری،
1-sizi çetinlikler`çe kömek étgilileri,
2- سیزی چتین لیک لرچه یالغوز سالقیللاری
2- sizi çetinlikler`çe yalġuz salqılları,
3- سیزی چتین لیک لرچه گرفتار ائتگیلیلری ( یاقالاغیللاری).
3- sizi çetinlikler`çe giriftar étgilleri(yaqalaġılları).
کلمات وترکیب های تازه:
هیمک = خارج کردن،بیرون نمودن.
یادداهیمک= فراموش کردن،ازذهن پاک کردن.
یاددا هیمه ین= فراموش نکنید،ازیاد نبرید.
یاددا هیپی دین= فراموش کنید
تیرری= زنده،در حیات.
تیرری لیک= زندگی،حیات
تیرری لیک ائتمک= زندگی کردن.(یاشاماق)
بوررا= گروه،دسته،گروپ.
چتین= سخت.
چتین لیک سختی،گرفتاری.
چتین لیک لر= سختیها
سالماق= رهاکردن
سالقیلی لار = رها کنندگان.
یاقالاماق= گرفتارکردن
یاقالانماق= گرفتارشدن
یاقالاغیلی لار= گرفتارکنندگان.
ترجمه فارسی:
جملات دوستانه
سه دسته انسانهارا درزندگیتان ازیاد نبرید:
1- کسانی که درسختیها یاریتان کردند.
2- کسانی که درسختیها رهایتان کردند.
3- کسانی که درسختیها گرفتارتان کردند.
شیراز یکی از شهرهایی است که به علت لطافت طبع و نکته سنجی ضرب المثل، کنایه و استع
شیراز یکی از شهرهایی است که به علت لطافت طبع و نکته سنجی ضرب المثل، کنایه و استعاره در محاوره بین افراد به وفور دیده میشود و همین عوامل هستند که لفظ را شیرین و شنونده را بیزار نمی کند. گاه انسان پیرمرد و پیرزنانی را می بیند که دلش می خواهد ساعتها پای صحبت آنان بنشیند و از دریای مثلها و متلهای آنان استفاده کند و خسته هم نشود.
- اُرسی پَسَک پیشک ندار/ رسیده به کفش پاشنه دار/
چه کنم به کار کردگار؟/ خدا دونه خجیجه/ رسیده به ئی دریجه (طعنه به آدم تازه به دوران رسیده ای که کم ظرفیت است)
- بنا به استخاره شد، تز بی ی آقُ پاره شد (کسی که به دلیل ظاهراً موجهی از کاری که از او خواسته شده سرباز زند)
- پاش سریده (عاشق شده)
- ترتیزک کاشتم قَتُقِ نونم بشه، نَم دُنُسّم قاتل جونم میشه (از کسی که به گردنش حق داشتم و منتظر خیر بودم زیان دیدم)
- جود بازی در وردن (خسیس بازی در آوردن)
- چونَش چُیده (جرأت ندارد)
- حیا رِ خورده آبِ رو رِ قی کرده (شرم و آبرو را کنار گذاشته)
- دوره میر جلاله، یه زن دو شوور حلاله (این کنایه در مورد زنی است که هر یک از فاسق هایش را در جاها و موقعیتهای مختلف شوهر خود معرفی
می کند)
- روغن ریخته رِ نذر شاه چراغ می کنه (چیزی را می بخشد که از ارزش افتاده است)
- زَنگُلی پُی تابوت (فرزند مرد پیر)
- دمت بیگیر بوگو گل پودنک ( حرف اضافی نزن )
- سوادش پورمک زده (نظیر: سوادش نم کشیده)
- شپش از دسّش نمی یفته (خیلی خسیس و ممسک است)
- عامو نادی اسم خودته به ما نهادی؟ (آنچه را به ما نسبت دادی لایق خودت است)
- قِر که بالُی قِر که پنا بر خدا/ قِر بی بی چِندر که پنا بر خدا (طعنه زدن پا به سن گذاشته ای که بیش از حد انتظار به قر و فر خود می پردازد)
- کاشکی بارِش رفته بودی (بار رفتن= مرده به دنیا آمدن، نفرین است)
- گُل هُم هُم (چیز کمیاب)
- مولچه چی چی یه که کله پاچَش چی چی باشه؟! (وقتی کسی از چیزی کم ارزش انتظار زیادی داشته باشد)
- نوکری که داشتی بندره/ از گشنگی سلندره (من نوکر تو نیستم، به من فرمان نده)
- هم نذر حسین، هم شوم شوُ بچا (با یک تیر دو نشان زدن)
سورولو (وقتی که کسی می خواهد به کسی دیگر بگوید:حالا دیدی؟)
هکات ژو تیی آلین بند منبو
hekat xho taei alin bond menebo
حرف توی دهانش نمی ماند
کنایه از فردی است که راز دار نیست
دعوای دو سمنانی سر پارک ماشین :
وارزوم یا تو مارز ؟ بزارم یا شما میزاری؟
مارزی وارزوم یا منارزی وارزوم ؟ میزاری بزارم یا نمیزاری بزارم؟
اگه وارزی وارزوم ,مارزوم وارزی . اگه بزاری بزارم میزارم توهم بگذاری.
اگه نارزا وارزوم اگه نزاری بزارم
نه ا مارزوم نه مارزون تو وارزی نه من میزارم نه میزارم تو بزاری
وارزی وارزوم تا وارزوم وارزی! بگذار تا بزارم تا بگذ ارم بزاری!
هکاتی ماکره کو
hekati makere ko
بپته کرگه خنده مکه
bepeta karga khanda meke
حرفهایی میزنه که مرغ پخته به خنده می افته
کنایه از خالی بندی ولاف زدن است
همیش په ین دونی چلن تاریکه
hamisha pe yen doni
chelen tarika
همیشه پای چراغ تاریک است
اشاره به کسانی است که هیچگاه نفعشان به خودی ها نمی رسد.
مر بکش چش
mar bokosh chesh
مره وچا واش چش
mara vacha vash chesh
طرف مار را کشته ، اما بچه مار را زنده گذاشته.
کنایه از آن است که طرف دشمنش را به طور کامل از بین نبرده است
خوشتون نون موخوره
khoshton non mokhore
حاجی عباسی حلیم هوم موکویه
haji abbasi halim hom mokoeh
نان خودش را می خورد و حلیم حاج عبا س را هم می زند
اشاره به کسانی است که به چاپلوسی و بیگاری برای دیگران می پردازند
خشکه رودخونه پی
khoshka rodkhone pi
مایی مره
mayei mere
طرف از رودخانه خشک ، ماهی می گیره
کنایه از زیرکی و رندی می باشد
شیطون کله پا
sheiton kola pa
موره پدا که
mo ra peda ka
نیم من آرد ته مدون
nim mon ard ta medon
ته جنینه حلوا که
ta jenina halva ka
شیطان پا کوتاه
برایم پیدا کن
نیم من آرد به تو می دهم
برای زنت حلوا کن
اگه دیر بی امی چون ، شیر بی امی چون.
age dir bi emi chon , shir bi emi chon
این ضرب المثل کنایه از آن است که اگر کاری به موقع انجام نشده اما
درست وخوب انجام شده است
روز مقرر فرا رسید و همه ی ماموران با فراگیری زبان های مختلف برگشتند. اما کسی که مامور فرا گرفتن زبان منطقه قومس بود دست خالی برگشت.
پادشاه دلیل یاد نگرفتن زبان قومسی یا کومشی را از او پرسید
مامور در جواب پادشاه
چند تا سنگ توی یک قوطی میریزد و تکان میدهد که
.
.
.
.
.
.
این صدای صحبت کردن تند 2 نفر از آن دیار است!»
ضربالمثلهای وفسی و عبارات و اصطلاحات رایج بین مردم وفس
اَگه بَسُ دَ دریا، دریا حُشکاربو aga baco da darya, darya hoshkarbu
اگر به دریا برود دریا خشک می شود.( کنایه از بداقبالی است)
اگه: اگر بَسُ: برود( مضارع التزامی) دَ : ظاهرا اینجا معنی «ب» می دهد
دریا: دریا حُشکاربو: خشک می شود
اگه جوجیه طالعه دَردَ نه نه یس چِزِ دَرْدَ aga la darda nanais cheze dardajojiye ta
اگر جوجه شانس داشت مادرش پستان می داشت.( کنایه از بداقبالی است)
جوجیه: جوجه طالع: شانس، بخت دردَ: داشت
نه نه یس: مادرش چِزِ: پستان
اگه یی پَرَه آوم دَرْدَوْ بریزم دونَه و بُووَ خوشَ بَکَرِ، خدای شکر اَرکَرُم، هی هیچُم نرگُ
aga yai para āvam dārdu barizomo duonao buva xosha bakare xodāi shokr arkarom hai hichom nargo
اگر کمی آب داشته باشم که به کاهگل بپاشم و بوی خوش بدهد، خدا را شکر می کنم و دیگر چیزی نمی خواهم.(در مناعت طبع و قناعت به کار می رود)
اَگه: اگر(حرف شرط) یی پره: مقداری، کمی آوه: آب م: من(ضمیر متصل به اسم) دردو: داشته باشم بریزم: بپاشم، بریزم
دُونه: کاهگلی که با خاک رس و کاه درست می کنند و بعد از مدتی هنگامی که مقدار آب بر آن پاشیدند بوی خوش از آن بر می آید.
بُووَخوشَ: بوی خوش، بوی معطر بَکَرِ: بکند(فعل مضارع التزامی، سوم شخص مفرد) شکر ارکرم: خدا را سپاس می گویم( گروه فعلی) هی: دیگر، هرگز هیچم: هیچ چیز نرگُ: نمی خواهم
اُلاغ چولاق بَسُ همدان و با قاطره نربو olāqu cholaqu baso hamadāno bā quātera narbū
الاغ لنگ اگر به همدان برود و برگردد قاطر نمی شود.( کنایه از آن است که هر کس اهلیت و سلامت روح و روان نداشته باشد اگر در محیط ترقی قرار گیرد تعالی نمی یابد. مثل را برای کسی به کار می برند که به سفر زیارتی می رود اما در رفتارش تجدید نظر نمی کند و معادل آن این مثل است که می گویند : «خری ز اَچُ مَکّه» « خر هم به مکّه می رود» )
اُلاغ: خر چولاق: شل، علیل بَسُ: برود همدان: شهر همدان، ظاهرا در گذشته بیشترین رفت و آمد با الاغ به همدان بوده است قاطره: قاطر، استر نربو: نمی شود
إن اجنبِ که آوه تِلَس دَ تیکان نَدُرِ an ajonbe ke āva telas da tikan nadore
طوری کار می کند که آب در دلش تکان نمی خورد.(هنگامی که فردی تن به کار نمی دهد و یا خیلی کند و آرام کار می کند، به کار می رود.)
إنْ: طوری که اجنبِ: کار می کند، جنبش دارد، می جنبد آوه: آب تلس دَ: در شکمش («د» بجای حرف «در») تیکان نَدُرِ: جابجا نمی شود
اِنْ که ویزُگمبزی ریزیا an ke vizo gombaziya riziyā
مانند آن است که گردو را بر گنبد بریزی؛ « تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است.» ( هنگامی که نصیحت و تربیت در کسی مؤثر نیفتد به کار می رود.)
اِنْ که: مانند این که، مثل اینکه (حرف تشبیه) ویز: گردو گُمبزی: گنبد، طاق نما ریزیا: بریزی
انگستِ که نَچو دَبیرینی اَرگُ ماش کری هانیی پیشانی
angoste ke nechu dabirini argo mash kari hāniyi pishāni
انگشتی را که نشود برید، باید بوسید و به پیشانی گذاشت.( کنایه از وقتی است که در امر قضاوت و داوری بر سر دو راهی قرار می گیری و طرفین با او وابستگی حسبی و نسبی دارند و نمی تواند نظرش را دقیق و جدی بگوید.)
انگست: انگشت نچو: نمی شود دَبیرینی: بِبُری(مضارع التزامی) ارگُ: باید ماش کری: ببوسی، ماچ کنی هانیی: بگذاری پیشانی: پشانی، جبهه
ای مَرْگُ کِم دَ شای باوَی زی دَشِوِرُم. چه حاقی دیری گوشا کَری!
ai margo kem da shoi bavai zi dasheverom che hāqui diry gūshā kary
می خواهم پدر شاه را در خانه ام دشنام بدهم تو چه حقی داری که گوش می کنی.( کنایه از آن است که افراد در خانه خود آزاد هستند و نبایستی در حریم آنها دخالت نمود. همچنین در مذمت استراق سمع به کار می رود.)
ای مرگُ: می خواهم کِم دَ: در خانه ام ( حرف اضافه بعد از اسم آمده است) شای: شاه باوی: پدرشاه، پدرش را دَشِوِرُم: دشنام بدهم، لعنت بکنم ته: تو چه حاقی: چه حقی دیری: داری گوشاکری: گوش کُنی
آدویی ارگُ نانس بُرْدِ عاقلس دردو aduvi argo nanes borde aqule dardu
انسان باید نان بخورد و اندیشه کند. (در لزوم اندیشه و تعمق در امور به کار می رود.)
آدوی : آدم، انسان اَرگُ : باید( فعل معین) نانس بُرد: نان خورده( صفت مفعولی ) عاقلس : عقل و خرد
دَرْدَو: داشته باشد، ماضی التزامی که فقط سوم شخص مفرد کاربرد دارد. عاقلم دردو، عاقلی دردو، عاقلس دردو
س: برای اسم ایفای نقش می کند برخلاف فارسی که ضمیر سوم شخص در فعل مستتر است.
آقات ارکری که خر و سِرْد اَچُ aquate arkari ke xaro serda acho
عجیب بودن حرف تو همانند عجیب بودن بالا رفتن الاغ از نردبان است. ( کنایه از سخن گزافه و بی منطق است. )
آقات اَرکری : سخنی می گویی خر : اُلاغ سِرْد : نردبان برای صعود به پشت بام اَچ : می رود
آقات اَز دانُ براَتا aqute azdano barata
سخن از دهان خارج می شود. ( در برخود با کسی که به قول وعهد خود پایبند نبوده به کار می رود.)
آقات : حرف، سخن از: حرف اضافه ودان متمم است دان: دهان براَتا: بیرون می آید(فعل مضارع مرکب)
آن سَر زُووانی حَسَو نِ تِلَس دَ هیش نِه
an sar zuvany hasu ne talas da hish ne
آنچه بر زبان می آورد حساب نیست(چون) در دلش چیزی نیست. (کنایه از آن است که اگر فلانی حرف ناروایی زده غرض سویی نداشته و قلب و دل او بی کینه و صاف است.)
سرزووانی : سرزبانی حَسَو نِ : حساب نیست(« نِ » فعل ربطی در هیأت منفی ) تِلَس دَ : در دلش، در درونش هیش نه: هیچ نیست.
آن کِه دَ که دیزِ نَوْوَ زارو سر گیزِ an ke dake sar gizedize nava zaru
در خانه ای که دیگ غذا نباشد بچه ها مشوش و سرگردانند. (کنایه از مایحتاج اولیه حیات و نیز وابستگی کودکان به نیاز های اولیه زندگی است.)
آن که : آن خانه دَ : در(حرف اضافه بعد از اسم) سر گیزِ : گیج است، نمی داند چه می کند. دیزِ نووَ : دیگ غذا نباشد، غذای گرم نباشد. زارو : بچه، کلفت، کودک
آن کِه صوبوزین خور دَ گرمانوْ وَ نُشاوانین خور دَ گرماربو؟
nava noshavaan ke subuzojin xorda garmanin xorda ? garmarbu
کسی که زیر آفتاب صبح گرم نشود در آفتاب غروب گرم نخواهد شد.( کنایه از آن است که اگر کسی از ابتدا دچار بد اقبالی شود نباید انتظار داشت در پایان کار به اصطلاح شانس بیاورد.)
آن که : آن کس که صوبوزین خور دَ : در آفتاب صبحگاهی دَ : « در»، «با» گرمانَوْوَ : گرم نمی شود، گرم نشود. نشاوانین خور دَ : در آفتاب غروب گرماربو: کی گرم می شود. به طریق پرسش تأکیدی است.
آوه که یی چالِ دَ اَرْمینِ بُو اَرگیرِ ava ke yai chale da armine buva argire
آب که در یک چاله بماند می گندد. ( کنایه از لزوم حرکت و تلاش در زندگی. )
آوه : آب یی چال : در یک چاله، گودال دَ : در ارمینِ : می ماند بُو ارگیر : بو می گیرد، کثیف می شود.
آیر هر چی تند بو اشتنیس رُت أچوزِنِ air har chi tond bu ashtanis rot achozene
آتش هر قدر بیشتر باشد جای خودش را بیشتر می سوزاند.( کنایه از آن است که آثار بدی به عامل آن نیز بر می گردد.)
آیر : آتش هر چی تند بو : هر چند شدید باشد اشتنیس رُت : جای خودش أچوزِن : می سوزاند.
رُت چُوو ِ خوشاربو اَما رُتِ آقاتی خوشا نَربو
rote chove xoshārbū āmā rote āquāty xoshā narbu
جای ضربات چوب خوب میشود اما آسیب حرف التیام نمییابد(کنایه از ناصواب و آسیبرسان بودن طعنه و زخمزبان است).
رُت چُوو ِ: جای چوب، جای کتک با چوب خوشاربو: خوب میشود. رُت آقاتی: جای حرف، جای زخمزبان خوشا نربو: خوب نمیشود
شِخْ أرْباخشِ شِخْعلی خان نَرْباخْشِ shex ārbāxshe shex ali xān narbāxshe
شیخ میبخشد، اما شیخعلی خان نمیبخشد(کنایه از زمانی است که کسی راضی به بخشش است اما اطرافیان ناراضی هستند).
شخ،شیخ: بزرگ، خواجه اَرْباخشِ: میبخشد، گذشت میکند. شیخعلی خان : اسم فردی است(شاید نایب یا نوچهی خواجه) نَرباخش ِ: نمیبخشد.
علف سر ریشهی دَ سُوز اَربو alaf sar rishai da sauz ārbu
علف از روی ریشه میروید(کنایه از وابستگی افراد به نیاکانشان است یعنی اگر اسلاف، افعال و اخلاق خوب یا بدی داشته باشند به فرزندانشان هم سرایت میکند).
علف: گیاه ریشه: نی و ریشه گیاه، سر ریشه، از روی ریشه سُوز اَربو: سبز میشود.
کور که ویار اَرمینِ مِزه چَمیس اَرْکِشِ kūr ke viyār ārmine meza chamis ārkeshe
کور که بیکار میماند مژهاش را میکند(هنگامی که کسی از سر بیکاری به امور بیارزش مشغول میشود تا خود را سر گرم کند به کار میرود).
کور: نابینا که: حرف ربط ویار اَرمینِ: بیکار میماند مِزه چَمیس: مژه چشمش اَرْکِشِ: میکشد
کُووْگِ قرار سری دَ زِر فرف اَرْبَری kauge quarār sari da zer farfe arbari
مثل کبک سرت را زیر برف میبری(کنایه از کسی است که به دیگران توجه ندارد و گمان میکند افعال او از دید عموم مستور میماند).
کُووْگ: کبک، مرغ صحرایی قرار: مثل، مانند(حرف تشبیه) سری: کله، سر دَ: حرف اضافه به معنی «به» یا «در». زِر: زیر، تحت فرف: برف اَربری: میبری
گدا اگه یی دانِ بوُوَ دَ طِلاس اَرگیرِندِ gadā āga yai dāne buaw da talās argirende
گدا اگر یک نفر باشد طلا بر او نثار میکنند(کنایه از بسیاری خواهندگان در امری است).
گدا اگه یی دانِ بوُوَ: گدا اگر یکی باشد. دَ طلاس اَرگیرند: او را به طلا آذین میکنند.
گدای اگه سَرِسْ بَه اُوج آسُوانی بَرسِ کانَ چَمیس گُسنه
gadāy āga sares be āuje āsovāny barase kana chamis gosna
اگر گدا سرش به اوج آسمان برسد باز گوشه چشمش گرسنه است(کنایه از آن است که شخصی که مدتی را در فقر به سر برده، هنگام مکنت نیز همچنان فقیرانه زندگی میکند و از خرج کردن ثروت خود هراسناک است).
گدا: گدای دوره گرد سرس: سرش به اوج: به بالا، به بالاترین نقطه آسُوان: آسمان بَرِس: برسد کانَ چمیس: گوشه چشمش، چشمش گُسنه: گرسنه است.
گوشت اَرگُ از گای دَبیرینی gusht argo az gāi dabiriny
گوشت را باید از گاو ببری(کنایه از آن است که بایستی از اغنیا طلب کمک نمود و از کسی که خود مکنتی ندارد نمیتوان کمک ارزشمندی دریافت داشت).
گوشت اَرگُ : گوشت را باید گای: گاو دبیرینی: ببری(مضارع التزامی،«د» به جای علامت مضارع به معنی «ب»)
مَردَه که بسُ قَربستان هی پیش نَرگردِ marda ke base quarbestān hai pish nargerde
مرده که به قبرستان برود هرگز بر نمیگردد(در اغتنام فرصت زندگی و قدر یکدیگر را دانستن میآید؛ به همین معنا میگویند: « هنِ که بَمِّرِ هِی زندا نربو» یعنی «وقتی مرد دیگر زنده نمیشود»).
مَردَه: مُرده بَسُ: برود(مضارع التزامی) قربستان: قبرستان، گورستان هِی: هرگز(قید نفی) پیش نرگِردِ: بر نمیگردد(فعل پیش وندی، مضارع اخباری).
مگه کُوگِ صِلا دَ واران اَتا maga kūge selā da vārān āta
مگر به حرف گربه باران میبارد(وقتی کسی بدون جهت کسی را نفرین کند یا بد میگوید در بیاعتبار بودن نفرین و صحبت او به کار میرود).
کُوگِ: گربه صِلا دَ: به مصلحت گربه، پیشنهاد گربه واران اَتا: باران میبارد، باران میآید.
میشَ که اِشْتَنیسْ را پَزمَه نَکَرِ صاحابیس را کَشک اَرْکَرِ؟
misha ke eshtanis rā pazma nakare sāhābis rā kashk arkare
میشی که برای خودش پشم نیاورد به صاحبش کشک میدهد؟(کنایه از افرادی است که خیر آنها به خود و اطرافیانشان نمیرسد، بنابراین توقع خیر رساندن آنها به غریبهها بیمورد است).
میش: میش، گوسفند اِشْتَنیس را: برای خودش(«را» به معنی «برای») پزمه: پشم نَکَرِ: نکند صاحابیس را: برای صاحبش کشک: کشک، در فارسی نیز به کار میرود.
وَرگی چارَ مرگِ vargi chara marge
چاره گرگ مرگ است(کنایه از اصلاح ناپذیر بودن بعضی خصائل افراد است).
ورگ: گرگ چاره: در اینجا ادب کردن یا راه ادب کردن مرگ: کُشتن، نابود کردن
دورو وازِن بَه منزل نَرَس dūrū vāzn ba manzel narase
دروغگو به منزل و مقصود نمیرسد(در بیسرانجام بودن دروغگویی است).
دورو وازِِن: دروغگو منزل: خانه، در اینجا هدف و مقصود به منزل: به هدفش نمیرسد.
دُوری و دوستی نَچِ dūriyo dūsti nache
دوری و دوستی(هنگامی که ارتباط افراد موجب کدورت میشود از این ضرب المثل استفاده میگردد).
دوری: دوربودن(در مفهوم مصدری) دوستی: دوست بودن(در مفهوم مصدری) نچ: خوب است؛ مسند است برای فعل ربطی «است» که محذوف میباشد.
دیو که گلستان بُو تِلَّه بوستان dive ke golestān bū tela būstāne
صورت که زیبا و شاد و مانند گلستان باشد، شکم همچون باغ میوه(بوستان) است(به معنی آن است که صورت ظاهر انسان از چگونگی درون او حکایت میکند).
دیو: صورت گلستان: باغ و گلزار بُو: باشد تله: شکم، اندرون بوستان: باغ، درختان میوه(فعل ربطی«است» محذوف میباشد)
دیوی بَشور بوری تَمِ نیز بُو divy bashor būry tame niz bo
صورتت را بشور بعد بیا مرا نیز بخور(در مذمت پرخوری است).
دیو: صورت بَشور: بشوی بُوری: بیا(فعل امر) تَمِ نیز: من را نیز، مرا نیز بُو: بخور(فعل امر)
رُت چُوو ِ خوشاربو اَما رُتِ آقاتی خوشا نَربو
rote chove xoshārbū āmā rote āquāty xoshā narbu
جای ضربات چوب خوب میشود اما آسیب حرف التیام نمییابد(کنایه از ناصواب و آسیبرسان بودن طعنه و زخمزبان است).
رُت چُوو ِ: جای چوب، جای کتک با چوب خوشاربو: خوب میشود. رُت آقاتی: جای حرف، جای زخمزبان خوشا نربو: خوب نمیشود
زوین که سفتِ گاه از گای چَمْ اَروینِ zavin ke sefte gāh āz gahi cham ārvine
وقتی زمین سفت است گاوها از چشم همدیگر می بینند(هنگامی که انجام امری دشوار است و افراد مسولیت انجام آن را به عهده دیگری میگذارند در این موقع این مثل به کار میرود).
زوین: زمین(«واو» بل از «م») سفتِ: سفت است، غیر قابل نفوذ گاه: گاو چم: چشم اروین: میبیند
سر بَه منزل نَوَری sar ba manzel navari
به هدف و مقصودت نرسی(نفرین است).
نَوری: نَبَری (فعل مضارع منفی)
سر بی گناه پا داری أچُ، اَما سَر داری نَچُ sar bi gonā pādāri acho āmā sardāri nacho
سر بیگناه پای دار میرود اما بالای دار نمیرود(کنایه از آن است که همواره عدالت به اجرا در خواهد آمد و بیگناه، مجازات نمیشود).
أچ و نَچُ: میرود و نمیرود. پاداری: تا پای دار اعدام
سیه ناو سیه أرکر ِ رینگ اَرْ گیر ِ siya nāu siya ārkare raing argire
سیب به سیب نگاه میکند و رنگ میگیرد(هنگامی که کسی از رفیق ناباب تأثیر میپذیرد، به کار میرود).
سیه: سیب ناو: نگاه ناو اَرکَر ِ: نگاه میکند(بین دو جزء فعل مرکب فاصله افتاده است)
رینگ: رنگ رینگ ارگیر: رنگ میپذیرد، رنگ به خود میگیرد.
شِخْ أرْباخشِ شِخْعلی خان نَرْباخْشِ shex ārbāxshe shex ali xān narbāxshe
شیخ میبخشد، اما شیخعلی خان نمیبخشد(کنایه از زمانی است که کسی راضی به بخشش است اما اطرافیان ناراضی هستند).
شخ،شیخ: بزرگ، خواجه اَرْباخشِ: میبخشد، گذشت میکند. شیخعلی خان : اسم فردی است(شاید نایب یا نوچهی خواجه) نَرباخش ِ: نمیبخشد.
صاغیری اگه شانْسْ دَرْدَ چا ایسانَرواتِ صاغیر
sāquiry āga shāns darda chā aisanārvāt sāquir
یتیم اگر شانس داشت چرا به او یتیم میگفتند(هنگامی که یتیمی دچار مصیبت و مشکل میشود به کار میرود).
صاغیر: صغیر، کوچک(در اینجا یتیمی که از پدر و یا مادر محروم باشد) شانس: اقبال، بخت دَرْدَ: داشت چا: چرا(قید پرسش) ایسانروات: میگفتند(ماضی استمراری، جمع؛ ایمروات، اییروات، ابسروات، اوانروات، اییانروات، ایسانروات)
طفلکی از دنیا خیر و خُرِس نَدی، این دنیا دَ چه خیر و خُرس بدی
teflaki āz donyā xairo xores nadi, āin donyā d ache xiro xores bady
طفلکی از دنیا خیر و خوشی ندید. در این دنیا چه خیر و خوشی دید(درباره کسی است که در ایام شباب و برنایی دچار مشکل یا مصیبت مرگ، بیماری، نقص عضو و ... میشود).
طفلکی: «ک» تحبیب(برای دلسوزی و اظهار محبت است) خیر و خُر: استفاده کردن، بهرمند شدن ندی: ندید(که ضمایر به اسم اضافه میشود، فعل در شش ساخت به یک شکل میباشد؛ خیر و خُرُم نَدی، خیر و خُری نَدی، خیر و خُرِس ندی، خیر و خُرووان ندی، خیر و خُریان ندی، خیر و خُرسان ندی).
علف سر ریشهی دَ سُوز اَربو alaf sar rishai da sauz ārbu
علف از روی ریشه میروید(کنایه از وابستگی افراد به نیاکانشان است یعنی اگر اسلاف، افعال و اخلاق خوب یا بدی داشته باشند به فرزندانشان هم سرایت میکند).
علف: گیاه ریشه: نی و ریشه گیاه، سر ریشه، از روی ریشه سُوز اَربو: سبز میشود.
فلانی دَستس از دُنیا کوتاه آووِ felāni dastes āz donyā kutāuve
فلانی دستش از دنیا کوتاه شد(در لزوم طلب غفران برای درگذشتگان به کار میرود).
فلانی: اسم مبهم دستس: دستش دنیا: جهان فانی در مقابل جهان باقی کوتاه آووِ: کوتاه شده (فعل لازم در شکل صفت مفعولی)
قَرضْ اَتا و نتای دیرِ quarz ātuo natāi dire
قرض آمد و نیامد دارد(کنایه از آن است که قرض گرفتن گاهی برای انسان سودمند است و گاهی مضر است، پس باید از استقراض اجتناب کرد).
قرض: وام گرفتن أتا: آمد نتا: نیامد، آمد و نیامد دیرِ: دارد
قولِس اِنِ بُولِسآ quales ene bolesā
قولش مانند ادرارش است(کنایه از بی ارزشی سخن بد قول است).
قولِس: گفتارش، سخنش بولس: ادرار، پیشاب اِنِ: مثل، مانند(حرف تشبیه)
کَرَم گوگل چَرِنْ نَربوُ karam gaugal charen narbu
کرم گاو چران نمیشود(کنایه از بر نیامدن از عهده کاری است)
کَرَم: اسم است. گوگل: گله گاو و گوسفند چَرِن: چراندن(فعل متعدی) نربو: نمیشود.
کلاه ننیندِ سرما و گرمای را kolā naniyend sermāo garmāi rā
کلاه را برای سرما و گرما نمیگذارند(در لزوم پایبندی به عهد و پیمان خصوصاً در قرار ازدواج به کار میرود).
کلاه ننیند: کلاه را نمیگذارند. سرما و گرمای را: برای سرما و گرما
کَلَّه خریس بُرد kalla xaris bord
کله خر خورده(کنایه از پر حرفی است).
بُرد: خورده (جزء اول ماضی نقلی، سوم شخص مفرد و جزء دوم محذوف است).
کُنزان نه کنزان konzān na konzān
کمیجان نه کمیجان(کنایه از درخواست پوشیده ماندن سخن یا امری است مانند شتر دیدی ندیدی).
کَوَرْ سابوک تُکِ پنجی دَ اچُُ اما کَوَرْ سنگین هر چی پای تیکان هَدی نَچُ
kavar sābūk toke penji da cho ama kavar sangin har chi pāirā tikān bādy nacho
سنگریزه با نوک پا پرت میشود اما سنگ بزرگ هر چه تکانش بدهی حر کت نمیکند(کنایه از آن است که انسان موقر دچار معصیت و لغزش نمیشود).
کَوَرْ سابوک: سنگ سبک، کم وزن تُکِ پنجی: با نوک پا، نوک پنجه دَ: با(حرف اضافه) أچ: میرود کَوَرْ سنگین: سنگ سنگین، وزین، پر وزن هر چی: هر مقدار تیکان هَدَی: تکان میدهی، میجنبی
کور که ویار اَرمینِ مِزه چَمیس اَرْکِشِ kūr ke viyār ārmine meza chamis ārkeshe
کور که بیکار میماند مژهاش را میکند(هنگامی که کسی از سر بیکاری به امور بیارزش مشغول میشود تا خود را سر گرم کند به کار میرود).
کور: نابینا که: حرف ربط ویار اَرمینِ: بیکار میماند مِزه چَمیس: مژه چشمش اَرْکِشِ: میکشد
کُووْگِ قرار سری دَ زِر فرف اَرْبَری kauge quarār sari da zer farfe arbari
مثل کبک سرت را زیر برف میبری(کنایه از کسی است که به دیگران توجه ندارد و گمان میکند افعال او از دید عموم مستور میماند).
کُووْگ: کبک، مرغ صحرایی قرار: مثل، مانند(حرف تشبیه) سری: کله، سر دَ: حرف اضافه به معنی «به» یا «در». زِر: زیر، تحت فرف: برف اَربری: میبری
کوه بَه کوه نَرِسِ آدویی بَه آدویی اَرِسِ kūhe ba kūhe narase adūvi ba adūvi arsse
کوه به کوه نمیرسد اما آدم به آدم میرسد(کنایه از آن است که انسانها دیر یا زود به یکدیگر نیازمندند و میتوانند خوبی و بدی یکدیگر را تلافی کنند).
نَرِس: نمیرسد أرس: میرسد
کِه که یگانِ نُقْل مَکان، کِه که دوگانِ بَرِس بَه بانِ، کِه که سهگانِ از تخت ویرانِ
ke ke yagāne noqule mākane, ke ke dogāne bares ba bāne, ke ke segāne āz taxte virāne
خانهای که امور آن به دست یک نفر است جای خوشبختی است. خانهای که در آن دو نفر اختیار دارد، بیحساب و کتاب است و خانهای که سه نفر در آن حکم میرانند ویران و خراب است(اگر بیش از یک نفر متکفل و مسول امور خانه و خانوادهای باشد آن خانه جای آرامش و آسایش نیست، خوشبختی از آن خانه رخت بر میبندد و آن خانه بر پای نمیماند و دوام ندارد).
کِه: خانه، منزل که: حرف ربط یگانِ: به دست یک نفر است نقل: شیرینی نقل مکان: جای خوشبختی و سعادت است(فعل محذوف است) دوگانِ: کار به دست دو نفر است. بَرِس: درش به بانِ: به بام، بیدروازه، درش به بام باز میشود سهگانه: سه نفر در آن خانه حاکم باشند. از تخت: از پایه و اساس ویرانِ: ویران و خراب است.
گدا اگه یی دانِ بوُوَ دَ طِلاس اَرگیرِندِ gadā āga yai dāne buaw da talās argirende
گدا اگر یک نفر باشد طلا بر او نثار میکنند(کنایه از بسیاری خواهندگان در امری است).
گدا اگه یی دانِ بوُوَ: گدا اگر یکی باشد. دَ طلاس اَرگیرند: او را به طلا آذین میکنند.
گدای اگه سَرِسْ بَه اُوج آسُوانی بَرسِ کانَ چَمیس گُسنه
gadāy āga sares be āuje āsovāny barase kana chamis gosna
اگر گدا سرش به اوج آسمان برسد باز گوشه چشمش گرسنه است(کنایه از آن است که شخصی که مدتی را در فقر به سر برده، هنگام مکنت نیز همچنان فقیرانه زندگی میکند و از خرج کردن ثروت خود هراسناک است).
گدا: گدای دوره گرد سرس: سرش به اوج: به بالا، به بالاترین نقطه آسُوان: آسمان بَرِس: برسد کانَ چمیس: گوشه چشمش، چشمش گُسنه: گرسنه است.
گوشت اَرگُ از گای دَبیرینی gusht argo az gāi dabiriny
گوشت را باید از گاو ببری(کنایه از آن است که بایستی از اغنیا طلب کمک نمود و از کسی که خود مکنتی ندارد نمیتوان کمک ارزشمندی دریافت داشت).
گوشت اَرگُ : گوشت را باید گای: گاو دبیرینی: ببری(مضارع التزامی،«د» به جای علامت مضارع به معنی «ب»)
ماری از پونه قَهرِس أتا بَرْ لانِسْ دَ سُوز اَربو māry āz puna quahres āta bar lānes da sauzārbū
مار از پونه بدش میآید جلوی لانهاش سبز میشود(وقتی فردی از کسی یا چیزی متنفر است و به اتفاق یا اجبار با آن مواجه میشود به کار میرود).
پونه: گیاهی خوراکی و خوش بو قهرس أتا: بدش میآید بَر لانِس دَ: در جلو خانهاش سُوز اَربو: سبز میشود.
مالی از گُلی و زِر نَچُ māli āz goli va zer nacho
مالش از گلوی خودش پایین نمیرود(کنایه از خساست و مال اندوزی است یعنی اموال خسیس به دست وارث میافتد و خود از آن بهره نمیبرد).
مال: ثروت و دارایی گُلی: گلو، حلقوم زِر: پایین، زیر نَچُ: نمیرود.
مَردَه که بسُ قَربستان هی پیش نَرگردِ marda ke base quarbestān hai pish nargerde
مرده که به قبرستان برود هرگز بر نمیگردد(در اغتنام فرصت زندگی و قدر یکدیگر را دانستن میآید؛ به همین معنا میگویند: « هنِ که بَمِّرِ هِی زندا نربو» یعنی «وقتی مرد دیگر زنده نمیشود»).
مَردَه: مُرده بَسُ: برود(مضارع التزامی) قربستان: قبرستان، گورستان هِی: هرگز(قید نفی) پیش نرگِردِ: بر نمیگردد(فعل پیش وندی، مضارع اخباری).
مَرْدَی پیش سَر دَ آقات کردن چه فایده دیرهِ mardai pish sar da āquāte kardan che fāida dire
پشت سر مرده حرف زدن چه فایدهای دارد(در مذمت «مردگان را غیبت کردن» به کار میرود).
مَرْدَ: مُرده، به رحمت خدا رفته پیش سر: پشت سر مرده د: در(حرف اضافه، اما بعد از اسم ظاهر شده) آقات کردن: حرف زدن، سخن گفتن(مصدر مرکب) چه فایده: چه ارزش، چه اعتبار دیره: دارد(فعل مضارع ساده؛ دیرُم، دیری، دیرِه، دیرام، دیرا، دیرند)
مَگَه اسب پیشکشی دِندان اَشوارند؟ maga āsbe pishkeshi dandān āshovārende
مگر دندان اسب پیشکشی را میشمارند(در مذمت «عیب جوئی از هدیه» به کار میرود).
مَگه: مگر(حرف شرط) اسب پیشکش: اسب اهدائی دِندان: دَندان اَشُوارند: میشمارند(مضارع اخباری، سوم شخص جمع؛ اَشُوارُم، اَشُواری، اَشُوارِ، اَشُوارام، اَشُوارا، اَشُوارند)
مَگه پِستی یُرْدِ که اَرگِنی؟ maga pesti yorde ke ārgeni
مگر پسته خوردی که میافتی(کنایه از ضعف و سستی در انجام کاری است).
مگه: مگر پِست: آجیلی که چندان ارزش غذایی ندارد. یُردِ: خوردی( ماضی ساده که در هنگام صرف؛ بیمُردِ، بییُرد، بیسُرد، بُوانُرد، بیانُرد، بیسانُرد) که اَرگِنی: که میافتی
مَگه سر علفیم بُردِ maga sar ālafim bord
مگر علف خورده ام(کنایه از هشیار بودن است).
مگه: مگر سرعلفی: منظور گیاه و علف است. بُردِ: خوردم، ماضی ساده(برای اول شخص که ضمیر به اسم اضافه شده است).
مگه سر گردنهی که هر کاری دلی بَگُ هاکَری؟!
maga sar gardanaye ke har kāry deli bago hākary
مگر سر گردنه است که هر کاری دلت میخواهد بکنی(کنایه از آن است که قانون و مقررات وجود دارد و هرج و مرج نیست. در اعتراض به کسی که خودسری و هنجارشکنی میکند به کار میرود).
دلی بَگُ: دلت بخواهد. هاکَری: انجام بدهی
مگه کُوگِ صِلا دَ واران اَتا maga kūge selā da vārān āta
مگر به حرف گربه باران میبارد(وقتی کسی بدون جهت کسی را نفرین کند یا بد میگوید در بیاعتبار بودن نفرین و صحبت او به کار میرود).
کُوگِ: گربه صِلا دَ: به مصلحت گربه، پیشنهاد گربه واران اَتا: باران میبارد، باران میآید.
مگه هیش کِیا هیش کی نِه که هر کی هر چی دلیس أرگُ هاکَرِ
maga hish kiya hish ki ne ke har ki har chi delis ārgo hākare
مگر کسی به کسی نیست که هر کس هر چه دلش میخواهد، میکند(در لزوم احترام به قانون و مقررات و صیانت از هنجارهای اجتماعی است).
مگه: مگر هیش: هیچ(«ش» بل از «چ») کیا: کَس نِه: نیست هر کی: هر کس هر چی: هر قدر دِلیسْ: دلش اَرگُ: میخواهد هاکرِ: انجام بدهد(مضارع التزامی)
میجانی سرِ هُدهُدیس باردِ mijāni sar hodhodis bārde
انگار سرِ شانه به سر آورده(هنگامی که ارزش و اهمیت امری برای انجام دهنده آن بیش از اندازه واقعی جلوه کند و یا ادعای مبالغه آمیزی نماید به کار میرود).
میجانی: مثل اینکه سر: کله هدهد: مرغ شانه به سر بارد: آورده(درمفهوم ماضی نقلی، سوم شخص مفرد)
میشَ که اِشْتَنیسْ را پَزمَه نَکَرِ صاحابیس را کَشک اَرْکَرِ؟
misha ke eshtanis rā pazma nakare sāhābis rā kashk arkare
میشی که برای خودش پشم نیاورد به صاحبش کشک میدهد؟(کنایه از افرادی است که خیر آنها به خود و اطرافیانشان نمیرسد، بنابراین توقع خیر رساندن آنها به غریبهها بیمورد است).
میش: میش، گوسفند اِشْتَنیس را: برای خودش(«را» به معنی «برای») پزمه: پشم نَکَرِ: نکند صاحابیس را: برای صاحبش کشک: کشک، در فارسی نیز به کار میرود.
نان بَتِزِی آووَ بَتِزِی، تَه بَه دُمبس دَ بَویریزی وُ نَرسی
nān batezyo āva batezyo ta ba dom basda baviriziyo narasy
نان بدود، آب بدود، تو به دنبالش بدوی اما به آن نرسی(نفرین است و خواهان بیروزی ماندن کسی).
نان بَتِزِ: نان برود، نان بدود آووَ بَتِزِ: آب برود، آب بدود تَه: تو به دمبس دَ: تو به دنبالش بویریزی: بدوی نرسی: به آن نرسی
نَه اَنْگَلِس حُشکاربو، نَه حَویرس تُرشا اَربُو na āngalas hoshkār bū na havirs torshā arbū
نه آستینش در نان پختن خشک میشود و نه خمیر آردش قوام میگیرد(کنایه از بی اجر و ارج بودن کاری است).
اَنگلَ: آستین حُشکاربو: خشک میشود حَویرس: خمیر، خمیر مایه آرد تُرش اَربو: آماده میشود، قَوام مییابد.
وَرگی چارَ مرگِ vargi chara marge
چاره گرگ مرگ است(کنایه از اصلاح ناپذیر بودن بعضی خصائل افراد است).
ورگ: گرگ چاره: در اینجا ادب کردن یا راه ادب کردن مرگ: کُشتن، نابود کردن
وَرگیسان اَرگُووا پند هادُوند وا دستیان اُوگورا گله أچُ
vargisān ārgovā pand hadonde vā dastiyān ogūrā galla ācho
گرگ را میخواستند پند بدهند، گفت دستتان را بردارید که گله میرود(کنایه از تربیت ناپذیری است).
ورگ: گرگ اَرگووا: میخواستند وا: گفت دستیان: دستتان اُگورا: بردارید گله أچُ: گله میرود
وُوسی مال، استخوانِ ماری vausi māl āstoxān mārye
ما مردم وفس مثل استخوان مار کشنده است(کنایه از لزوم اجتناب از مال مردم خواری است).
وُوسی: وفسی، مردم وفس(صفت نسبی) مال: کالا، دارایی، ثروت استخوان ماری: استخوان مار
وِیوَ از این زوتر و بر أچُ vaiva āzin zotaro baracho
عروس از این زودتر بیرون میآید(در مذمت معطل کردن دیگران به کار میرود).
وِیوَ: عروس از این زوتر: زودتر، سریعتر بر أچُ: بیرون میرود(فعل مضارع پیشوندی)
هَوَّ کارُم آراسته کاردَ کُلَم بیدسته hava kārom ārāsta kārda kolam bidasta
همه کارها منظم است و فقط چاقوی کند من دسته ندارد(کنایه از آن است که بنیان تمام امور نامنظم و مشوش است و نقایص مربوط به امری خاص نیست).
هَوَّ کارم: تمام کارم، همه کارم آراسته: سامان گرفته، منظم شده کاردَ کُلَم: چاقوی تیغه کوتاه و برنده بیدسته: کنایه از آماده نبودن، دسته نشده
هر کازان بوُو خالگی کِه آدویی اِشتَنیسْ کِه نَربو
har kāzān bu xālgi ke ādūvi āishtanis ke narbū
هر طوری که باشد خانه مردم، خانه خود انسان نمیشود(کنایه از انس و آرامش داشتن در خانه خود است).
هر کازان: هر طوری که بوو: باشد خالگی: دیگری، مردم که: خانه، منزل آدویی: آدم، انسان اشتنیس: خودش که: خانه نربو: نمیشود.
هر که کار اَرْکَرِ دیزِس پِرِ گُوشت، هر که کار نَکَرِ مِشدَ بنگوش
har ke kār ārkare dizes pere gusht, hark e kār nakare meshda benangosh
هر کس کار کند دیگش پر از گوشت میشود و هر کس کار نکند سیلی و مشت به صورتش میخورد(کنایه از آن است که بهرهمندی انسان به واسطه تلاش اوست و کسی که کار نمیکند از روزگار آسیب میبیند).
کار اَرکرِ: کار میکند. دیزس: دیگش پِرِ گوشت: پُر گوشت هر که کار نکرِ: هر کس کار نکند مِشدَ: مشت بنگوش: بنا گوش، گونه
هر کی آیر اَرْکِشِ وُ اِشتنیس وَرْ har ki āir ārkesheyo eshtanis var
هر کس آتش را به سمت خود میکشد(در مذمت خودخواهی و تنها منافع شخصی را در نظر گرفتن است).
هر کی: هر کس آیر: آتش اَرْکِش: میکشد اِشتَنیسْ وَر: جلو خودش، سوی خودش
هر کی آیر اُوِشِنِ دوُس از اِشْتَنیسْ بَریزَه بَرْ اَچُ
har ki air oeshne dus āz eshtanis bariza bar acho
هر کس آتش برافروزد دود آن از دریچه بام خودش خارج میشود(کنایه از آن است که نتیجه ظلم به ظالم بر میگردد و نظیر آن آمده است؛ «هرکی آیر اُوشِنِ دوس دَ اِشتنیس چَمْ أچُ» یعنی «هر کس آتش روشن کند دودش به چشم خودش میرود»).
هر کی آیر اُوِشِنِ: هر کسی آتش روشن کند(مضارع ساده) دوس: دودش اشتنیس بَریزه: دریچه خودش، سوراخ پشت بام برأچ: بیرون میرود
هر کی مال نَیرِ سَرِ پُلِ صِراطی دَ کار نَیرِ har ki māl naire sar pole serati da kār naire
هر کس که ثروت ندارد در محشر نیز مشغلهای ندارد(کنایه از آن است که نباید از نداشتن مال دنیا خرسند بود زیرا مسولیت حساب و کتاب آن برای روز جزا بسیار است).
هر کی مال نیر: هر کس مال ندارد(مضارع ساده در هیأت مرکب) سر پل صراطی دَ: سر پل صراط(یکی از موقف روز محشر و قیامت) کار نَیر: کار ندارد، سئوال و جواب ندارد.
همدان دُورِ کَرْدِس کُ نزدیکِ hamadān dūre kardes ko nazdike
همدان دور است اما کرت آن نزدیک است(در پاسخ به ادعاهای بی اساس استفاده میشود. این ضربالمثل براساس داستانی بدین شرح است که شخصی به همدان رفته و بعد از برگشت ادعا کرده بود که در آنجا از روی چند کرت پریده است).
همدان: منظور شهر همدان است. دُور: دور است(بُعد مکانی منظور است و شاید آن دورترین نقطهای بود که میشناختند)؛ کسره آخر اسم نشانگر حذف شدن فعل ربطی«است» میباشد. کَرْدِس: کَرْت، زمین هموار و آماده برای صیفیکاری. نزدیک: نزدیک است(فعل به قرینه معنوی محذوف است)
هیشْ کی چِرا یاوا صوبی نَوِشا haish ki cherā yāvā sūby naveshā
چراغ هیچکس تا صبح روشن نمانده است(کنایه از آن است که هیچگاه زندگی به طور کامل به مراد انسان نیست و به یک منوال جریان ندارد).
هیش کی: هیچ کس چِرا: چراغ یاوا: تا وقت(قید) صوبی نَوِشا: صبح نسوخت، تا صبح روشن نماند
هیشْ گسْ نَسِ که نَچ با دَ رُتِسْ haish gas nase ke nach bā da rotes
هیچ بدی نرفت که خوب جای او را بگیرد(هنگامی که فردی متصدی انجام امری-حکومتی- میشود که مانند فرد قبلی آن را به درستی انجام نمیدهد به کار میرود).
هیشْ گس: هیچ بدی،هیچ آدم نادرستی نَسِ: نرفت نَچ: خوب(متضاد «گس») با دَ: بیاید رُتِس: جایش، جای آن
یاوا خَرِس نَگِنِ عَلی واینگ نَجَنِ yāvā xares nagene āli vāing najane
تا الاغش از پا نیفتد علی را صدا نمیکند(درباره کسی که تنها در مصائب به خداوند و ائمه متوسل میشود و تا کارد به استخوانش نرسد از آنها استمداد نمیخواهد به کار میرود).
یاوا: تا زمانی که(قید زمان) خَرس: خرش، الاغش نَگِنِ: نیفتد(مضارع ساده) علی واینگ نجن: علی را صدا نمیکند، از علی کمک نمیخواهد.
یاوا نان سُورو کُلِچِ چُوزو yāvā nān surou koleche chozo
تا نان سرخ شود کلوچه سوخته است(کنایه از تعجیل خواهر یا برادر کوچکتر در ازدواج است).
یاوا: تا نان سورو: نان سرخ شود، پخته شود کُلچِ: نان کوچک(«چ» تصغیر است) أچوزو: میسوزد(مضارع اخباری)
یاوا ویلجه وی، أچی چروا أتِ که دُرشتاوی اَچَی کُرْپَه
yāvā viljavi āchi charvā āte ke doroshtavi āchi corpa
تا کوچک بودی گوسفند میچراندی، حالا که بزرگ شدی بزغاله میچرانی(هنگامی که کسی در بیتجربگی به کارهای بزرگ میپردازد و از عهده برمیآید و بعد از کسب تجربه و مهارت به امور کم ارزش رو میآورد به کار میرود).
یاوا: تا ویلجه وی: کوچک بودی أچی: میرفتی چَروا: چهارپا، گوسفند أتِ که: حالا که(قید) درشتاوی: بزرگ شدی أچی: میروی(به نظر میرسد حرکات پایان فعل زمان ساز است) کُرْپَه: بره و بزغاله
یی را از دِرزِ بَرْیُ و بر اَچُ، یی را از دَروازه و بَر نَچُ
yai rā āz derze bariyo baracho, yai rā āz darvāzao barnacho
گاهی از درز در بیرون میرود و گاهی از دروازه بیرون نمیرود(درباره شخصی که گاهی به آسانی تن به کار میدهد و از روی علاقه و میل آن را انجام میدهد و گاهی از روی لجاجت و خودسری از انجام کاری سرباز میزند، به کار میرود).
یی را: یکبار، یک دفعه(به نظر میرسد«را» اسم باشد) از: حرف اضافه درز بَری: شکاف در برأچُ: بیرون میرود دروازه: در بزرگ ورود و خروج در شهر و قلعه و برج و بارو. برنچ: بیرون نمیرود
یی سیه هنِ که پَتْکَری و هاووا، یاوا باو زِر هزار چرخ اَدُرِ
yai seiya hane ke patkariyo hāvā, yāvā bāu zer hazār charx adore
یک سیب را که به هوا بیندازی تا به پایین برسد هزار دور میخورد(کنایه از نامشخص بودن آینده و نتایج امور است).
یی سیه: یک سیب هن کِه: هنگامی که(قید) پتکَری: پرتاب کنی هاووا: هوا یاوا: تا وقتی که(حرف ربط مرکب) باو:بیاید زِر: پایین، زیر هزار: هزار(واحد شمارش) چرخ اَدُرِ: غلت میخورد، دور میزند، دور خود میچرخد.
بَد اَصلی اگه دَ شیشِس کَری اَصلسْ تلاوَه ارکَرِ
bad asli āga dashishes kary asles talāva arkare
اگر بد طینت را در شیشه(بطری) هم بیندازی(زندانی کنی) باز اصل خود را بروز میدهد(کنایه از آن است که طینت انسانها به سادگی قابل تغییر و اصلاح نیست).
بد اصلی: بی اصل و نسب، لااُبالی، لاقید دَ شیشس کری: او را در شیشه کنی، زندانش کنی. اصلس: اصلش، نسبش تلاوه ارکَرِ: اصلش را نشان میدهد، تراویدن میکند، ماهیت خود را آشکار میکند.
تَشت اَگه از بان دَگِن بَشکُو، بهتر از آنِ که صِزاسُ برآ
tashte aga az bn dagen bashkū, behtar az āne ke sezāso barā
تشت اگر از بام بیفتد و بشکند بهتر از آن است که صدای افتادنش بلند شود(کنایه از آن است که دشواری رسوایی در پیش خلایق، بیش از مضرات نفس عملی است که باعث رسوایی می گردد).
تشت: ظرف بزرگ از مس یا روی و پلاستیک اگه: اگر بان: بام، پشت بام دَگِنِ: بیفتد بهتر: بهتر است صزاس: صدایش برآ: بیرون آید(مضارع ساده مرکب)
تِلَهی دَ ووَ اما وری دَ نوُوَ telay da woūo amā vary da novo
در شکمت بچه داشته باشی اما بچه به بغل نباشی(در نفرین به کار می رود. معمولاً زنان با این جمله یکدیگر را نفرین می کنند یعنی باشد که زحمت حمل را داشته باشی اما نتوانی فرزندت را در آغوش بگیری)
تِله: شکم، درون دَ: در(حرف اضافه) وُوَ: باشد وری: بغل، آغوش نَوُو: نباشد
تِلَس پِرِ مار و موش telas pere mro mūsh
دلش پر از مار و موش است(کنایه از کینه ورزی و حیله گری است)
تلس پِرِ: شکمش پرُ است. مار و موش: در فارسی نیز به کار میرود.
جوجیه زِر گلَگِ دَ نرمینِ jojiya zar galage da narmine
جوجه زیر سبد نمیماند [و بزرگ میشود](کنایه از آن است که افراد صغیر و یتیم هم بزرگ میشوند).
جوجیه: جوجه، نوزاد پرندگان زر: زیر، تحت گلگِ دَ نرمین: ظرفی که با حصیر یا ترکهی درختان میبافتند. علاوه بر مصارف گوناگون، گاهی جوجه را نیز زیر آن قرار می دادند تا از گربه در امان باشد.
خایزی اَرگُ آدویس بَگُ xāizy argo āduvis bago
خاک هم باید انسان را طلب کند(هنگامی که نمیتوان میتی را در محلی که وصیت کرده دفن نمود و یا شخصی امکان برگشت به موطن خود را ندارد به کار می رود).
خایزی: خاک هم ارگُ: باید آدویس: آدم را، انسان را بگُ: بخواهد
خدا بَر اُجاقیان تاق بَرزِ xodā bar ojāquiyān tāqu barze
خدا در خانهات را باز بگذارد(در دعای خیر برای دیگران به کار میرود).
براُجاقی: در اینجا منظور در خانه، اجاق، دم و دستگاه منزل تاق برزِ: باز بگذارد، در مقام دعا
خدا دار و پَرده اِشتن هِوَاروینِ xodā dāro pārda ashtan havarvaine
خدا خودش تیر و پرتو را با هم جور میکند(کنایه از آن است که قضای الهی به گونهای است که انسانهایی که خصائل شبیه هم دارند و مناسب یکدیگرند با هم ازدواج میکنند و یا انس میگیرند)
دار و پرده: تیر و پرتو اشتن: خودش هِوَاروین: جور میکند، جوش میزند.
احمد از عاباسی نرمینِ، غلامعاباس از هر دو نان
amad az abasi narmine cholamabas az har donan
احمد از عباس باز نمیماند، غلامعباس از هر دوی آنها(کنایه از آن است که تعدادی افراد، از نظر خصائل ناپسند شبیه هم هستند).
نرمین: عقب نمیماند
از زیر کار دَرووِ az zire kar daruve
از کار فرار می کند(به کسی اطلاق میشود که از زیر بار کار شانه خالی میکند.)
درووِ: از کار فرار میکند؛ از کار کناره میگیرد.
از نو کیسهی پول قرض مگی az nokisai puol quarz magi
از نو کیسه پول قرض نکن(کنایه از آن است که برای استقراض بایستی به انسانهای بزرگوار رو آورد.)
نو کیسه: کسی که تازه به مال و مکنت رسیده باشد. قرض مگی: قرض مکن، فعل نهی در هیأت مرکب
اَسب بُدَو اِشتنیس را یوو و کاه زیاد ارکَرِ
asbe boduo ashtanis rā yavo va kah zeyād arkare
اسب راهوار جو و کاه خودش را زیاد می کند(کنایه از آن است که با تلاش و کوشش میتوان به نتیجه مطلوب دست یافت.)
اسب بُدَو: اسب تیزرو، اسب خوشرکاب اشتنیس را: برای خودش(«را» به معنی برای)
یوُو و کاه: جو و کاه زیاد ارکره: زیاد میکند(فعل مرکب، مضارع اخباری)
اسپه پاسوتهی قرار ارویریزم و هیش کای ننیویسو
aspa pasutai quarar arvirizomo hish kai nanivisu
مثل سگ پا سوخته میدَوَم، اما هیچ جا به حساب نمیآید(کنایه از بی نتیجه شدن تلاش و کوشش است).
اسپه پا سوته: سگ پاسوخته(دارای سوزش و درد) قرار: مثل و مانند (حرف تشبیه)
اَرویریزُم: میدوم، دویدن هیش کای: هیچ جا ننیوسیو : نوشته نمیشود(مضارع مجهول)
اسپهی بفا از آدویی زادیکی ویشتَرِ aspay bafa az aduvy zadiy ki vishtare
سگ، وفاداری بیشتری از آدمیزاد دارد(در مذمت بی وفایی و بد عهدی است و کنایه از آن است که انسان به عنوان اشرف مخلوقات بایستی بیش از سایر مخلوقات به وفاداری متخلص باشد).
اسپه: سگ بفا: وفا آدویی زاد: آدمی زاد ویشتر: بیشتر، «واو» به جای حرف «ب»
اشتری از نالبندی قهرس اَتا oshtori as nalbandi quhres ata
شتر از نعلبندی بدش می آید(کنایه از آن است که انسان مغرور از حساب و کتاب متنفر است).
اُشتر: شتر نالبند: نعلبند قهرس أتا: بدش می آید.
این اُشتر هَویان بَرْ کی دَ اَدُسِ ain oshtor haviyān barki da adose
این شتری است که در خانه همه می خوابد(کنایه از یقینی بودن مرگ است).
این اُشتر: این شتر(کنایه از اجل) هَوِیان: همگان(ضمیر مبهم) بَرْکی: جلو خانه، در منزل دَ: در (حرف اضافه) اَدُسِ: میخوابد
اَفْتَوَ خرجِ لَحیبیس نَرْبو aftāva xarje lahibis narb
آفتابه خرج لحیم نمیشود(کنایه از آن است که بعضی امور به نسبت هزینه و تلاش انجام شده، نتیجه و محصول ارزشمندی ندارند).
اَفتوَ: آفتابه خرج: هزینه لَحیبیس: لحیمکاری، تعمیر کردن نربو: نمیشود.
باویم کِه تَمِن را کِه نربو، دُو آروپاشن چنی تَمن را چی نَرْبو
bāvaim ke tamen rā ke narbū dūv āropāshne cheny tamen rā chi narbū
خانه پدری برای من خانه نمیشود، گیوه دوزی هم برای من سودی ندارد(کنایه از آن است که بایستی به اموری که پایدارند و ارزش واقعیتری دارند دل بست. معمولاً وقتی برای دختری خواستگار میآید و یا عروسی قهر میکند و به خانهی پدر میرود این ضربالمثل به کار میرود).
باویم کِه: خانه پدری تمن را: برای من کِه نربو: خانه نمیشود، منزل نمیشود.
دوآروپاشن چنی: گیوه چینی و رویه دوزی چی نَربو: چیزی نمیشود.
بَد اَصلی اگه دَ شیشِس کَری اَصلسْ تلاوَه ارکَرِ
bad asli āga dashishes kary asles talāva arkare
اگر بد طینت را در شیشه(بطری) هم بیندازی(زندانی کنی) باز اصل خود را بروز میدهد(کنایه از آن است که طینت انسانها به سادگی قابل تغییر و اصلاح نیست).
بد اصلی: بی اصل و نسب، لااُبالی، لاقید دَ شیشس کری: او را در شیشه کنی، زندانش کنی. اصلس: اصلش، نسبش تلاوه ارکَرِ: اصلش را نشان میدهد، تراویدن میکند، ماهیت خود را آشکار میکند.
بِزَ گَرَ سَر خانیه دَ آوَه اَدُرِ beza gara sar xāniye da āve adore
بُز گَر از بالای چشمه آب میخورد(در مورد کسی که دارای عیبی است و خود را مبرا میداند، به کار می رود).
بِزَگَرَ : بز گر(کچل) سرخانیه: بالای چشمه، سر چشمه دَ: در(حرف اضافه) آوه اَدُر: آب میخورد(به نظر میرسد که «واو» در بیشتر مواقع به جای «ب» به کار رفته است).
پوستَه اُشتری بار خری puosta oshtori bāre xary
پوست شتر، بار الاغی است(کنایه از آن است که معیار ارزشمندی، ابهت ظاهری نیست).
پوسته اشتری: پوست شتر بار خری: مقدار بار و کالایی که بر خر سوار میکنند(تقریباً 75 کیلو گرم)
تَرْکه یاوا نازکِ اَرگُ راستا کَری، هن کِ کُلُفْتا وِ هی راستا نربو
tarkiya yāvā nā ozoke argo rāstākari hane ke koloftā ve hai rasta narbū
نهال را در زمان نازکی میتوان راست نمود وقتی کلفت شد، دیگر صاف نمیشود(یعنی تربیت در کودکی تأثیر بیشتری دارد).
تَرکه: ترکه، نهال نازک و کوچک یاوا: تا، تا وقتی که نازکِ: نازک است ارگُ: باید
راستا کری: راست کنی(فعل مضارع التزامی) کُلفتاو: ستبر و قطور شد هی: هرگز، هیچگاه (قید نفی) راستا نربو: راست نمیشود
تَشت اَگه از بان دَگِن بَشکُو، بهتر از آنِ که صِزاسُ برآ
tashte aga az bn dagen bashkū, behtar az āne ke sezāso barā
تشت اگر از بام بیفتد و بشکند بهتر از آن است که صدای افتادنش بلند شود(کنایه از آن است که دشواری رسوایی در پیش خلایق، بیش از مضرات نفس عملی است که باعث رسوایی می گردد).
تشت: ظرف بزرگ از مس یا روی و پلاستیک اگه: اگر بان: بام، پشت بام
دَگِنِ: بیفتد بهتر: بهتر است صزاس: صدایش برآ: بیرون آید(مضارع ساده مرکب)
تِلَهی دَ ووَ اما وری دَ نوُوَ telay da woūo amā vary da novo
در شکمت بچه داشته باشی اما بچه به بغل نباشی(در نفرین به کار می رود. معمولاً زنان با این جمله یکدیگر را نفرین می کنند یعنی باشد که زحمت حمل را داشته باشی اما نتوانی فرزندت را در آغوش بگیری)
تِله: شکم، درون دَ: در(حرف اضافه) وُوَ: باشد وری: بغل، آغوش نَوُو: نباشد
تِلَس پِرِ مار و موش telas pere mro mūsh
دلش پر از مار و موش است(کنایه از کینه ورزی و حیله گری است)
تلس پِرِ: شکمش پرُ است. مار و موش: در فارسی نیز به کار میرود.
تنده یاوا داغِ اَرگُ نان دَدوسِنی tanda yāvā dāque argo nān daduseni
تا تنور داغ است باید نان را چسباند(در لزوم استفاده از موقعیت های مناسب به کار می رود).
تنده: تنورآتش، تنوری که در آن نان می پزند. یاوا: تا زمانی که، تا وقتی که(حرف ربط مرکب)
داغِ: داغ است( فعل محذوف است) ارگُ: باید دَدوسنی: بچسبانی(فعل مضارع التزامی،«دَ» حکم «ب» مضارع التزامی را دارد).
تَه که از این بَچَرای دُمْبَهی کو؟ take azin bacharāy dombi kū
تو که اینگونه میچَری پس دنبه ات کو؟ (هنگامی که کسی از لوازم ترقی برخوردار است و به سمت تعالی نمیرود به کار برده میشود. وقتی کسی پا از حریم خود فراتر مینهد این مثل را دربارهی او بکار میبرند).
ته: تو بچرای: چریدی(فعل مضارع ساده، سوم شخص مفرد)
دمبه: دنبه گوسفند کُو: کجاست(فعل ربطی محذوف است)
جنس تیری را اَجَنندِ jence tiri rā ajanende
کالا را در بازار، خوب میخرند(در مواردی به کار میرود که جنسی در بازار قیمت خوب و مناسب داشته باشد و این خبر برای دیگران تازگی داشته باشد).
جنس: کالا، بار تیر: فشنگ اَجَنند: میزنند، فعل مضارع اخباری «اَ» به جای «می» علامت اخباری. اَجَنُم، اَجَنی، اَجَنِ، اَجَنام، اَجَنا، اَجَنند.
جوجیه زِر گلَگِ دَ نرمینِ jojiya zar galage da narmine
جوجه زیر سبد نمیماند [و بزرگ میشود](کنایه از آن است که افراد صغیر و یتیم هم بزرگ میشوند).
جوجیه: جوجه، نوزاد پرندگان زر: زیر، تحت گلگِ دَ نرمین: ظرفی که با حصیر یا ترکهی درختان میبافتند. علاوه بر مصارف گوناگون، گاهی جوجه را نیز زیر آن قرار می دادند تا از گربه در امان باشد.
حسنی نچِ مَیتَب هَنی که اَچ جمعه اچِ
hasany nache mitab hane ke ache jomache
حسنی به مکتب نمیرفت، وقتی میرفت که جمعه بود(کنایه از انجام بی موقع کاری است).
حسنی: نامی است مستعار و مبهم نچِ: نمی رفت میتب: مکتب، مدرسه
هنِ که اچ: وقتی که می رفت جمعه اچ: روز جمعه که تعطیلی بود میرفت.
خایزی اَرگُ آدویس بَگُ xāizy argo āduvis bago
خاک هم باید انسان را طلب کند(هنگامی که نمیتوان میتی را در محلی که وصیت کرده دفن نمود و یا شخصی امکان برگشت به موطن خود را ندارد به کار می رود).
خایزی: خاک هم ارگُ: باید آدویس: آدم را، انسان را بگُ: بخواهد
خدا اِشتن دیوان ارکرِ مَگه مَحضِ گفتاریی xodā ashtan divān arkare maga mahze goftārie
خدا خودش قضاوت میکند(درباره ظالمی که گرفتار عقوبت میشود به کار می رود).
اشتن: خودش(ضمیر مشترک، سوم شخص مفرد) دیوان: قضاوت کردن، کیفر دادن، انتقام کشیدن اَرکرِ: می کند( فعل مضارع اخباری، زمان حال) مَگه: مگر(حرف شرط) محضِ: صرف، به صرف گفتاریی: سخن گفتن، اسم مصدر، فعل «است» محذوف است.
خدا این دیوان بَکَرِ، دو چمی را ناوَه کَرُم بَوینُم
xodā ain divān bakare do chami rā nāvā karom bavinom
خدا خودش قضاوت کند و من با دو چشمم نظاره گر آن باشم(هنگامی استفاده میشود که کسی مورد ظلم و ستم قرار میگیرد به دادخواهی میرود اما اجرا نمیشود و امر را به خدا واگذار میکند).
دیوان: قضاوت، داوری، در اینجا کیفر دادن، جزا دادن بَکَرِ: بکند دو چمی را: با دو چشم («را» در معنی «با» حرف اضافه) ناوا کَرُم: نگاه کنم بَوینم: ببینم(مضارع التزامی)
خدا بَر اُجاقیان تاق بَرزِ xodā bar ojāquiyān tāqu barze
خدا در خانهات را باز بگذارد(در دعای خیر برای دیگران به کار میرود).
براُجاقی: در اینجا منظور در خانه، اجاق، دم و دستگاه منزل تاق برزِ: باز بگذارد، در مقام دعا
خدا دار و پَرده اِشتن هِوَاروینِ xodā dāro pārda ashtan havarvaine
خدا خودش تیر و پرتو را با هم جور میکند(کنایه از آن است که قضای الهی به گونهای است که انسانهایی که خصائل شبیه هم دارند و مناسب یکدیگرند با هم ازدواج میکنند و یا انس میگیرند)
دار و پرده: تیر و پرتو اشتن: خودش هِوَاروین: جور میکند، جوش میزند.
خدا دَرْد اَدُ درمانییس اَدُ xodā dard ado darmāniyes ado
خدا هم درد را میدهد و هم درمان را(در دلداری از بیمار به کار می رود)
اَدُ : میدهد(فعل مضارع، زمان آینده، سوم شخص). اَدُم، اَدَی، اَدُ، اَدام، اَدا، أدُند
درمانییس: علاجش، درمانش («س» ضمیر متصل به جای «ش» در زبان فارسی؛ علاجم، علاجی، علاجس، علاجوان، علاجیان، علاجسان)
خدای از اِسپی گَرچی تا سیاهی زغالی تَمِنِس هادا
xodāy az eispiye garchy tā seyāhiye zoquāly tameness hādā
خداوند از سفیدی گچ تا سیاهی زغال به من داده است(در شکرگزاری از الطاف و نعمات الهی و قناعت)
خدای: خداوند از اسپی: از سفیدی گرچ: گچ زغال: نیم سوخته چوب تمنس هادا: به من داده (گروه فعلی، ماضی نقلی)
خدای دادنیسُ و گیرتنیس قربان بَسُم xodāi dādanico giratanis quorbān basom
خدا چه بدهد چه بگیرد قربانش بشوم(بر لزوم دل نبستن به دنیا تکیه دارد و ترقی و تنزل افراد جامعه را از ناحیه خداوند میداند)
دادن: بخشیدن، عطا کردن(در اینجا مصدر «س» مکرر) گیرتن: گرفتن(مصدر)
قربان: فدا شدن، فدایی بَسُم: بروم(مضارع التزامی، اول شخص؛ بسم، بسی، بسُ، ... )
خدایسان ندی به دلیلِ عاقلی xodai sān nadi be dalile āquli
خدا را ندیدهاند اما به دلیل عقل وجود دارد(هنگامی که میخواهند حجت و دلیلی قاطع بر وجود خداوند بیاورند و همچنین بگویند که در این عالم همه چیز با چشم سر قابل رؤیت نیست این مثل را استفاده میکنند).
خدای سان: خدایشان را(ضمیر متصل برای سوم شخص مفرد؛ خدام، خدای، خداس، خداوان، خدایان، خدایسان)
ندی: ندیدند(فعل ماضی ساده، نقلی، جمع) به: حرف اضافه عاقل: عقل و خرد دلیل: حجت، شاهد
خدای شُکرس بو که باری چُندُرِِ اگه شکر به کازانی اَرکردِ
xodāi shokres bū ke bāri chondore āga shakar be kāzāni arkarde
خدا را شکر که چغندر داری، اگر شکر داشتی چه می کردی؟ (کنایه از انسانهای کم مایهای است که ادعاهای بزرگی دارند).
خدای شکرس بو: خدای راشکر که باری چندُر: که کالا، بهره ات چغندر است.
به: در معنی« باشد»(فعل ربطی) کازانی ارکرد: چکار می کردی؟
خر پیر و اَوسار رنگین xar piro ausar rangin
خر پیر و افسار رنگارنگ(کنایه از آن است که هر پوششی مناسب سنی خاص است).
خر پیر: خر پیر شده و از کار اُفتاده اُسار رنگین: افسار رنگارنگ، خوش جلوه
خَر گُسنه اَنبار پِر خَوو دَ اروینِ xar gosna anbār per xauda ārvine
گرسنه، انبار پُر را در خواب میبیند(کنایه از آن است که انسان درمانده همواره در رؤیای ناز و نعمت و کامیابی است).
گسنه: گرسنه انبار پر: انبار پُر خَوو: خواب اروین: میبیند(اَروینم، اَروینی، اَروینِ، اَروینام، اَروینا، اَروینند).
خَر هِنرا باریس اَدُرند xar hanrā bāris adorend
خر را با بارش می خورند(کنایه از حق و ناحق کردن و تضیع اموال عمومی است).
هِنرا: همراه با(«را» در معنی «با» حرف اضافه) باریس: بارش اَدُرند: می خورند
خیار از وِشکُوس معلوه xiyār āz veshkos malūve
خیار از شکوفهاش معلوم است(کنابه از آن است که مقدمه کار نشان دهنده کیفیت پایان کار است. به طور مثال فردی که مهارت انجام امری را ندارد یقیناً آن را به درستی انجام نخواهد داد).
خیار: خیار وشکوس: شکوفه اش معلوه: معلوم و مشخص است(فعل ربطی محذوف است).
داماغ سوخته بوی dāmāqu suxta bavi
دماغ سوخته(نا امید و کنف) شدی(طعنه و تمسخر است).
داماغ: دماغ، مُخ، مغز، بینی سوخته: در اینجا یعنی نا امید بَوی: شدی
دَ خوری اروازه ته بر موری که اَزْ برایم
daxory arvāze ta barmūry ke āz barāime
به خورشید میگوید طلوع نکن تا من بیرون بیایم(کنایه از زیبایی و وقار است).
دَ: به (حرف اضافه) خوری: خورشید، آفتاب(متمم) اروازِه: میگوید ته: تو برموری: بیرون نیا(فعل نهی، دوم شخص مفرد) برایم: بیرون بیایم از: من(ضمیر منفصل؛ از، ته، آن، تاووان، سُوان، تانان)
دَرْد خرواری را اَتا مثقالی را بَرْاَچُ dard xarvāri rā tā mesqāli rā baracho
بیماری به طور خرواری میآید و مثقال، مثقال می رود(در دلداری و تسلی خاطر مریض به کار می رود).
درد: مرض، بیماری خروار: معادل صد من؛ منظور، زیاد است. اَتا: می آید(فعل مضارع اخباری، زمان آینده سوم شخص مفرد؛«آ» به جای «می» در مضارع اخباری می آید؛ اَتایمِ ، اتای، اتا، اتایام، اتایا، اتانْدِ ) مثقال: در فارسی نیز به کار می رود؛منظور، کم است. را: به معنی با(حرف اضافه) اما بر خلاف فارسی که حرف اضافه قبل از اسم می آید، «را» بعد از اسم می آید. بَرْ اَچُ: بیرون می رود(فعل مضارع مرکب، زمان آینده، سوم شخص مفرد؛ اَچُم، اچی، اچُ، اچام، اچا، أچُند)
دست دستی چُور، دست پیش اَرگردِ دیوی اچورِ
dast dasty chore pish argerde divvy achore
دست، دست را میشوید و دست کمک میکند تا صورت شسته شود(کنایه از تلاش برای جبران کمک دیگران است).
اَچور: میشوید پیش اَرگِرد: بر میگردد. دیوی: صورت، رو، چهره
دستی دستی، اِشتنی جَنْدَوی اَرکری dasti dasti ashtany jandavy arkary
دستی دستی(با دست خودت) خود را جهنمی میکنی(در مذمت افعالی است که عاقبت ناصواب آنها روشن است).
دستی دستی: با دست خودت اِشتنی: خودت را جَنْدَوی: جهنمی اَرکری: میکنی
دنیا بفا نیرِِ، یی دست صِزا نیرِ donyā bafā naire yay dast sezā nire
دنیا بقا و یک دست صدا ندارد(کنایه از بی وفائی دنیا و لزوم اتحاد و همبستگی است)
بَفا: وفا نیرِ : ندارد یی دست: یک دست صزا نیر: صدا ندارد.
دوانی کیله یاخی جُوالِ davāni kila yāxai jovāle
دامنت کیل و یقه ات جُوال باشد(در پاسخ به نفرین و دشنام به کار می رود. یعنی هر چه می گویی به بار خودت).
دَوان: دامنی، دامن لباس کیله: کیل، واحد وزن یاخی: یقه، گریبان جوال: گونی بزرگ که از نخ بافته میشد.
دُور و بَری نَاواکَ بوین دُنیا تِگِ دَسْتَرِ
duro bari nā vāke bavin donyā tege dastare
دور و برت را نگاه کن، ببین دنیا دست کیست(در لزوم هشیاری و عبرت گرفتن از اطراف به کار می رود)
دور و بر: اطراف، پیرامون نواک: نگاه کن؛ فعل امر، دوم شخص مفرد بوین: ببین،فعل امر، دوم شخص مفرد تِگِ دستر: دست کی است، گروه مسندی
← صفحه بعد
نظرات ()